روزدريايي تو ...
خيلي وقته كه ديگه روزها زياد باهات بازي نميكنم كنارت هستم ...ولي مثل قبل با تمام وجودم باهات نيستم همه فكرم و حواسم يه جاي دور ...يه جاي دور توي گذشته ها اينقدر دور كه وقتي ميخوام برگردم به روزهاي من و تو يه بغض سنگين همه وجودمو ميگيره...بيشتر دوست دارم توي خونه تنها باشم وقتي سه تايي با هم توي خونه ايم همش دلم ميخواد گريه كنم ...ولي نميخوام كه ديگه با گريه هام شما و بابايي را دلگير كنم واسه همين دوست دارم بيشتر بريم بيرون ...فكر كنم كه باباكورش هم اينو خوب ميدونه هرچند چيزي نميگه ولي تقريبا هر روز بعد از ظهر به يك بهانه ايي ميريم بيرون ...هواي خونه گاهي برام خيلي سنگينه خصوصا وقتايي كه ميخوام بغضمو توي خودم بريزم... پنجشنبه شب بابا كورش ...








