کیارادکیاراد، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 13 روز سن داره
روناکروناک، تا این لحظه: 9 سال و 28 روز سن داره

روزهای رویایی....DEARM ON

کیاراد و گوشه ای از کودکی مامان رویا

وقتی چهار یا پنج ساله بودم یکبار که باباکمال مهربون رفته بود تهران یه عروسک خوشگل واسه مامانی سوغاتی آورد ، خیلی خیلی دوسش داشتم و زیاد باهاش بازی میکردم اسمشو خورشید خانم گذاشته بودم...البته به غیر از بازی به بهانه بازی یه بلاهایی هم سر این عروسک بیچاره آوردم ...مثلا ناخنهای اون دستهای کوچولوش را با ناخن گیر گرفتم ... انگار همین دیروز بود که همه دنیای من توی بازی با یک عروسک خلاصه میشد ...چقدر زمان زود میگذره...  اون موقع ها اسباب بازی زیاد داشتیم ولی نمیدونم چرا همه را خراب میکردیم و اونهایی هم که از بقایای اونها باقی مونده بود بچه های خاله ها از خجالتش در اومدند و راه ما را ادامه دادند .....و حالا فقط چند تایی بیشتر نموند...
14 شهريور 1392

خواص خواندنی لیمو شیرین

 از وقتی اومدیم خونه جدید یه درخت بزرگ توی حیاط بود که فکر میکردیم درخت پرتقال ولی هر روز که میوه هاش بزرگتر شد متوجه شدیم که پرتقال نیست بلکه لیمو شیرین اولش من گفتم حیف کاش که پرتقال بود ...هرچند لیمو شیرین هم دوست دارم ولی فکر میکردم اگه پرتقال بود هرروز میتونستم به کیارادم یه لیوان آب پرتقال تازه تازه بدم چون آب پرتقال را وقتی کوچکتر بودی خیلی دوست داشتی و دلچسب دلچسب نوش جان میکردی....ولی با لیمو شیرین زیاد رابطه جالبی نداشتی هرچند من آب لیمو را با پرتقال مخلوط میکردم و شما نوش جان میکردی... حالا میوه های درختمون دیگه رسیده روزهای اول وقتی بهت میدادم نمیخوردی و مامانی تصمیم گرفت که هر طور شده کاری کنه که به این میوه دوست داشتنی ...
12 شهريور 1392

شنبه دریایی

دیروز بعد از ظهر وقتی بابا کورش ساعت 5:30 اومد خونه یه کم مامانی حوصله اش سر رفته بود و خواستم که بریم بیرون باباکورشم گفت خب سریع آماده بشید تا هوا تاریک نشده بریم دریا که به کیارادم خوش بگذره ما هم تند تند آماده شدیم و پیش به سوی دریا ....دیروز برای اولین بار کلمه دریا را میگفتی پسرم هرجند هنوزم راحتری که بگی آبی ولی وقتی ما میگفتیم دریا شما هم تکرار میکردی...اینقدر عاشق آبی که وقتی داخل ماشین هستیم ودریا را میبینی دائم مامان را صدا میکنی و به در ماشین اشاره میکنی که یعنی باز کنیم و زودتر بریم داخل آب....البته جمعه گذشته هم رفته بودیم ولی یه کم دیر رفتیم و زود هوا تاریک شد...خلاصه اینکه به قدری شیفته آب بازی هستی که حتی وقتی خونه برمیگردیم...
10 شهريور 1392

اصفهان خونه مادرجون

وقتی اصفهان میریم خونه مادرجون چون سرگرمیهات کمتر میشه یه کم بیشتر از خونه مامان عفت جون شیطونی میکنی و از این بابت مامانی را یه کم خسته میکنی مثلا دائم میری داخل پاسیو البته دست به چیزی نمیزنی ولی رفتن داخل پاسیو و بیرون اومدن خیلی خطرناکه چون نیمه راه تصمیم میگیری که بشینی و تا به حال چند بار خواستی که بیفتی ....البته مادرجون راه حلش را پیدا کرده و تمام مبلها را برعکس دور پاسیو میچینه و دیگه شما نمیتونی بری و خیال مامان رویا هم از این بابت راحت میشه....ولی حالا خودت به چیدمان جدید خونه مادرجون فکرکن....  یه زمانهایی هم با پارسا و پریسا سرگرم میشی البته با پارسا کمتر انگار هنوز نمیدونید که چطور با هم بازی کنید ولی در شیطنت به خوبی&n...
28 مرداد 1392

عشق ما خونه مامان عفت جون

دوهفته ای میشد که سه تایی اصفهان بودیم البته این بار یه تفاوتهایی با همیشه داشت اول از همه به خاطر پذیرفته شدن خاله رعنا جون در مقطع دکترا که این موضوع یه دنیا شادی و خوشحالی را به ما بخشیده بود دوم به خاطر نامزدی خاله رعنا جون که این موضوع نیز به خودی خود شادی آفرین بود ..... کیاراد  جون مامانی هم توی این روزها یه زمانهایی خیلی خوب و یه وقتهایی هم نق نقو میشد ولی در کل پسر خوبی بودی و مامانی راضی بود البته به غیر از غذا خوردن که هر موقع اصفهان میریم و سرگرم میشی دیگه غذاتو خوب نمیخوری و خاله راحله جون با هزار تا ترفند و کلک غذاتو بهت میده...... این بار هم کلمه های جدیدی یاد گرفتی مثلا رامین و که خیلی هم دوسش داری آمین صدا میکردی......
27 مرداد 1392

نتیجه مسابقه نی نی شکمو

پسر گلم بالاخره عید فطر مسابقه نی نی شکمو هم به پایان رسید هر چند از اواسط مسابقه میدونستم که جزء برندگان نیستی ولی دختر خاله ها حسابی برای جمع آوری رای تلاش کردندولی خب باز هم رای های شما کم بود ولی بااین وجود مسابقه جالب و سرگرم کننده ای بود .... تقریبا دوروز بعد از اعلام نتایج وقت کردم که نتیجه نهایی را ببیننم و شما نی نی شکموی مامان رویا با جمع آوری 203 رای نفر هفتادم (70)در بین هفتصد و پنجاه و سه(753) نفر شده بودی .....البته در نیمه راه مسابقه هر بار که نتایج را اعلام کردند یکبار در جایگاه شصت و پنجم و باردیگر در جایگاه چهل و ششم  و در نهایت هفتادم بودی..... پسر گل مامانی این یه مسابقه ودر اصل یه بازی بود که برای ما برد و ب...
26 مرداد 1392

بازم یه خبر دندونی......

چند روزی میشه که توی دهنت یک دفعه چها تا مروارید کوچولوی دیگه پیدا شده پسر خوشگلم ....حالا هشت تا دندون بالا داری و چهارتا پایین البته باید منتظر چهار مروارید خوشگل دیگه پایین دهنت باشیم چون لثه پایینی حسابی متورم شده و نشانه هایی از رویش مروارید های کوچولو داره....الهی مامان فدات بشه پسرم که دیگه داری بزرگ میشی....اینقدر زمان زود میگذره که انگار همون دیروز بود که نگران در اومدن اولین دندون توی اون دهن قشنگت بودم  نکنه که تب کنی ، نکنه بی تابی کنی و من اینجا تنهایی ندونم که باید چه کاری واست بکنم ....ولی اینقدر که پسرم ، تو پسر خوبی بودی که اصلا مامانی را نگران نکردی و در نهایت آرامش و صبوری تحمل کردی تا به این مرحله رسیدیم....خدایا...
14 مرداد 1392