دلتنگ تر از هميشه...
فكر كنم سه هفته اي ميشه كه از اصفهان برگشتيم ... ديدن جاي خالي كسي كه هميشه بيصبرانه انتظار ورودت را ميكشيد آنقدر سخت و درد آور است كه دلم ميخواهد تا ابد در غربت و تنهايي بمانم و با يك فكر خام و فريبنده به خودم دروغ بگويم كه هنوز هست ...همه مسيري كه قبلا با شوق ميپيمودم تا به آغوش گرم و هميشه مهربانش پناه ببرم و دلتنگي يك ماه ام را به يكباره به دست فراموشي بسپارم و با عطر خوش تنش روزهايي رويايي و پر از عشق را براي خودم در كنارش رقم بزنم...به جاده تاريك و خاموش دلتنگي تبديل شده و ميدانم در انتهاي مسير كسي چشم انتظار من نيست ...هركه هست چشمهاي منتظر و بي فروغيست كه حالشان از من بدتر است ...دستهاي سرديست كه ديريست دست گرمي نوازششان نكرده ...خان...











