کیاراد و گوشه ای از کودکی مامان رویا
وقتی چهار یا پنج ساله بودم یکبار که باباکمال مهربون رفته بود تهران یه عروسک خوشگل واسه مامانی سوغاتی آورد ، خیلی خیلی دوسش داشتم و زیاد باهاش بازی میکردم اسمشو خورشید خانم گذاشته بودم...البته به غیر از بازی به بهانه بازی یه بلاهایی هم سر این عروسک بیچاره آوردم ...مثلا ناخنهای اون دستهای کوچولوش را با ناخن گیر گرفتم ... انگار همین دیروز بود که همه دنیای من توی بازی با یک عروسک خلاصه میشد ...چقدر زمان زود میگذره... اون موقع ها اسباب بازی زیاد داشتیم ولی نمیدونم چرا همه را خراب میکردیم و اونهایی هم که از بقایای اونها باقی مونده بود بچه های خاله ها از خجالتش در اومدند و راه ما را ادامه دادند .....و حالا فقط چند تایی بیشتر نموند...










