کیارادکیاراد، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 13 روز سن داره
روناکروناک، تا این لحظه: 9 سال و 28 روز سن داره

روزهای رویایی....DEARM ON

دلتنگ تر از هميشه...

فكر كنم سه هفته اي ميشه كه از اصفهان برگشتيم ... ديدن جاي خالي كسي كه هميشه بيصبرانه انتظار ورودت را ميكشيد آنقدر سخت و درد آور است كه دلم ميخواهد تا ابد در غربت و تنهايي بمانم و با يك فكر خام و فريبنده به خودم دروغ بگويم كه هنوز هست ...همه مسيري كه قبلا با شوق ميپيمودم تا به آغوش گرم و هميشه مهربانش پناه ببرم و دلتنگي يك ماه ام را به يكباره به دست فراموشي بسپارم و با عطر خوش تنش روزهايي رويايي و پر از عشق را براي خودم در كنارش رقم بزنم...به جاده تاريك و خاموش دلتنگي تبديل شده و ميدانم در انتهاي مسير كسي چشم انتظار من نيست ...هركه هست چشمهاي منتظر و بي فروغيست كه حالشان از من بدتر است ...دستهاي سرديست كه ديريست دست گرمي نوازششان نكرده ...خان...
16 دی 1393

جمعه ما...

دو سه روزي بود كه سرم حسابي درد ميكرد و ديگه خسته ام كرده بود البته چوم ماماني ميگرن داره اين سردردها زياد به سراغش مياد ...وقتي بهت ميگم پسرم الان حالم خوب نيست سرم درد ميكنه فوري ميگي :بگذار خوبش كنم ...و مياي سر مامان را بوس ميكني و با اون دستهاي كوچولوت به قول خودت نازش ميكني و معصومانه ميپرسي خوب شد ؟؟ منم كلي ميبوسمت و به ناچار ميگم بله خوب شده و مجبورم باهات بازي كنم.... جمعه صبح وقتي از خواب بيدار شدم حسابي درگير اين سردرد لعنتي بودم بعد از خوردن صبحانه دوباره كمي دراز كشيدم ولي حس كردم كه هواي خونه سنگينه و احتياج به هواي آزاد دارم ...بنابراين از بابايي خواستم بريم جايي و بابا كورش هم گفت كه آماده بشيم تا بريم كوه گنو كه نزديك ش...
14 دی 1393

دنياي بي رنگ بي تو....

امروز دهم دي ماه ....هر سال توي اين روز به مامان عفت جون مهربونم زنگ ميزدم و تولدش را بهش تبريك ميگفتم و آرزو ميكردم كه تا هميشه سايه مهربونش روي سرمون باشه ، و ما دلگرم و دلخوش باشيم به داشتنش ...گمان نميكردم كه اينقدر اين دنيا بيرحم كه مامان مهربونمون را به اين زودي از ما بگيره ...و آخرين تبريك تولدش را توي سن 58 سالگي بتونيم بهش بگيم...حالاتوي روزي كه بايد ورود مامان عفت مهربون به پنجاه و نهمين بهار زندگيش را جشن ميگرفتيم 166 روزه كه همه زندگيمون پر شده از سرماي نبودنش ... انگار هزاران ساله كه بي  مامان عفت مهربونم توي اين دنياي بيرحم سرگردانم...دلگيرم ازت روزگار لعنتي ...توي تمام اين روزهاي سردي كه برامون رقم زدي توي تك تك ثانيه هاش...
10 دی 1393

ماجراي دكتر رفتن كياراد من...

مدتي بود كه دايي رسول جون كه عاشق و شيفته شماست اصرار داشت كه حتما ببرمت پيش پزشك كودكان و اگه لازمه مكملهاي غذايي واست تجويز كنه ...چون از دوسالگي ديگه مكمل آهن و مولتي ويتامينت را قطع كردم ... خلاصه بعد از كلي تنبلي مامان رويا هفته پيش با با كورش رفتيم دكتر... وقتي وارد مطب آقاي دكتر شديم مثل يك پسر مودب سلام كردي و با آقاي دكتر كه دستش را به سمتت دراز كرده بود دست دادي و روي صندلي نشستي و فوري شروع كردي به صحبت كردن با آقاي دكتر : كياراد : اسم من چيه ؟ آقاي دكتر : با نگاه داخل دفترچه بيمه ...اسم شما كياراد... كياراد : اسم بابا چيه ؟ آقاي دكتر : اجازه بده داخل دفترچه نگاه كنم ....اسم بابا كورش... كلي من و بابا كورش و آقا...
16 آذر 1393

نقاش كوچولوي من...

پسر قشنگ مامان اين روزها زمان زيادي از روز مشغول كشيدن نقاشي و يا رنگ آميزي كتابهات هستي و به خوبي كتابهايي كه مخصوص رنگ آميزي با كتابهاي خوندني را از هم تفكيك ميكني ولي گاهي كه شيطنتت گل ميكنه اصرار داري كه اين كتاب خوندني رنگ آميزي و سعي داري رنگش كني البته در بيشتر مواقع من موفق ميشم كه قانعت كنم كه اين فقط مخصوص خوندن ولي وقتي كتابي را كه نبايد رنگ كني ... رنگ ميكني و ميدوني كه اشتباه كردي مياري نشونم ميدي ميگي مامان ببين قشنگ شده      تا دو ماه پيش فقط دوست داشتي كه واسه خودت چيزي بكشي يا اينكه من برات ماشين بكشم و شما لاستيكش را بكشي يا آدم بكشم و شما چشمهاش را بكشي و در آخر هم خط خطي كني و بگي ماشين...
10 آذر 1393

اولين استخر

از وقتي كه خيلي كوچولو بودي و ميديدم كه چقدر به آب و بازي كردن باهاش علاقه داري همش ميگفتم كي ميشه كه يه كم بزرگتر بشي تا بتوني با بابا كورش بري استخر ...و منتظر بودم تا زودتر از دست اين پوشك دست و پا گير راحت بشي تا بتوني با خيال راحت به استخر بري...حالا دو ماهي ميشه كه داري هر هفته به استخر ميري و خب نسبت به روزهاي اول هم پيشرفتهايي داشتي... روز اول با خوشحالي رفتي ولي داخل استخر يه كم متعجب بودي و بيشتر به بابا كورش چسبيده بودي ولي كم كم خوشت اومده بود ...بعد از اينكه به خونه اومدي واسه مامان تعريف ميكردي كه به بابا گفتي ميترسم و با يه لحن خوشگلي ميگفتي كه حسابي خوردني ميشدي...و هر موقع بابا ميگفت كياراد بازم بريم استخر ميگفتي استخر تع...
10 آذر 1393

كياراد من ني ني شده....

بعد از شش ماه كه از خداحافظي با مي مي ميگذره هنوز هم گاهي هواي مي مي خوردن به سرت ميزنه و يادي ازش ميكني...چند شب پيش موقع خواب دستهاي كوچولوت را داخل لباس مامان كردي و ... ميگي: مامان تالاد مي مي بخوره.... يواش دستت را  از داخل لباسم درميارم ميبوسم و... ميگم : كياراد من بزرگ شده ...قوي شده ...ني ني ها مي مي ميخورند... فوري عكس العمل نشون ميدي با عصبانيت... ميگي : نه مي مي مال تالاده ، ني ني نيست... ميگم : بله مال كياراد ولي ببين كياراد غذا خورده قوي شده ... يكم فكر ميكني و فوري ... ميگي : مامان تالاد ني ني خنده ام ميگيره كه چقدر ناقلا شدي كوچولوي قشنگم وقتي ديدي من راست ميگم با بازي ميخواي مامان را گ...
18 آبان 1393

اولين سينما

اون موقع ها كه هنوز شما به دنيا نيومدي بودي و من و بابا كورش تنها بوديم هميشه آخر هفته ها ميرفتيم سينما و هر هفته اين موضوع تكرار ميشد...ولي از وقتي شما كوچولوي ناز نازي به دنيا اومدي فقط يك بار اونم وقتي نوزاد بودي رفتيم ...البته نرفتنون توي اين مدت دو دليل داشته اول اينكه اينقدر سرگرم شما بوديم كه داخل خونه هم نتونستيم مثل قبل فيلم ببينيم...دوم اينكه فكر ميكردم محيط سينما واست خسته كننده باشه و آروم نگيري واسه همين خودمون را دو سال از سينما رفتن محروم كرديم...ولي الان مدتها بود كه منتظر بودم يه فيلم كودكانه اكران بشه تا بتونيم استارت سينما رفتن را بزنيم چون احساس ميكردم واسه بار اول خيلي مهمه كه فيلمي باشه كه دوست داشته باشي و از سينم...
18 آبان 1393

عشق يعني همه چيز...

امروز صبح يه بسته پستي واسمون رسيد ...وقتي مامور پست از پشت آيفون گفت كه يه بسته داريد فكر كردم كه باباكورش چيزي سفارش داده و فراموش كرده كه به من بگه ولي وقتي بسته را از مامور پست تحويل گرفتم و ديدم كه آدرس خونه مامان عفت جون روي بسته هست متوجه شدم كه كار خاله رعنا جون ... و مطمئنا چيزي واسه شما فرستاده ...نميدونم چرا بي اختيار اشكم در اومد و شروع كردم به گريه كردن ...چه لذتي داره وقتي ميبيني هستند كساني كه به هر بهانه اي كاري ميكنند كه حتي براي لحظه اي شادي را مهمون خونه دلت كنند ...كساني كه ميدوني حالشون از تو هم بدتره ... ولي اينقدر عشق با تمام وجودشون پر شده كه توي لحظه لحظه هاشون جا داري و چيزي جز شاديت آرزو ندارند و اون موقع است كه اش...
17 آبان 1393