کیارادکیاراد، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 13 روز سن داره
روناکروناک، تا این لحظه: 9 سال و 28 روز سن داره

روزهای رویایی....DEARM ON

کیاراد مهربون من....

هفته پیش بابایی مشغول شستن ماشین بود که شما هم خیلی خیلی کمکش کردی   مامانی هم که دید حسابی از کمک به بابایی لذت میبری اجازه داد که هر جور که دوست داری بازی کنی خلاصه این که حسابی بازی کردی و خودت را خیس خیس کردی و من از دیدن این که چقدر با لذت بازی میکنی دو چندان لذت میبردم.....     خلاصه این که دو ساعتی بازی کردی و وقتی حسابی کثیف و خیس شدی دیگه اومدیم داخل و مستقیم راهی حمام شدیم .... و با این که دو ساعتی بود که با آب بازی میکردی ولی باز هم با گریه از حموم اومدی بیرون.....الهی مامان فدای تو بشه که عاشق آب و بازی با آب هستی.... ...
13 مرداد 1392

یعنی کیاراد من شیطون شده ؟؟؟؟؟

مامانی نمیدونه کیاراد جون شیطون شده یا بازیگوش یا کنجکاو  یا همه باهم ؟؟؟؟؟؟؟ این روزها کلی کارهای جدید انجام میدی ، خیلی داناتر از قبل شدی و بیشتر از قبل به  کارهای بزرگترها دقت میکنی و اطرافت را با یک نگاه کنجکاوانه برانداز میکنی و دوست داری هر کاری را که میبینی تقلید کنی ...البته به غیر از تقلید از بزرگترها خودت هم کارهای ابتکاری و خلاقانه زیادی انجام میدی که صد البته در بیشتر این مواقع این مدل کارها برای سن شما بسیار خطرناکه و من و بابایی دائم باید حواسمون بهت باشه که مبادا آسیبی به خودت بزنی  البته ما از این بابت راهکارهایی انجام دادیم و سعی کردیم کلیه وسایل پرخطرمون را همون طور که قبلا ...
1 مرداد 1392

مسابقه نی نی شکمو

    فقط کیاراد  456      نی نی شکموی من کیاراد جونم شما با عکس بالا توی مسابقه نی نی شکمو شرکت کردی االبته عکسهای دیگه ای هم داشتی که مامانی خیلی خیلی دوست داره ولی خب بالاخره این عکس برای مسابقه انتخاب شد..... راستی پسرم این پست مسابقه را با کلی نظرات دوستانی که بهت رای داده بودند بعد از چند روز مامانی اشتباها حذف کرد و حالا دارم دوباره واست مینویسم و کلی ناراحتم به خاطر یادگاریهایی که دوستان واست گذاشته بودند خیلی حیف شد ولی دیگه پیش اومد امیدوارم اگه دوباره به وبلاگ ما اومدند بازم واست یادگاری بنویسند....... حالا اینم چند تایی دیگه عکس از نی نی شکمو ی من...... &nbs...
17 تير 1392

به خونه برگشتیم.....

پس از تقریبا یک ماه سفر دو نفره ما به پایان رسید ، هفته پیش بابایی به اصفهان اومد و جمعه به همراه هم به خونه برگشتیم...... توی این مدتی که اصفهان بودیم کلی به گل پسرم خوش گذشت به قدری خونه مامان عفت جون مشغول بازی و شیطنت بودی که حتی برای غذا خوردن هم آروم و قرار نداشتی و اصلا غذا خوب نمیخوردی .... خصوصا این روزهای آخر به نظرم میومد از همیشه شیطون تر شده بودی ودیگه مامانی را حسابی خسته کرده بودی و هرچند میشد حالا که بابایی اومده چند روزی بیشتر بمونیم ولی دیگه از بابایی خواستم که زودتر بریم خونه چون بعضی اوقات احساس میکردم دیگه کلافه شدم و کنترل رفتارت از دستم خارج شده ، مثلا اگه چیزی میخواستی و بهت نمیدادیم گریه میکردی و این موضوع کلی ذهن...
4 مهر 1392

پسر خوب مامان و بابا

پسر گلم این روزها حسابی بازیگوش و شیطون شدی البته نمیدونم واقعا یه بچه شیطون هستی یا که فقط بازی میکنی چون که شیطنت هات طوری که میخوای سرخودت را گرم کنی ودائم داری از میز و صندلی بالا میری و من وبابایی از این موضوع کلی نگرانیم و میترسیم که آسیبی به خودت بزنی چون تا به حال چند مورد از روی میز خوردی زمین و ما کلی ترسیدیم ....البته با بابایی به این نتیجه رسیدیم که باید خونه را از اینی هم که هست ایمن تر کنیم تا خیال خودمون راحت تر باشه واسه همین اولا همه مبلها را به دیوار تکیه دادیم دوما همه میزهای پر خطر را به اتاق دیگه ای منتقل کردیم و در اتاق رابستیم ..... حالا خودت فکر کن خونمون چه شکلی شده...  مدتی هم هست که به سی دی های خودت خیل...
22 خرداد 1392

هوای تو...

چقدر خوب هوای تو، چه عشقی را به من دادی گرفتار تو که هستم بدم میاد از آزادی ببین راه فرارم را خودم از هر طرف بستم  ازاین لحظه به بعد هرجا که تو هستی منم هستم بدون که عمر عشق من به کوتاهی ساعت نیست عزیزم گفتنم تنها یه حرف از روی عادت نیست توعشق تو یه چیزی هست که آرامش به من میده ... این روزها دوباره زمان امتحانات بابایی ، از نوروز تا حالا بابایی میگفت موقع امتحانات من بهتره شما به اصفهان برید چون با وجود پسری نمیتونم درس بخونم ماهم قبول کرده بودیم هرروز که به امتحاناتش نزدیک میشد میگفتم پس ما کی بریم میگفت حالا صبر کنید امتحان اولم را خوندم واسه بعدی و این قصه تا امروز که امتحان اولی را داده همچنان ادامه داره و...
3 خرداد 1392

خدا همین نزدیکیهاست...

یادمه اون موقع ها خونه ما پاتوق همه همسایه هایی بود که بیحوصله وتنها بودند ....  یا اینکه توی غربت واز خانوادشون دور...یا اینکه به هر دلیلی از روزگار دلشون گرفته بود ....خلاصه اینکه خونه ما و مامان عفت جونم یه پناهگاه امن و یه سنگ صبور برای همه اونها بود....تو اون روزها من در بیشتر مواقع از این موضوع شاکی بودم و همیشه میگفتم که چرا ما باید غصه دیگران را بخوریم و ما بشیم سنگ صبورشون؟؟؟ ولی حالا خودم گرفتار غربت و دوری از عزیزانم شدم هرچند توی این چند سالی که دورم دلتنگی همیشه آزارم میداده اما به خاطر وجود کورش مهربونم و اخلاق و عادات خاصی که داشتم هیچ وقت احساس تنهایی نکردم و در هر موقعیتی خودم را مشغول ک...
24 ارديبهشت 1392