کیارادکیاراد، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 13 روز سن داره
روناکروناک، تا این لحظه: 9 سال و 28 روز سن داره

روزهای رویایی....DEARM ON

اولين استخر

از وقتي كه خيلي كوچولو بودي و ميديدم كه چقدر به آب و بازي كردن باهاش علاقه داري همش ميگفتم كي ميشه كه يه كم بزرگتر بشي تا بتوني با بابا كورش بري استخر ...و منتظر بودم تا زودتر از دست اين پوشك دست و پا گير راحت بشي تا بتوني با خيال راحت به استخر بري...حالا دو ماهي ميشه كه داري هر هفته به استخر ميري و خب نسبت به روزهاي اول هم پيشرفتهايي داشتي... روز اول با خوشحالي رفتي ولي داخل استخر يه كم متعجب بودي و بيشتر به بابا كورش چسبيده بودي ولي كم كم خوشت اومده بود ...بعد از اينكه به خونه اومدي واسه مامان تعريف ميكردي كه به بابا گفتي ميترسم و با يه لحن خوشگلي ميگفتي كه حسابي خوردني ميشدي...و هر موقع بابا ميگفت كياراد بازم بريم استخر ميگفتي استخر تع...
10 آذر 1393

كياراد من ني ني شده....

بعد از شش ماه كه از خداحافظي با مي مي ميگذره هنوز هم گاهي هواي مي مي خوردن به سرت ميزنه و يادي ازش ميكني...چند شب پيش موقع خواب دستهاي كوچولوت را داخل لباس مامان كردي و ... ميگي: مامان تالاد مي مي بخوره.... يواش دستت را  از داخل لباسم درميارم ميبوسم و... ميگم : كياراد من بزرگ شده ...قوي شده ...ني ني ها مي مي ميخورند... فوري عكس العمل نشون ميدي با عصبانيت... ميگي : نه مي مي مال تالاده ، ني ني نيست... ميگم : بله مال كياراد ولي ببين كياراد غذا خورده قوي شده ... يكم فكر ميكني و فوري ... ميگي : مامان تالاد ني ني خنده ام ميگيره كه چقدر ناقلا شدي كوچولوي قشنگم وقتي ديدي من راست ميگم با بازي ميخواي مامان را گ...
18 آبان 1393

اولين سينما

اون موقع ها كه هنوز شما به دنيا نيومدي بودي و من و بابا كورش تنها بوديم هميشه آخر هفته ها ميرفتيم سينما و هر هفته اين موضوع تكرار ميشد...ولي از وقتي شما كوچولوي ناز نازي به دنيا اومدي فقط يك بار اونم وقتي نوزاد بودي رفتيم ...البته نرفتنون توي اين مدت دو دليل داشته اول اينكه اينقدر سرگرم شما بوديم كه داخل خونه هم نتونستيم مثل قبل فيلم ببينيم...دوم اينكه فكر ميكردم محيط سينما واست خسته كننده باشه و آروم نگيري واسه همين خودمون را دو سال از سينما رفتن محروم كرديم...ولي الان مدتها بود كه منتظر بودم يه فيلم كودكانه اكران بشه تا بتونيم استارت سينما رفتن را بزنيم چون احساس ميكردم واسه بار اول خيلي مهمه كه فيلمي باشه كه دوست داشته باشي و از سينم...
18 آبان 1393

عشق يعني همه چيز...

امروز صبح يه بسته پستي واسمون رسيد ...وقتي مامور پست از پشت آيفون گفت كه يه بسته داريد فكر كردم كه باباكورش چيزي سفارش داده و فراموش كرده كه به من بگه ولي وقتي بسته را از مامور پست تحويل گرفتم و ديدم كه آدرس خونه مامان عفت جون روي بسته هست متوجه شدم كه كار خاله رعنا جون ... و مطمئنا چيزي واسه شما فرستاده ...نميدونم چرا بي اختيار اشكم در اومد و شروع كردم به گريه كردن ...چه لذتي داره وقتي ميبيني هستند كساني كه به هر بهانه اي كاري ميكنند كه حتي براي لحظه اي شادي را مهمون خونه دلت كنند ...كساني كه ميدوني حالشون از تو هم بدتره ... ولي اينقدر عشق با تمام وجودشون پر شده كه توي لحظه لحظه هاشون جا داري و چيزي جز شاديت آرزو ندارند و اون موقع است كه اش...
17 آبان 1393

خداحافظي با پوشك...(دوسال و سه ماهگي)

چقدر زود از روزهايي كه عاشقانه منتظر به دنيا آمدنت بودم و بيصبرانه لحظه ها را با تو در وجودم ميگذراندم تا پا به دنياي عاشقانه ما بگذاري و دنياي ما را پر از تغيير و حس زيباي دوباره متولد شدن كني ..دور شديم...و همراه تمام حس هاي خوب نگراني اين كه چطور ميتونم از يه نوزاد كوچولو مراقبت كنم و اينكه نتونم از عهده نگهداريت بربيام همه وجودم را گرفته بود ولي در كنار اين همه نگراني شيرين و دوست داشتني دلم خوش بود به داشتن يك تگيه گاه مهربون و يك مادر محكم كه هميشه كنارم بوده و با وجود سراسر مهربونش مطمئن بودم كه از عهده اين كار هم به خوبي برميام...و چه عاشقانه و لذت بخش بود روزهايي كه با تكيه به يه دنيا عشق و تجربه تونستم هر روز شاهد شكفتنت باشم...و چ...
14 آبان 1393

روزدريايي تو ...

خيلي وقته كه ديگه روزها زياد باهات بازي نميكنم كنارت هستم ...ولي مثل قبل با تمام وجودم باهات نيستم همه فكرم و حواسم يه جاي دور ...يه جاي دور توي گذشته ها اينقدر دور كه وقتي ميخوام برگردم به روزهاي من و تو يه بغض سنگين همه وجودمو ميگيره...بيشتر دوست دارم توي خونه تنها باشم وقتي سه تايي با هم توي خونه ايم همش دلم ميخواد گريه كنم ...ولي نميخوام كه ديگه با گريه هام شما و بابايي را دلگير كنم واسه همين دوست دارم بيشتر بريم بيرون ...فكر كنم كه باباكورش هم اينو خوب ميدونه هرچند چيزي نميگه ولي تقريبا هر روز بعد از ظهر به يك بهانه ايي ميريم بيرون ...هواي خونه گاهي برام خيلي سنگينه خصوصا وقتايي كه ميخوام بغضمو توي خودم بريزم... پنجشنبه شب بابا كورش ...
14 آبان 1393

خاطرات روزهاي تلخ 2

من گمان ميكردم رفتنت ممكن نيست... رفتنت ممكن شد... باورش ممكن نيست... بعد از ظهر يكي از اون روزهاي تلخ و پردرد كه شما اصلا خوابت نمي آمد و دوست داشتي كه بازي و شيطنت كني و من ميديدم كه چقدر همه بي حوصله و غمگينند ...تصميم گرفتم واسه آرامش بقيه و همين طور واسه خودت كه مطمئن بودم شما هم از اين هواي سنگين و دلگير خونه خسته شدي بريم باغ پرندگان ...توي همه اون گردش يكي دوساعته فقط به اين فكر ميكردم كه يعني ميشه يه معجزه اتفاق بيفته و دوباره مامان عفت جونم كنارمون باشه ...با هر يدونه عكسي كه ازت ميگرفتم باور داشتم كه امكان نداره مامان عفت بره و مياد روزي كه من در مورد امروزت و شيطنت هات باهاش حرف بزنم...چه باور بچه گانه اي... وقتي رسيد...
7 آبان 1393

خاطرات روزهاي تلخ 1

هميشه فكر ميكردم وقتي توي اوج ناراحتي و نااميدي بتوني خودت را كنترل كني و اميدت را از دست ندي و توكلت به خدا باشه و از ته دلت آرزو كني كه خدا صدات را بشنوه غيرممكنه كه به آرزوت نرسي و صدات را نشنوه ...باور داشتم كه هر گاه چيزي را  تصور كردي با تمام وجودت درخواست كردي و جواب رد بشنوي مطمئنا ته دلت لرزيده و با تمام وجود اونو از خدا نخواستي ولي توي اين مدت تمام باورها و اعتقاداتم به يكباره شكست... همه تلاشم اين بود كه تمام افكار منفي كه به ذهنم ميرسيد را از فكرم دور كنم و فقط و فقط به اين فكر ميكردم كه تمام اين روزهاي درد آور يه امتحان بزرگ كه بايد با موفقيت از اون بيرون بياييم ...مطمئن بودم كه يه معجزه به اين كابوس لعنتي يه پايان شيرين...
7 آبان 1393

اصفهان...

چگونه باور كنم كه نيستي ، وقتي هنوز صداي گرم و مهربانت در گوشم شنيده ميشود ، چگونه باور كنم كه پركشيدي ، وقتي هنوز در لحظه لحظه هايم حضور داري ،چگونه باور كنم ... سه هفته پيش تصميم گرفتيم كه يك هفته اي به اصفهان بريم ولي هيچ انگيزه اي براي رفتن نداشتم...توي تمام راه يه بغض لعنتي همه وجودم را گرفته بود هرچند سعي ميكردم كه به خاطر شما بغضم را توي خودم بشكنم ولي يه جاهايي هم موفق نبودم وقتي ميديدي مامان گريه ميكنه فوري با اون دستهاي كوچولوت اشكهاي مامان را پاك ميكردي....انگار دفعه قبل با اينكه ميدونستم كه شايد دفعه آخري باشه كه مامان عفت مهربونم را ميبينم ولي با وجود يه اميد كوچولو ته دلم و اينكه ممكنه يه معجزه به همه اين كابوس لعنتي پايان ب...
29 مهر 1393

حرفهاي من با تو....

بی بهانه تو را مرور میکنم تا خاموشیم نشان فراموشیم نباشد... هفتاد و دو روز از اون روز شوم و فراموش نشدني گذشته ...احساس ميكنم توي اين مدت خيلي خيلي تغيير كردم ،اينقدر از خودم فاصله گرفتم كه فكر ميكنم يه آدم ديگه اي شدم ...ديگه هيچ چيز منو خوشحال نميكنه ...هيچ اتفاقي واسم جالب نيست ...دنيا با تمام زيباييهاش واسم هيچ رنگي نداره ...كلمه اميد با همه ابهتي كه قبلا واسم داشت توي ذهنم يه كلمه بي معني كه توي هيچ لغتنامه اي معناي قابل دركي ازش نيست هر چه هست خيال و روياست....رفتار آشنايان به ظاهر دوست و تمام بي معرفتيهاشون توي اين مدت ، ديگه آزارم نميده چون برام اهميتي ندارند و توي دلم جايي ندارند... توي اين مدت كم كم دارم تظاهر به بودن را خو...
6 مهر 1393