پسر مامان....
وقتي چهار ماهه بودي يه لباس زرد خوشگل واست خريده بودم كه وقتي تنت ميكردم خيلي ناز و خوردني ميشدي يه روز كه با اين لباس رفتيم خونه دوست خوبمون خاله كبري بهاره جون از من قول گرفت كه هرموقع بچه دار شد من اين لباس را بدم به كوچولوي اون ....حالا كوچولوي خاله بهاره چند ماهي ميشه كه به دنيا اومده و ما هم به قولمون وفا كرديم و لباس خوشگلت را هديه داديم به حسين كوچولو...حسين كوچولو هم توي اين لباس خيلي ناز شده...
اينم عكس كياراد من و حسين كوچولو....

انگار همين ديروز بود كه تازه متولد شده بودي و من پيش خودم فكر ميكردم يعني من ميتونم بدون كمك مامان عفت جون و خاله ها به تنهايي لباس تن اين كوچولوي دوست داشتني بكنم ...ولي همه اون روزهاي خوب به سرعت گذشت ومثل يك رويايي شيرين در خاطرم خودنمايي ميكنه وهر زمان عكسهات و لباسهاي كوچولوت خاطره اون روزهاي خوب را پررنگ ميكنه و منو به اون روزها ميبره.....
حالا باگذشت 21 ماهه از اون روزها پسر كوچولوي من اين روزها سخت در تلاشه كه خودش لباسهاش را بپوشه و شايد گاهي در روز يك ربع بيست دقيقه اي سرگرم پوشيدن باشي واينقدر تلاش ميكني كه ديگه خسته ميشي و با نفس نفس زدن به مامان ميگي كه خسته شدي و تا نبوسمت همچنان نفس نفس ميزني....







چند شب پيش هم بابا كورش جايي كار داشت ، من و شما هم با هم رفتيم خريد تا بابا برگرده ... كالسكه را هم با خودمون برده بوديم كه خسته نشي و من هم اذيت نشم واست آب خريدم كه اجازه ندادي با ليوان بهت بدم و تقريبا يك ربعي بود كه بطري آب دستت بود البته با درب باز و سرگرم بودي ...من رفتم داخل مغازه كه ديدم صداي گريه ات بلند شد ...سريع اومدم بيرون كه ديدم لباست خيس وگريه ميكني منم مجبور شدم از همون يك مغازه اي كه توي اون پاساژ بود و لباسهاي جالبي هم نداشت اجبارا يه بلوز واست بخرم هر چند دوستش نداشتم و يكم هم واست بزرگ بود ....وقتي داشتم واسه باباكورش تعريف ميكردم خودت گفتي كه عمو آبت را ريخته من هم احتمال ميدم كسي عمدا زده باشه زير دستت چون كار خودت نبود نميدونم....
اينم لباسي كه دوسش ندارم....

ميدونم همه اين روزها هم به سرعت ميگذره و فقط خاطره قشنگشون باقي ميمونه پس همه تلاشم را ميكنم كه خاطره هاي زيبا به يادگار بگذارم.....دوست دارم عاشقانه....



پسر مامان....
