کیارادکیاراد، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 13 روز سن داره
روناکروناک، تا این لحظه: 9 سال و 28 روز سن داره

روزهای رویایی....DEARM ON

خداحافظي با پوشك...(دوسال و سه ماهگي)

چقدر زود از روزهايي كه عاشقانه منتظر به دنيا آمدنت بودم و بيصبرانه لحظه ها را با تو در وجودم ميگذراندم تا پا به دنياي عاشقانه ما بگذاري و دنياي ما را پر از تغيير و حس زيباي دوباره متولد شدن كني ..دور شديم...و همراه تمام حس هاي خوب نگراني اين كه چطور ميتونم از يه نوزاد كوچولو مراقبت كنم و اينكه نتونم از عهده نگهداريت بربيام همه وجودم را گرفته بود ولي در كنار اين همه نگراني شيرين و دوست داشتني دلم خوش بود به داشتن يك تگيه گاه مهربون و يك مادر محكم كه هميشه كنارم بوده و با وجود سراسر مهربونش مطمئن بودم كه از عهده اين كار هم به خوبي برميام...و چه عاشقانه و لذت بخش بود روزهايي كه با تكيه به يه دنيا عشق و تجربه تونستم هر روز شاهد شكفتنت باشم...و چ...
14 آبان 1393

روزدريايي تو ...

خيلي وقته كه ديگه روزها زياد باهات بازي نميكنم كنارت هستم ...ولي مثل قبل با تمام وجودم باهات نيستم همه فكرم و حواسم يه جاي دور ...يه جاي دور توي گذشته ها اينقدر دور كه وقتي ميخوام برگردم به روزهاي من و تو يه بغض سنگين همه وجودمو ميگيره...بيشتر دوست دارم توي خونه تنها باشم وقتي سه تايي با هم توي خونه ايم همش دلم ميخواد گريه كنم ...ولي نميخوام كه ديگه با گريه هام شما و بابايي را دلگير كنم واسه همين دوست دارم بيشتر بريم بيرون ...فكر كنم كه باباكورش هم اينو خوب ميدونه هرچند چيزي نميگه ولي تقريبا هر روز بعد از ظهر به يك بهانه ايي ميريم بيرون ...هواي خونه گاهي برام خيلي سنگينه خصوصا وقتايي كه ميخوام بغضمو توي خودم بريزم... پنجشنبه شب بابا كورش ...
14 آبان 1393

خاطرات روزهاي تلخ 2

من گمان ميكردم رفتنت ممكن نيست... رفتنت ممكن شد... باورش ممكن نيست... بعد از ظهر يكي از اون روزهاي تلخ و پردرد كه شما اصلا خوابت نمي آمد و دوست داشتي كه بازي و شيطنت كني و من ميديدم كه چقدر همه بي حوصله و غمگينند ...تصميم گرفتم واسه آرامش بقيه و همين طور واسه خودت كه مطمئن بودم شما هم از اين هواي سنگين و دلگير خونه خسته شدي بريم باغ پرندگان ...توي همه اون گردش يكي دوساعته فقط به اين فكر ميكردم كه يعني ميشه يه معجزه اتفاق بيفته و دوباره مامان عفت جونم كنارمون باشه ...با هر يدونه عكسي كه ازت ميگرفتم باور داشتم كه امكان نداره مامان عفت بره و مياد روزي كه من در مورد امروزت و شيطنت هات باهاش حرف بزنم...چه باور بچه گانه اي... وقتي رسيد...
7 آبان 1393

خاطرات روزهاي تلخ 1

هميشه فكر ميكردم وقتي توي اوج ناراحتي و نااميدي بتوني خودت را كنترل كني و اميدت را از دست ندي و توكلت به خدا باشه و از ته دلت آرزو كني كه خدا صدات را بشنوه غيرممكنه كه به آرزوت نرسي و صدات را نشنوه ...باور داشتم كه هر گاه چيزي را  تصور كردي با تمام وجودت درخواست كردي و جواب رد بشنوي مطمئنا ته دلت لرزيده و با تمام وجود اونو از خدا نخواستي ولي توي اين مدت تمام باورها و اعتقاداتم به يكباره شكست... همه تلاشم اين بود كه تمام افكار منفي كه به ذهنم ميرسيد را از فكرم دور كنم و فقط و فقط به اين فكر ميكردم كه تمام اين روزهاي درد آور يه امتحان بزرگ كه بايد با موفقيت از اون بيرون بياييم ...مطمئن بودم كه يه معجزه به اين كابوس لعنتي يه پايان شيرين...
7 آبان 1393

اصفهان...

چگونه باور كنم كه نيستي ، وقتي هنوز صداي گرم و مهربانت در گوشم شنيده ميشود ، چگونه باور كنم كه پركشيدي ، وقتي هنوز در لحظه لحظه هايم حضور داري ،چگونه باور كنم ... سه هفته پيش تصميم گرفتيم كه يك هفته اي به اصفهان بريم ولي هيچ انگيزه اي براي رفتن نداشتم...توي تمام راه يه بغض لعنتي همه وجودم را گرفته بود هرچند سعي ميكردم كه به خاطر شما بغضم را توي خودم بشكنم ولي يه جاهايي هم موفق نبودم وقتي ميديدي مامان گريه ميكنه فوري با اون دستهاي كوچولوت اشكهاي مامان را پاك ميكردي....انگار دفعه قبل با اينكه ميدونستم كه شايد دفعه آخري باشه كه مامان عفت مهربونم را ميبينم ولي با وجود يه اميد كوچولو ته دلم و اينكه ممكنه يه معجزه به همه اين كابوس لعنتي پايان ب...
29 مهر 1393

حرفهاي من با تو....

بی بهانه تو را مرور میکنم تا خاموشیم نشان فراموشیم نباشد... هفتاد و دو روز از اون روز شوم و فراموش نشدني گذشته ...احساس ميكنم توي اين مدت خيلي خيلي تغيير كردم ،اينقدر از خودم فاصله گرفتم كه فكر ميكنم يه آدم ديگه اي شدم ...ديگه هيچ چيز منو خوشحال نميكنه ...هيچ اتفاقي واسم جالب نيست ...دنيا با تمام زيباييهاش واسم هيچ رنگي نداره ...كلمه اميد با همه ابهتي كه قبلا واسم داشت توي ذهنم يه كلمه بي معني كه توي هيچ لغتنامه اي معناي قابل دركي ازش نيست هر چه هست خيال و روياست....رفتار آشنايان به ظاهر دوست و تمام بي معرفتيهاشون توي اين مدت ، ديگه آزارم نميده چون برام اهميتي ندارند و توي دلم جايي ندارند... توي اين مدت كم كم دارم تظاهر به بودن را خو...
6 مهر 1393

...

ديشب آخرين بسته از سبزيهايي را كه مامان عفت مهربونم هميشه با يه دنيا عشق واسه من و خاله ها آماده ميكرد در تهيه قرمه سبزي استفاده كردم ...اين آخرين قرمه سبزي بود كه با اين طعم دلنشين و چاشني عشق ... توي زندگيم خوردم....و مطمئنم كه اين طعم تا ابد توي ذهنم باقي ميمونه وهيچ وقت ديگه نميتونم اين مزه را تجربه كنم... و با اينكه شما هم پسرم خيلي دلچسب شام ديشب را خوردي ولي هيچ وقت مزه عشق اين غذا به يادت نمياد ... كاش اين همه عشق را فراموش نميكردي..... مي خواهم برگردم به روزهاي كودكي آن زمان ها كه : پدر تنها قهرمان بود... عشق ، تنها در آغوش مادر خلاصه ميشد... بالاترين نقطه زمين ، شانه هاي پدر بود... بدترين دشمنانم ،خواهر و ب...
27 شهريور 1393

خدايا دلگيرم ....

دلم مي خواست : دنيا رنگ ديگر بود ... خدا ، با بنده هايش مهربان تر بود... از اين بيچاره مردم ياد مي فرمود ! دلم مي خواست : دست مرگ را ، از دامن اميد ما كوتاه مي كردند ! در اين دنياي بي آغاز و بي پايان ، در اين صحرا ،كه جز گرد و غبار از ما نمي ماند ... خدا ، زين تلخ كامي هاي بي هنگام بس مي كرد ! نمي گويم پرستوي زمان را در قفس مي كرد ! نمي گويم به هركس بخت و عمر جاودان مي داد ! نمي گويم به هركس عيش و نوش رايگان مي داد ! همين ده روز هستي را امان مي داد ! دلش را ناله تلخ سيه روزان تكان مي داد !!! از ابتداي امسال همه چيز گوياي اين بود كه قراره يه اتفاق بدي بيفته ...از شكسته شدن آيينه عقدمون كه...
26 شهريور 1393

پرواز ابدي....

خداوندا! اگر روزی بشر گردی ز حال بندگانت با خبر گردی پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت. خداوندا تو مسئولی. خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است، چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است … اون موقع ها وقتي بچه بودم فكر ميكردم همه پدر و مادرها بايد پير بشند و تصوير ذهني كه از آينده دور توي ذهن خودم ساخته بودم بزرگ شدن ما و پير شدن باباكمال مهربون و مامان عفت عزيز بود ...و از اينكه بچه هاي ما ميتونند چنين مادربزرگ و پدربزرگ مهربوني داشته باشند به خودم ميباليدم هرچند ته دلم هميشه از اين فكر ميلرزيد و به پير شدن كه فكر ميكردم دلم ميگرفت كه نكنه خيلي پير بشن و يه روزي ...
19 شهريور 1393