کیارادکیاراد، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 13 روز سن داره
روناکروناک، تا این لحظه: 9 سال و 28 روز سن داره

روزهای رویایی....DEARM ON

به بهانه تولد دوسالگي...

  میلاد تو شیرین ترین بهانه ایست که می توان با آن به رنجهای زندگی هم دل بست و در میان این روزهای شتابزده عاشقانه تر زیست . دوسال از لحظه اي كه عاشقانه تمام وجودم را به خود اختصاص دادي ميگذرد ومن چه خيال انگيز با تو بودم در لحظه لحظه هاي شكفتنت ...انگار با تو دوباره متولد شدم از نو كودكيم خودنمايي ميكند با اين تفاوت كه اينبار شتابي براي بزرگ شدن ندارم عاشق بودن در دنياي كودكيت هستم ... گاهي دلم ميخواهد در دنياي باشم كه فقط تو باشي و من و هيچ فكر و انديشه نباشد تا لحظه اي مرا از خيال با تو بودن و لحظه لحظه هاي بزرگ شدنت كه همچون ثانيه هاي زمان شتابزده و عجول از كنارمان ميگذرند جدا كند ...ولي افسوس كه دنيا ي ما...
3 ارديبهشت 1393

پسر خسته من....

امروز از صبح كه بيدار شدي احساس ميكردم كه حسابي حوصله ات سر رفته و دوست داري كه بري بيرون ولي حيف كه هوا خيلي گرم بود و اصلا نميشد كه براي بازي بيرون بريم ولي با اين حال يه كمي رفتيم داخل حياط و باهم صداي پرنده ها را گوش كرديم وزود با قول اينكه حتما عصر ببرمت پارك اومديم داخل خونه ...بعد از ناهار هم برعكس هر روز نخوابيدي و حسابي شيطنت كردي... عصر لباس پوشيديم و به عادت اين روزهايمان رفتيم پارك و حسابي بازي كردي.....           در حين بازي هم مامان با دادن يكم ميوه به پسري انرژيت را تقويت كرد....   مثل هميشه همه كسايي كه توي پارك بودند ديگه رفته بودند و ما آخرين نفري ب...
1 ارديبهشت 1393

خداحافظي با مي مي.....

انگار همين ديروز بود كه تو كم كم در وجود من جايي به وسعت تمام دنيا باز كرده بودي وهر روز بي تاب تر از روز قبل منتظر رسيدن روز موعودمان و لحظه در آغوش كشيدنت بودم و با گذشتن ثانيه ها و نزديك شدن به لحظه ديدارمان نگراني كه شايد اولين حس نگراني مادرانه ام بود ذهن سرشار از وجود توام را مشغول خود كرده بود كه آيا من توانايي اين را دارم كه كودك دلبند خود را بدون كمك با شيرهاي كمكي تغذيه كنم ؟؟؟  واين نگراني حتي تا هفته هاي اول پس از تولدت نيز همراه من بود تا اينكه به كمك خودت و دلگرمي هاي مامان عفت جون مهربون با موفقيت اون روزها را پشت سر گذاشتيم و به كلي اين نگراني را فراموش كردم.... هنوز يادم نرفته بار اولي را كه قرار بود تو شير بخوري ...
26 فروردين 1393

دومين نوروز ما با تو....

- لحظه تحویل سال 1393 هجری شمسی در ساعت 20:27:07 ، روز پنج شنبه 29 اسفندماه 1392 مطابق با 18 جمادی الاول 1435 و 20 مارس 2014  بود.  امسال دومين سالي بود كه نوروزمان مثل هر روز با تو بودن،گرم گرم بود و لحظه هاي نوروزيمان با حضور شيرين و دوست داشتني تو لذت بخش تر از هميشه خودنمايي ميكرد.... نوروز 93                                            نوروز 92  امسال هم به مانند پارسال كه از بركت حضور...
24 فروردين 1393

دنياي خيالي من و تو....

پسر خوشگلم اين روزها كه روزهاي پاياني سال 92 و آخرين ماه هاي دومين سال زندگيت را داريم پشت سر ميگذاريم من سخت درگير تو و دنياي زيباي توام چرا كه با گذشت هر روز و گذر از روزهاي كودكيت با دو حس كاملا متضاد درگيرم اول دلتنگي براي كودكي شيرين تو و دوم چشم انداز روزهاي آتي پيش رو...كه در احساس اول خواهان يك توقف در دنياي كودكي تو و براي حس دوم خواهان يك پرش به آينده زيباي تو....ولي خوب ميدونم كه اين فقط و فقط يك روياست بنابراين تمام سعي و تلاشم در اين است لحظه هايي خوب و بياد ماندني در كنار هم داشته باشيم تا هميشه عمرمان با نگاهي به گذشته در حسرت روزهاي از دست رفته نباشيم و در نگاه به آينده با شوق و اميد لحظه ها را سپري كنيم......  ...
25 اسفند 1392

روياي شيرين....

دوسه هفته پيش يكي از دوستان قديمي باباكورش با خانواده اومدند خونه ما و تقريبا سه چهار روزي را پيش ما بودند ... هرچند از قبل هيچ آشنايي باهاشون نداشتيم و دفعه اولي بود كه ميديدمشون ولي پسر گلم از همون لحظه اول ارتباط خيلي خوبي باهاشون برقرار كرد و دائم داشتي عمو عمو و خاله خاله ميگفتي و كلي از بودن كنارشون لذت بردي و از همه بهتر اينكه دو گل پسر هم به نام پارسا و كسري داشتند كه توي اين چند روز حسابي از بودن با اونها لذت بردي و اينقدر خوب باهاشون بازي كردي كه من هم از كارها ي شما لذت ميبردم ...... حالا بعد از دوهفته اي كه از رفتنشون گذشته چند روز پيش صبح با صداي خنده هاي بلندت توي خواب از خواب بيدار شدم به قدري بلند ميخنديدي كه بابا كورش ...
7 اسفند 1392

عكسهاي آتليه عروسك...

يادته بهت گفته بودم كه اصفهان كه بوديم يه فروشگاهي كه ازش واست لباس خريده بودم يه كارت هديه آتليه عكاسي به ما داد كه بتونيم بريم با يه تخفيف مختصري عكس بگيريم من و بابا هم كه از اول قرارمون اين بوده كه هر سال روز تولدت بريم آتليه عكاسي اين بار برخلاف قرارمون از فرصت استفاده كرديم و رفتيم و چند تايي عكس ازت گرفتيم هرچند مثل دفعه پيش خيلي همكاري نكردي و عكسهاي خاصي نشده ولي همين كه واسه ما خاطره اون روز و ياد آوري ميكنه كافي...       اين عكسهات را بيشتر از بقيه دوست دارم .....       دوست دارم كوچولوي دوست داشتني من... ...
5 اسفند 1392