کیارادکیاراد، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 13 روز سن داره
روناکروناک، تا این لحظه: 9 سال و 28 روز سن داره

روزهای رویایی....DEARM ON

بازم آب بازي....

وجود دوست داشتني و شيرين تو در كنار ما خصوصا توي اين روزها كه دلم از تمام بي عدالتيهاي دنيا گرفته باعث ميشه كه گاهي فارغ از همه دنيا در كنار تو باشم و همه حواس و ذهن منو به خودت و دنياي قشنگت مشغول ميكني ...وقتي به خودم ميام ميبينم چقدر دنياي كودكي دور از اين همه ناملايمات و فاصله اي نيست تا غرق شدن در دنياي روزگار بي عدالت و دلم ميگيره وآرزو ميكنم اي كاش دنياي كودكي ابدي بود ولي اين يك آرزويي بيش نيست و خواسته يا ناخواسته بايد از دنياي كودكي دست كشيد و خود را به روزگار سپرد... ديروز وقتي توي آشپزخونه مشغول بودم رفتي صندليت را از اتاقت آوردي و گذاشتي زير پات و مشغول شيطنت شدي اولش دستت به شير آب نميرسيده ويه كم دستت را مايع ظرفشويي زدي و ...
31 خرداد 1393
1210 16 42 ادامه مطلب

دوغ كثيف...

از اونجايي كه شما خيلي خيلي خوردن دوغ را دوست داري ...وقتي اصفهان بوديم عمو حميد مهربون هم يك دبه بزرگ دوغ محلي واسه شما خريده بود....خاله رفعت جون هم مقداري از اونه توي پارچ ريخت و با كلي سبزي هاي خشك معطر ، خوشمزه ترش كرد و اول از همه واسه پسر گلم ريخت داخل ليوان ... خاله رفعت جون : كيارادم دوغ  خوشمزه بخور.... كياراد من : (با نگاهي به ليوان دوغ ) نه نه ...دوغ كثيف... و اصلا حتي مزه هم نكردي چون فكر ميكردي دوغ با وجود سبزي هاي داخلش كثيفه و فقط دوغ ساده ميخوردي و ما كلي خنديديم... دايي رسول جون خيلي خيلي دوست داره و ناز كردن و نشون دادن دوست داشتنش هم منحصر به خودشه و دائم داره قربون صدقه ات ميره البته به شيوه خود...
31 خرداد 1393

پروانه يا اوببك....

داخل هواپيما با آقايي كه پشت سرمون نشسته بود دوست شدي ودر نيمه راه ايستاده بودي و باهاش حرف ميزدي و با گفتن كلمه عمو چيزي را براش تعريف ميكردي هرچند من متوجه شده بودم كه عموي پشت سرمون گاهي متوجه حرفهات نميشه مثلا وقتي ميگفتي آني رفت بالا نميدونست منظورت از آني هواپيماست... عموي مورد نظر هم كه به نظر ميومد از ارتباطي كه باهاش برقرار كردي بدش نيومده بود ...يه كتابي كه داشت رابهت نشون ميداد و ازت ميخواست كه بگي عكس چي ؟ در بيشتر عكسها چيزهايي را كه بلد بودي را ميگفتي و عمو: آفرين عمو.... عمو : اين عكس چي ؟ كياراد من : اوببك عمو : چي؟  كياراد من : با تاكيد اوببك عمو : نه عزيزم اين پروانه اس و من از شنيدن صداي شما ك...
31 خرداد 1393

روزهاي سخت...

گاهی اوقات دستهایم به آرزوهایم نمی رسند شاید چون آرزوهایم بلندند ... ولی درخت سرسبز و شاداب صبرم می گوید : امیدی هست ؛ چون خدایی هست ... حدود يك ماهه پيش به خاطر سردرد ها و سرگيجه هاي ناگهاني مامان عفت جون مهربون تصميم گرفتيم كه من و شما يك هفته اي بدون باباكورش كه فصل امتحاناتش هم نزديك بود به اصفهان بريم و با خوب شدن مامان عفت جون خيلي زود برگرديم... حالا يك ماهي گذشته و ما روزهاي خيلي خيلي سختي را پشت سر گذاشتيم اينقدر سخت و تلخ كه از يادآوري اون روزها اشكم سرازير ميشه و نميدونم چطور گذشت ؟ و فقط وفقط خوشحالم كه اون روزها گذشته و صبورانه منتظر روزهاي خوب آينده هستيم و خدا را شاكرم به خاطر سلامتي مام...
28 خرداد 1393

امروز تو...

اين روزها با وجود هواي گرم و مشغله زياد باباكورش بابت امتحاناتش بيشتر وقتمون داخل خونه ميگذره...و گاهي اوقات روزها خسته كننده و يكنواخت ميشه ولي با وجود وروجكي مثل شما لحظه هامون غير قابل پيش بيني و گاهي هيجان انگيز ميشه و از بودن با تو و دنياي تو و ديدن برق چشمانت غرق در لذت ميشم.... امروز صبح بعد از بيدار شدن و خوردن صبحانه بعد از كمي ديدن كارتون و قتي شما با ببعي و ماشينت سرگرم بودي منم داخل آشپزخونه مشغول بودم كه ديدم ببعي را آوردي و ميگي مامان خوابه و رفتي واسش بالش و پتو هم آوردي و كنارش داخل آشپزخونه خوابيدي ...و حدود 45 دقيقه اي باهاش سرگرم بودي ... به ببعي شب بخير ميگي ...ميبوسيش و توي بغلت ميگيري و ميخوابي...  ...
31 ارديبهشت 1393
1409 18 33 ادامه مطلب

پسرمودب من...

واسه تولدت خاله كبري همسايه مهربونمون يه تي شرت بهت هديه داده بود....امروز كه مي خواستيم دوتايي بريم خونه خاله همون تي شرت را تنت كرده بودم ...وقتي رفتيم خونه خاله به محض ورودمون بعد از سلام ...شما با اشاره به تي شرتت ميگي : خاله مرسي...خاله مرسي خاله ميخواست بخوردت منم چون اصلا در اين مورد حرفي بهت نزده بودم كلي ذوق زده شده بودم كه اولا يادت بوده كه اين تي شرت را خاله بهت داده و ثانيا تشكر ميكني..... الهي مامان فداي اين پسر مودب بشه.... عاشقتم ...
22 ارديبهشت 1393

عكسهاي آتليه دوسالگي ( آتليه فتوهرمز)

طبق قراري كه  با خودم گذاشتم مثل پارسال  روز تولدت براي گرفتن چند عكس به آتليه رفتيم و برعكس دو بار قبلي اين بار پسر خوشگلم سعي ميكردي كه همكاري بكني هر چند د آخر كمي خسته شدي و دوست داشتي بياي كنار من ولي در كل پسر خوبي بودي ...اول قرار بود كه نهايتا 5 عكس ازت بگيريم ولي با ديدن عكسهاي گرفته شده انتخاب كمي سخت شد چون بيشتر عكسهات را دوست داشتم و همه ژستهات برام يادآور اين روز قشنگ بود و با اينكه كلي از اونها توي انتخابمون حذف شدند ولي دلم نيومد ديگه بيشتر از اين حذف بشه ودر آخر 15 عكس براي چاپ انتخاب شد.... سه تا عكس اول ژستهايي كه خودت گرفتي ...فداي ژست گرفتنت بشم...        ...
22 ارديبهشت 1393
1242 17 22 ادامه مطلب

ماهي كوچولوي من...

اين روزها نميدونم چرا بيشتر از هميشه بي تاب بيرون رفتني و با اين هواي گرم در طول روز كمتر ميتونيم بريم بيرون ...و مجبورم حداقل صبح تا ظهر حداقل در را قفل كنم كه توي حياط نري ولي عصرها اگه تصميم پارك رفتن نداشته باشيم اجازه ميدم كه بري داخل حياط و كمي بازي كني.... امروز عصر هم قرار بود كه ببرمت پارك ولي خودت رفتي داخل حياط و يه كم خودت را خيس كردي ...منم يادم به استخر آبت افتاد كه مدتها بود ازش استفاده نكرده بوديم بنابراين از بابا كورش خواستيم كه بادش كنه و پر آبش كنيم تا بازي كني و كلي از ديدنش ذوق كردي و حدود يك ساعتي توي آب بازي ميكردي ماهي كوچولوي من.... منم اولش يه كم باهات بازي كردم و چند تايي عكس ازت گرفتم و بعد به كارهام رسيدم و ...
18 ارديبهشت 1393

اولين تجربه نقاشي با آبرنگ

چند روز پيش برس رژگونه ماماني را برداشته بودي و دور از چشم ماماني داخل آب ميزدي و چون كمي رنگي بود روي كاغذ ميكشيدي و لذت ميبردي از اونجا بود كه فهميدم الان موقع خريد آبرنگه وامروز براي اولين بار نقاشي با آبرنگ را باهم تجربه كرديم ...تجربه خوبي بود و برخلاف تصورم اصلا كثيف كاري نكردي وكلي باهم نقاشي كشيديم... وقتي هم دستت كثيف ميشد فوري با دستمال پاكش ميكردي پسر خوشگلم.... امروز شناخت مربع ، دايره و مثلث  را هم بخوبي ياد گرفتي و تا شب هرجا توي تلويزيون ميديدي فوري ميگفتي پسر باهوش مامان.... رنگها را هم كه خوب خوب ميشناسي عزيز دلم و ميتوني بيشترشون را نام ببري از همه جالب تر اينكه پسر نقاش من در حال نقاشي هم ...
18 ارديبهشت 1393