کیارادکیاراد، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 13 روز سن داره
روناکروناک، تا این لحظه: 9 سال و 28 روز سن داره

روزهای رویایی....DEARM ON

لولوس كجايي ؟؟؟

چند شب پيش ساعت نه و ده شب بود كه توي ترافيك داخل ماشين نشسته بوديم ...كه من ديدم شما بيرون را نگاه ميكني و ميگي لولوس كجايي ؟ اولش متوجه نشدم چي ميگي ولي بعد حدس زدم منظورت چي ....ولي صبر كردم ببينم درست متوجه شدم كه ديدم بله.....حدسم درست بوده و از تعجب داشتم شاخ درمياوردم ماجرا از اين قرار بود كه: توي اين خيابون يه مغازه كنتاكي و پيتزا فروشي هست كه آرم مغازه اش يه خروسه و شما داشتي دنبال اون مغازه ميگشتي....ولي چيزي كه باعث تعجب من شده بود اين كه توي اون موقع شب از كجا ميدونستي كه ما توي همون خيابون هستيم  و وقتي كه به مغازه رسيديم گفتي آهان ايناها لولوس.... الهي مامان فداي هوشت بشه كه اينقدر به همه چي دقت ميكني خودت بگو ...
30 بهمن 1392

همدم روزهاي مامان....

روزها به سرعت در گذرند و من غرق در دنياي با تو بودنم و پرم از لحظه لحظه هاي ناب و تكرار نشدني با تو بودن و در آرزوي اين كه اي كاش ميتوانستم تمامي اين روزها را در خاطراتم ثبت و ظبط كنم ولي افسوس كه اين يك آرزوي محال است ...ولي تمامي تلاشم را ميكنم كه با گرفتن عكس و فيلم آرشيو خاطرات كودكيت را پربارتر و پر رنگ تر كنم و ميدانم كه اين خاطرات براي خودم گنجينه اي با ارزش و شايد براي تو نيز يادگاري جالب و دوست داشتني باشد... در اين پست تصميم دارم يكي از روزهايي را برايت تعريف كنم كه با هم به قصد خريد بيرون ميريم و چون خيلي خيلي از بازيها و حركات كودكانه ات لذت ميبرم سعي كردم با چند عكس اين روزها را بياد ماندني تر كنم.....تقريبا تمامي اين ك...
27 بهمن 1392

پسر مامان....

وقتي چهار ماهه بودي يه لباس زرد خوشگل واست خريده بودم كه وقتي تنت ميكردم خيلي ناز و خوردني ميشدي يه روز كه با اين لباس رفتيم خونه دوست خوبمون خاله كبري بهاره جون از من قول گرفت كه هرموقع  بچه دار شد من اين لباس را بدم به كوچولوي اون ....حالا كوچولوي خاله بهاره چند ماهي ميشه كه به دنيا اومده و ما هم به قولمون وفا كرديم و لباس خوشگلت را هديه داديم به حسين كوچولو...حسين كوچولو هم توي اين لباس خيلي ناز شده... اينم عكس كياراد من و حسين كوچولو....      انگار همين ديروز بود كه تازه متولد شده بودي و من پيش خودم فكر ميكردم يعني من ميتونم بدون كمك مامان عفت جون و خاله ها به تنهايي لباس تن اين كوچولوي دوست داشتني بكنم ...
14 بهمن 1392

باز هم اصفهان....

مثل ترم گذشته قرار بود كه اين ترم هم موقع امتحانات باباكورش من و شما بريم اصفهان و مهمون خونه مامان عفت جون بشيم ولي يادمون افتاد كه اين ترم خاله رعنا جون هم امتحان داره و امتحانات دكترا هم از اون امتحانات كه با وجود ما و شيطونكي مثل كياراد مطمئنا خاله رعنا جون نميتونه مثل هميشه موفق باشه بنابراين تصميم گرفتيم توي خونه خودمون بمونيم و سعي كنيم تا اونجايي كه ميتونيم به باباكورش كمك كنيم تا بتونه توي خونه هم درس بخونه ....ولي يك دفعه برنامه مون عوض شد و خاله رعنا جون گفت كه امتحاناتش پانزدهم تمام ميشه و اين طوري من و شما ميتونيم به اصفهان بريم تا بابا كورش هم دو امتحان باقي مونده اش را به خوبي بده و بياد پيش ما ...اولش يكم براي رفتن دودل بودم ...
10 بهمن 1392

قصه ديدن اولين برف....

سالهاي زيادي بود كه اصفهان برف نباريده ،  خصوصا براي ما هم كه چند سالي است كه در منطقه گرمسيري زندگي ميكنيم دوري از سرماي زمستون باعث شده كه كلا حال و هواي زمستون و باريدن برف بيشتر شبيه يك رويا بشه  حالا بعد از اين همه سال درست چند روز قبل از اينكه به اصفهان بريم يه برف سپيد زمستوني اصفهان را سفيد پوش كرد و كلي همه خوشحال بودند ...منم به مامان عفت جون گفتم حيف كاش چند روز ديرتر اومده بود تا كياراد منم اولين برفش را ميديد چون ميدونستم تا به اصفهان بريم همه برفها آب ميشه .... وقتي ما رفتيم همه برفها توي معابر آب شده بود ولي يكمي برف گوشه حياط مامان عفت جون بود كه بچه ها هم ذوق اين و داشتند كه عكس العملت را با ديدن برف ببينند و س...
10 بهمن 1392

پسر نوازنده من...

از مدتها قبل رامين كه خيلي خيلي هم دوسش داري و همش مامين صداش ميكني ميگفت خاله هر موقع كه اومديد ميخوام كياراد را با خودم ببرم آموزشگاه موسيقي ...اين دفعه يك روز لباس پوشيدي و به اتفاق رامين يا به قول خودت مامين دو تايي رفتيد آموزشگاه و من مطمئنم كه بهت خوش گذشته چون اولا بودن با رامين را دوست داري و ثانيا به ساز و موسيقي هم علاقه نشون ميدي و از شيطنت هات توي آموزشگاه و پيانو نواختنت معلوم بود كه حسابي داري خوش ميگذروني.... عمو عبد و خاله رعنا جون ،رامين ، نگار و شيدا و صبا همگي اهل موسيقي هستند و هر كدوم يكي دو سازي را مينوازند و از اونجايي كه به نظر ميرسه كه شما هم از اين علاقه ذاتي بي بهره نيستي هرموقع با بچه ها هستيم كلي از نوازندگي او...
10 بهمن 1392

روزهاي زيباي ما با تو.....

پسر خوشگل مامان هر روزي كه ميگذره شيرين تر و خوردني تر ميشی و كارهايي ميكني كه پيش خودم فكر ميكنم كه من چقدر خوشبختم كه ميتونم اين روزها و اين لحظه هاي زيباي با تو بودن را ببينم و از كنار تو بودن لذتی وصف ناشدنی را تجربه کنم .... همیشه عاشق دنیای زیبای کودکان بودم وبه همه کارهایی که بچه ها انجام میدادند دقت میکردم و حالا این روزها به برکت حضور قشنگترین اتفاق زندگیم وارد این دنیای رویایی و خیال انگیز شدم و قدم به قدم به همراه گامهای زیبا و کوچولوی تو در این دنیا لحظه های بیاد ماندنی را در خاطرم ثبت میکنم که با گذشت هر لحظه از آن در حسرت لحظه های از دست رفته و به امید روزهای شیرین آینده گامهایم را استوارتر برمیدارم... اين روزها بيشتر ا...
16 دی 1392