کیارادکیاراد، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 13 روز سن داره
روناکروناک، تا این لحظه: 9 سال و 28 روز سن داره

روزهای رویایی....DEARM ON

من و تو و ما...

هفته پيش بدون دليل خاصي يكدفعه تب كردي ، و چون هيچ علامتي از سرما خوردگي هم نداشتي كمي واسه من و بابا كورش عجيب بود كه اين تب نشانه چي ميتونه باشه ؟؟ ولي با مراقبتهاي ماماني و بابا كورش خيلي زود خوب شدي ولي چند شب پيش كه داشتم مرواريدهاي كوچولوت را مسواك ميزدم متوجه حضور دو تا دندون ديگه توي اون دهن خوشگلت شدم كه تازه سرشون را بيرون آورده بودند..و علت تبت هم مشخص شد ...حالا پسرم دندون هفدهم و هجدهمت هم بيرون اومده و لثه ات هم كمي متورمه تا دندونهاي نوزدهم و بيستم هم يكي از همين شبها بيرون بياد حالا بايد ديگه با دقت تر مسواك بزنيم و بيشتر مراقب اين مرواريدهاي كوچولو باشيم ...منم واسه همين حتما هر روز بهت شير ميدم تا دندونهاي قوي داشته باش...
17 ارديبهشت 1393

چند روز با پريسا و پارسا

سه شنبه هفته پيش مادرجون ، بابا جون ، عمه پروين ، عمه ناهيد و پريسا و پارسا اومدند خونه ما و چون از قبل واست گفته بودم منتظرشون بودي و از ديدنشون خوشحال شدي ....دو سه روز اول اصلا برات اهميتي نداشت كه پارسا و پريسا با اسباب بازيهات بازي كنند و خيلي به ندرت ازشون ميخواستي كه بهت بدهند ولي پارسا و پريسا دائم مشغول دعوا و كشمكش در مورد اسباب بازيها بودند تا جايي كه به درخواست عمه دوچرخه موقع خواب بچه ها به بالاي كمد ديواري منتقل شد ...ولي روزهاي آخر شما هم به جمع اونها توي دعواها اضافه شده بودي و گاهي سر يك اسباب بازي كلي جنجال داشتيد شما وقتي چيزي بر ميداشتند و ميخواستي ميگفتي لالاده يعني مال كياراده و بعد ازشون ميگرفتي و وقتي اونها به زور ازت...
16 ارديبهشت 1393

اولين مراجعه به دندان پزشكي....

امروز بابت گرفتن قد و وزن دوسالگيت به بهداري رفتيم كه همه چيز خوب بود ، و از همه جالب تر اين بود كه بايد دندونهات را هم به دندان پزشك نشون ميداريم تا معاينه بكنه چون از قبل نميدونستم كه آماده ات كنم فكر كردم شايد يه كم اذيت كني و حاضر نشي كه دهانت را باز كني ولي برعكس تصورم خيلي هم پسر خوبي بودي و همكاري لازم را كردي و نكته جالب اين بود كه واسه خانم دكتر هم قصه فيل اومد آب بخوره افتاد و دندونش شكست را تعريف ميكردي و با همون زبون شيرينت ميگفتي : دكتر، شكست دندون فيل آب بخوره  واي واي كه خانم دكتر اولش متوجه نميشد چي ميگي و از من سوال كرد كه من گفتم منظورش فيل داخل كتابه كه كلي خوشش اومده بود و گفت دندونهات هم عالي چون پسر گلم هر شب مسواك...
8 ارديبهشت 1393

جشن تولد كوچولوي سه نفره....

ديروز صبح زودتر از هر روز از خواب بيدارت كردم تا يعد از ظهر هم راحتر بخوابي و يه استراحت كوتاه داشته باشي و سر حال و با نشاط بريم واسه گرفتن عكسهاي آتليه دوسالگي ...ولي خب با اينكه صبح زودتر بيدار شده بودي ولي بعد از ظهر نيم ساعتي بيشتر نخوابيدي ...با اين حال براي گرفتن عكس نسبت به دفعات قبل همكاري بهتري كردي و چند تايي عكس گرفتيم...كه در 20 روز آينده آماده ميشه....بعد از اون رفتيم هديه تولدت را خريديم...بعد هم نوبت خريد يه كيك كوچولو كه دوست داشتم يه كيك با شكل حيوانات باشه كه با اينكه چند تايي شيريني فروشي را سر زديم ولي چيزي پيدا نكردم و در آخر مجبور شدم يه كيك ساده بخرم... قبل از رفتن به آتليه چند تايي بادكنك واست باد كردم وكلي ذوق ك...
3 ارديبهشت 1393

به بهانه تولد دوسالگي...

  میلاد تو شیرین ترین بهانه ایست که می توان با آن به رنجهای زندگی هم دل بست و در میان این روزهای شتابزده عاشقانه تر زیست . دوسال از لحظه اي كه عاشقانه تمام وجودم را به خود اختصاص دادي ميگذرد ومن چه خيال انگيز با تو بودم در لحظه لحظه هاي شكفتنت ...انگار با تو دوباره متولد شدم از نو كودكيم خودنمايي ميكند با اين تفاوت كه اينبار شتابي براي بزرگ شدن ندارم عاشق بودن در دنياي كودكيت هستم ... گاهي دلم ميخواهد در دنياي باشم كه فقط تو باشي و من و هيچ فكر و انديشه نباشد تا لحظه اي مرا از خيال با تو بودن و لحظه لحظه هاي بزرگ شدنت كه همچون ثانيه هاي زمان شتابزده و عجول از كنارمان ميگذرند جدا كند ...ولي افسوس كه دنيا ي ما...
3 ارديبهشت 1393

پسر خسته من....

امروز از صبح كه بيدار شدي احساس ميكردم كه حسابي حوصله ات سر رفته و دوست داري كه بري بيرون ولي حيف كه هوا خيلي گرم بود و اصلا نميشد كه براي بازي بيرون بريم ولي با اين حال يه كمي رفتيم داخل حياط و باهم صداي پرنده ها را گوش كرديم وزود با قول اينكه حتما عصر ببرمت پارك اومديم داخل خونه ...بعد از ناهار هم برعكس هر روز نخوابيدي و حسابي شيطنت كردي... عصر لباس پوشيديم و به عادت اين روزهايمان رفتيم پارك و حسابي بازي كردي.....           در حين بازي هم مامان با دادن يكم ميوه به پسري انرژيت را تقويت كرد....   مثل هميشه همه كسايي كه توي پارك بودند ديگه رفته بودند و ما آخرين نفري ب...
1 ارديبهشت 1393

خداحافظي با مي مي.....

انگار همين ديروز بود كه تو كم كم در وجود من جايي به وسعت تمام دنيا باز كرده بودي وهر روز بي تاب تر از روز قبل منتظر رسيدن روز موعودمان و لحظه در آغوش كشيدنت بودم و با گذشتن ثانيه ها و نزديك شدن به لحظه ديدارمان نگراني كه شايد اولين حس نگراني مادرانه ام بود ذهن سرشار از وجود توام را مشغول خود كرده بود كه آيا من توانايي اين را دارم كه كودك دلبند خود را بدون كمك با شيرهاي كمكي تغذيه كنم ؟؟؟  واين نگراني حتي تا هفته هاي اول پس از تولدت نيز همراه من بود تا اينكه به كمك خودت و دلگرمي هاي مامان عفت جون مهربون با موفقيت اون روزها را پشت سر گذاشتيم و به كلي اين نگراني را فراموش كردم.... هنوز يادم نرفته بار اولي را كه قرار بود تو شير بخوري ...
26 فروردين 1393

دومين نوروز ما با تو....

- لحظه تحویل سال 1393 هجری شمسی در ساعت 20:27:07 ، روز پنج شنبه 29 اسفندماه 1392 مطابق با 18 جمادی الاول 1435 و 20 مارس 2014  بود.  امسال دومين سالي بود كه نوروزمان مثل هر روز با تو بودن،گرم گرم بود و لحظه هاي نوروزيمان با حضور شيرين و دوست داشتني تو لذت بخش تر از هميشه خودنمايي ميكرد.... نوروز 93                                            نوروز 92  امسال هم به مانند پارسال كه از بركت حضور...
24 فروردين 1393

دنياي خيالي من و تو....

پسر خوشگلم اين روزها كه روزهاي پاياني سال 92 و آخرين ماه هاي دومين سال زندگيت را داريم پشت سر ميگذاريم من سخت درگير تو و دنياي زيباي توام چرا كه با گذشت هر روز و گذر از روزهاي كودكيت با دو حس كاملا متضاد درگيرم اول دلتنگي براي كودكي شيرين تو و دوم چشم انداز روزهاي آتي پيش رو...كه در احساس اول خواهان يك توقف در دنياي كودكي تو و براي حس دوم خواهان يك پرش به آينده زيباي تو....ولي خوب ميدونم كه اين فقط و فقط يك روياست بنابراين تمام سعي و تلاشم در اين است لحظه هايي خوب و بياد ماندني در كنار هم داشته باشيم تا هميشه عمرمان با نگاهي به گذشته در حسرت روزهاي از دست رفته نباشيم و در نگاه به آينده با شوق و اميد لحظه ها را سپري كنيم......  ...
25 اسفند 1392