يه روز گرم پاييزي...
دوهفته اي ميشه كه خاله رعنا جون و عمو رفتند و من هم دوباره با دلتنگيهام كنار اومدم و اونها را يه گوشه اي از دلم فقط و فقط واسه خودم پنهان كردم ....توي اين مدت زياد حوصله بيرون رفتن را نداشتم واسه همين جز چند باري واسه خريد ديگه دو نفري با هم بيرون نرفته بوديم و از اين بابت يه كم عذاب وجدان داشتم امروز صبح احساس كردم كه يه كم حوصله ات سر رفته و چون مدتي ميشه كه كولر روشن نميكنيم فكر كردم پس هوا خنكه بنابراين تصميم گرفتم كه دوباره بريم يه گردش دونفره ....وقتي گفتم كياراد بدو لباس بپوشيم بريم پارك كلي خوشحال شدي ...مامان فداي خوشحالي و برق چشماي قشنگت.... ولي مثل اينكه تصورم در مورد خنك بودن هوا اشتباه بود ، هرچند هوا شرجي نبود ولي براي بازي ...












