X
 
 
 زیبای من...دنیای من...

 یه سلام صمیمانه به همه کسانی که به وبلاگ ما اومدن ، من این وبلاگ را برای ثبت گوشه ای از خاطرات پسرم  ،کیاراد ساختم و توی اون از روزهای باهم بودنمون مینویسم و آرزو دارم وقتی کیارادم بزرگ شد از خوندن اونها لذت ببره .....

 

مامان رویا  

 

 



نوشته شده در دوشنبه 27 ارديبهشت 1395ساعت 9:48 قبل از ظهر توسط مامان رویا

بعد از گذشتن از جاده رویایی خلخال به اسالم در استان گیلان در فرصت کمی که داشتیم به پارک جنگلی گیسوم و سواحل زیبای آن رفتیم که جاده ای که به ساحل منتهی میشد هم یک جاده جنگلی فوق العاده زیبا بود ، مسیری بسیار زیبا و دیدنی که با درختان سر به فلک کشیده و تونل مانند واقعا هیجان انگیز بود .

خوردن تمشک و زغال اخته و نم نم بارون واقعا توی این جاده زیبا به هر سه نفرمون چسبید خصوصا به شما که عاشق خوردنیهای ترش از این مدل هستی...خوشمزه

...

 

...

بعد از گذشتن از جاده جنگلی زیبا به ساحل دریا رسیدیم و شما به محض رسیدن خواستی که یک کایت بخریم و این شما و کایت هوا کردن ...محبت

...

مامان فدای چشمهای خندانت و اون چال لپت قشنگ من...محبت

..

 

..

وقتی از بازی کردن با کایت خسته شدی ، کایت را به بابا کورش سپردی خندونکآخه مگه پسر فعال من میتونه یه جایی ثابت بایسته اونم کنار دریا سوال

..

بعد رفتی سراغ ماسه بازی و حسابی بازی کردی...بغل

..

 

و بعد برای یک لاکپشتی که کسی درست کرده بود ولی سر نداشت سر درست کردی...خندونک

..

فدای پسرم بشم با این سر لاکپشتش...محبت

..

داخل آب نرفتی هم به خاطر فرصت کمی که داشیم و هم به دلیل طوفانی بودن هوا چشمکبا تاریک شدن هوا گیلان را به سمت قزوین ترک کردیم چون میخواستیم فردا اصفهان باشم تصمیم گرفتیم شب را در قزوین بمانیم و صبح به سمت اصفهان حرکت کنیم ...آرام

در مسیرمون به شهر منجیل رسیدیم که چون در این منطقه در بیشتر مواقع باد می وزد وجود توربینهای بادی از جذابیتهای این شهر است و شما هم که با وجود یک توربین بادی در اصفهان با توربینها آشنا بودی و میدونی که برق تولید میکنند خیلی از دیدن این همه توربین لذت بردی محبت ولی حیف که شب بود ...غمگین

..

اینم روز همون منطقه ای که در عکس ما شب است ...خندونک

//

نیمه های شب به قزوین رسیدیم و چون حسابی خسته بودیم خواب آلودیک هتل مناسب پیدا کردیم و شب را در قزوین استراحت کردیم خوابو فردا صبح بعد از خوردن صبحانهخوشمزه برخلاف میلم که خیلی دوست داشتم جاهای دیدنی قزوین را ببینیم به خاطر فرصت کم قزوین را به سمت اصفهان ترک کردیم...غمگین

در یک هفته ای که در سفر بودیم شما بسیار پسر خوبی بودی و اصلا کاری نکردی که من و بابا کورش اذیت بشیم و مدام میگفتی چقدر دیگه مونده به خونه مامان عفت برسیم به قدری بی تاب رسیدن به خونه مامان عفت جون بودی که انگار تمام زیباییها و لذتهای دنیا برای شما توی خونه مامان عفت جون خلاصه شده محبت وقتی از خواب بیدار شدی ودیدی که داخل اصفهان هستیم چنان ذوق کردی که اشک من در اومد غمگین و میگی مامان من خیلی هیجان زده هستم داریم به خونه مامان عفت میرسیم و این اولین بار بود که از این کلمه برای بیان احساساتت استفاده کردی و واقعا دستهات از هیجان یخ کرده بود متنظرپیش خودم فکر کردم اگه مامان عفت جونم بود شما دیگه از این خونه دل نمیکندی ولی حیف که دیگه اون روزها تکرار نمیشه و فقط حسرتش و داغش تا ابد روی دل ما میمونه...غمگین

وقتی رسیدیم بعد از رفتن توی بغل خاله رعنا جون و دایی رسول عزیز و تخلیه هیجانت میخوام لباست را عوض کنم رفتی توی فکر و ساکتی میگم : به چی داری فکر میکنی پسرم ؟ سوال میگی : به سفرمون آرام میگم  :به کجای سفرمون ؟سوال میگی : به اونجا که داشتیم به خونه مامان عفت نزدیک میشدیم محبت ببین چقدر اون لحظه واست قشنگ بوده که از فکر کردن بهش هم لذت میبردی متنظر

به بابا کورش میگم یک هفته سفر بودیم و جاهای خیلی قشنگی رادیدیم ولی انگار زیباترین و رویایی ترین قسمت سفر برای کیاراد نیم ساعت آخر سفر و رسیدن به خونه مامان عفت جون بوده ...تعجبمحبت

پایان سفر...مرداد 95

 



نوشته شده در جمعه 5 شهريور 1395ساعت 11:46 بعد از ظهر توسط مامان رویا |

بعد از خوردن ناهار در اردبیل مسیرمون را به سمت جاده خلخال به اسالم که قبلا از زیباییهاش زیاد شنیده بودیم ادامه دادیم...محبتو واقعا با زیباییهای فوق العاده ای در طبیعت روبه رو شدیم که بسیار رویایی بود...محبت

جاده گردشگری خلخال – اسالم که شهرستان خلخال در استان اردبیل را به اسالم در استان گیلان متصل می کند به دلیل برخورداری از شرایط خاص و اقلیم کوهستانی و ترکیب طبیعت جنگلی با دشت امروز به عنوان رویایی ترین جاده جنگلی کشور شناخته می شود.

..

این جاده که به دلیل کوهستانی بودن حتی در تابستان از آب و هوای سرد ،خنک برخوردار است، در اغلب اوقات بویژه در نیمه دوم سال به دلیل بارش برف و باران های سیل آسا بسته بود و مسافران تنها می توانند در این فصول از زیبائی های آن لذت ببرند.

در ابتدای مسیر شما خواب بودی ولی وقتی به جاهای خیلی زیبا رسیدیم از خواب بیدارت کردم و چون هوا کمی سرد بود لباس گرم پوشیدید...خواب آلود

کیاراد در یک جاده رویایی و مه آلود...محبت من فدای صورت خوابالوی قشنگتبوس

..

دامنه های سر سبز و گله های سفید گوسفندی که در دور دست‌ها حرکت می کنند، چشم انداز ییلاق و کلبه های چوبی روستاییان و مه ای که دره ها را سفید پوش می کند و گاهی حتی تا روی جاده می آید و درختان بلند و انبوه که سایه شان جاده کوهستان را گاهی تاریک می کند بخشی از زیبایی های این جاده رویایی است.

وجود مه فضا را بسیار رویایی و متفاوت کرده بود...محبت

وو


وجود گله های گوسفند ...گاوهای خیلی زیبا و اسبها در این دشتهای زیبا باعث شد که من به یاد کارتن های دوران کودکی مثل بچه های کوه آلپ(آنت) بیفتم و بسیار حس خوب و تازه ای بود...متنظر

 

....

 

...

این جاده مسیری برای ورود به بهشت طبیعت است، چراکه جاده خلخال – اسالم تنها یک جاده جنگلی نیست بلکه ترکیبی از جنگل و دشت، گلزار و آبشار و دریاچه است.

...

پسرم در حال مدفون کردن خارها با سنگ که پای کسی آسیب نبینه...خندهتعجب

..

بعد از گذشتن از دشتهای سرسبز زیبا به جنگلهای خیلی قشنگی با درختهای بلند و رودخانه های بسیار زیبا رسیدیم...محبت

...

 

...

 

...

تلاش پسرم برای صاف کردن تابلو کنار جاده ...تشویق

...

خوردن یک بلال بسیار خوشمزه توی یک هوای مه آلود کنار جنگلهای بکر و نم نم بارون واقعا میچسبه...خوشمزه

...

در تمام طول این مسیر زیبا شما داشتی از شیشه ماشین بیرون را نگاه میکردی و از مناظر زیبا لذت میبردی محبت

یک جایی بابا کورش میگه : وای کیاراد نگاه کن ببین اینجا چقدر زیباست متنظر (همون موقع یک موتور  عادی از جاده رد شد )کیاراد میگه : وای بابا موتوره را ببین چه موتوری متنظر قیافه من و بابا سکوتتعجبقه قهه

...

البته سر جوجه ای که امیرعطا جون بهت هدیه داده بود هم از شیشه بیرون گذاشته بودی تا بتونه مناظر زیبا را ببینه...خنده

...

خوردن آش دوغ هم توی این فضای رویایی خیلی چسبید...خوشمزه

...

 

...

یک جاده رویایی و نم نم بارون واقعا رویایی بود...متنظر

...

 جاده ای با یک مسیر پیچ  در پیچ که از خلخال در استان اردبیل شروع شد و با طی فاصله ای 70 کیلومتری به اسالم در استان گیلان منتهی شد . که یک تجربه زیبا از سفر را در دفتر خاطراتمون به یادگار گذاشت...متنظر

...

ادامه دارد...

مرداد 95



نوشته شده در جمعه 5 شهريور 1395ساعت 11:36 بعد از ظهر توسط مامان رویا |

بعد از خداحافظی از دوستان مهربونمون مسیرمون را به سمت اردبیل ادامه دادیم...بای بای

توی جاده ویک گندمزار بسیار زیبا که نشانه کلی زحمت و تلاش بود و همه مراحل را واست توضیح دادم و خیلی دوست داشتی و یک خوشه گندم با خودت برداشته بودی میخواستی خونه که رسیدیم گندمهاش را آرد کنیم و نان بپزیم خندهو با کلی توضیح قبول کردی که این خیلی کمهدرسخوان

...

توی مسیرمون مناظر خیلی زیبایی را دیدیم و لذت بردیم و شب هنگام به اردبیل رسیدیم خواب آلودو بعد از پیدا کردن یک هتل مناسب خوابیدیم تا فردا سفرمون را ادامه بدهیم...خواب

..

صبح بعد از بیدار شدن از خواب و خوردن صبحانه به داخل شهر اردبیل رفتیم و چون خیلی زمان زیادی نداشتیم به دیدن چند جایی از مکانهای دیدنی این شهر بسنده کردیم...غمگین

پل هفت چشمه که از آثاردوره صفوی است و وجود قورباغه های زیادی که در آب اینجا بود همه توجه و حواس شما را به خودش جلب کرد و مدتی را به خاطر شما به تماشای این قورباغه ها پرداختیم...خندونک

..

..

بعد از دیدن این پل به سمت دریاچه شورابیل که تابلوهای زیادی در شهر مسیر این دریاچه را مشخص میکرد و کنجکاو دیدنش بودیم رفتیم ...چشمکدریاچهٔ شورابیل  یکی از جاذبه‌های طبیعی اردبیل می‌باشد که قدمت این دریاچه قدیمی‌تر از دریاچه ارومیه است.شورابیل تنها دریاچه طبیعی داخل شهری در ایران می‌باشد. این دریاچه دارای امکانات تفریحی، ورزشی و فرهنگی بسیاری است که از آن جمله می‌توان به امکانات قایق رانی، پیست دومیدانی، دوچرخه و...اشاره کرد .

...

کیاراد و بابا کورش در حال مسابقه دو میدانی...زیبا

...

و در نهایت برنده شدن پسر زیبای من...جشن

....

بعد از این دریاچه به خاطر زمان کمی که داشتیم فقط فرصت بازدید از یکجای دیگه را داشتیم و بقعه شیخ صفی اردبیلی را انتخاب کردیم ...راضیدر ابتدا به حمام تاریخی شیخ که در حال حاضر به عنوان موزه صنایع دستی از آن استفاده میشود رفتیم ..چشمک

..

این حمام به عنوان یکی از حمام های قدیمی شهر اردبیل موسوم به حمام شیخ متعلق به دوذان صفوی است و نزدیک به بقعه شیخ صفی الدین اردبیلی واقع است...چشمک

پسر قشنگ من که چشمش را یه پشه بدجنس نیش زده و چشمش این شکلی شده...سبز

..

 

...

 

..

 

...

 

...

و بازهم کیاراد و آب چشمکوقتی یک جا آب میبینیم قیافه کیاراد جشنقیافه مامان رویا و بابا کورش کچل

...

محوطه زیبایی نزدیک بقعه شیخ صفی با  مغازه هایی که صنایع دستی میفروشند ..

...

....

 

...

کیاراد و قصه همیشگی درهای قدیمی...چشمک

...

 

...

مجموعه آرامگاه و خانقاه شیخ صفی الدین اردبیلی

...

مجموعه نفیس بقعه شیخ صفی‌الدین به نام عارف نامدار شیخ صفی‌الدین اردبیلی جد سلاطین صفویه، در سال ۷۳۵ ه. ق. به دست فرزند وی صدرالدین موسی بنا شد. پس از شروع حکومت صفویه، به سبب ارادت شاهان صفوی به جد خود، واحدهای مختلفی به این مجموعه اضافه شد. به ویژه در دوره شاه عباس اول و از آن جا که وی ارادت فراوانی به شیخ صفی الدین داشت و بسیار به زیارت مقبره وی می‌رفت، برای تکمیل و تزیین این اثر، کارهای فراوانی صورت گرفت. در عصر صفوی، بقعه شیخ با حضور استادان بزرگ عهد صفوی چنان به زیور آراسته شد که هم چنان پس از گذشت چندین قرن به عنوان یکی از مفاخر تاریخی و فرهنگی ایران به شمار می‌آید.

منزل و خانقاه شیخ صفی در همین مکان قرار دارد، و بر طبق وصیّت شیخ، جنازه اش را در اتاقی جنب خلوتخانه و باغچه و حوضخانه دفن کردند و بر قبر او بنایی ایجاد کردند تا علاوه بر مقبره شیخ صفی و مرقد شاه اسماعیل اول - آرامگاه‌های دیگری از شاه زادگان صفوی و فرزندان وی را در این بقعه و محل شهیدگاه قرار دهند.

در این مجموعه، مقبره شیخ صفی الدین اردبیلی، مقبره های شاه اسماعیل اول (نخستین پادشاه صفویه) و همسر شاه اسماعیل (مادر شاه طهماسب) و نیز برخی از مشایخ و صاحب منصبان دوران صفوی و کشته شدگان جنگ چالدران قرار دارد.

..

 

...

پسر قشنگ من که هرجایی میریم حسابی خودش را سرگرم میکنه...محبت

...

یک دریچه چاه کوچک وسط حیاط دیدی اومدی گوشی مامان را گرفتی تا با چراغ قوه بتونی داخلش را ببینی تعجب

...

 

...

کیاراد من و داخل بقعه شیخ صفی اردبیلی راضی

..

عمارت چینی خانه بسیار زیبا...آرام

...

فدای تو...محبت

..

 

...

اینم عکسهایی که پسرم با دیدن این همه زیبایی به وجد اومده و گرفته چشمکاز نظر شما فرشهای اونجا خیلی زیبا بود محبت همین طور داربستهایی که برای مرمت سقفها اونجا بود که آرزو داشتی میتونستی میرفتی بالاخندونک

...

 

..

بعد از دیدن این مکان زیبا به دلیل وقت کمی که داشتیم برخلاف دلم که میخواست بیشتر در اردبیل بمونه و جاهای بیشتری را ببینیم مجبور به ترک اردبیل و ادامه مسیر شدیم...غمگین ولی در کل شهر اردبیل را بیشتر از تبریز دوست داشتم چون به نظرم خلوت تر بود و آرامش بیشتری در شهر حاکم بود...راضی

مرداد 95



نوشته شده در چهارشنبه 3 شهريور 1395ساعت 11:57 بعد از ظهر توسط مامان رویا |

حدود ساعت 12 شب به تبریز رسیدیم و بعد از کلی پرسه زدن داخل خیابانها چون به نطر میرسید تابلوهای خیابانهای شهر تبریز کمی گنگ بود بالاخره یک هتل مناسب پیدا کردیم و بعد از دوش گرفتن خوابیدیمخواب آلود تا فردا تبریز گردیمان را شروع کنیم و ببینیم این ادعا که میگویند : اصفهان نصف جهان است ، اگر تبریز نباشد !! سوال صحت دارد یا نه ؟؟؟ متفکر

صبح به توصیه یکی از دوستان تبریزی بابا کورش که تاکید کرده بود حتما از بازار بزرگ تبریز دیدن کنیم به سمت بازار رفتیم و البته با چنان شلوغی مواجه شدیم که اگر هم این بازار جذابیتی داشت اصلا به چشم ما نیامد خسته البته در این که این بازار زیباییها و جذابیتهای زیادی داشت شکی نیست ولی برای ما که بازارهای اصفهان را که تشابهات زیادی با بازار تبریز دارد زیاد دیده ایم اینجا خیلی چشمگیر و لذت بخش نبود خصوصا با شلوغی زیادی که بود...کچلبنابراین خیلی زود بازار را ترک کردیم ...سکوت

بازار تبریز از بزرگ‌ترین و مهم‌ترین بازارهای سرپوشیده در سطح ایران و قارهٔ آسیا به‌شمار می‌رود . این بازار با مساحتی حدود یک کیلومتر مربع، بزرگ‌ترین بازار سرپوشیدهٔ جهان است. این بازار از بازارچه‌ها دالان‌ها، تیمچه‌ها سراها و کاروانسراهای متعددی تشکیل یافته است.

...

...

بعد از بازار از مسجد جامع تبریز و خانه مشروطه که نزدیک همان بازار میباشد دیدن کردیم...آرام

مسجد جامع تبریز یکی از بناهای تاریخی شهر تبریز است. این مسجد که در کتاب‌های تاریخی از آن به‌عنوان «جامع کبیری نیز نام برده شده، از ابتدای تأسیس مسجد جامع شهر تبریز بوده و بازار تبریز، گرداگرد آن شکل گرفته‌است.مسجد جامع تبریز مربوط به دوره سلجوقیان تا دوره قاجار است.

...

..

حیاط مسجد جامع...آرام

...

 

...

این خانه در ضلع غربی بازار تبریز و روبروی مسجد جامع این شهر قرار دارد. خانه مشروطه به سبک معماری دورهٔ قاجار در سال ۱۲۴۷ ساخته شده است.

خانه مشروطه در اصل متعلق به حاج مهدی کوزه کنانی از فعالان مشروطه در تبریز بوده که در اختیار مشروطه چیان قرار می‌گرفت.حاج مهدی تاجری در بازار تبریز بود که با اوجگیری نوای مشروطه‌خواهی در شهر تبریز، به مشروطه‌خواهان پیوسته و یکی از اصلی‌ترین پشتیبانان مالی انقلاب مشروطه شد. او این خانه را برای تشکیل جلسه سران مشروطه و چاپ و پخش اعلامه‌های ضد حکومت قاجار در اختیار مشروطه‌خواهان گذاشت.

در این خانه عکس‌ها، مجسمه‌ها و اشیایی که مورد استفاده قرار می‌گرفت به نمایش گذاشته شده است.

...

 

...

کیاراد و ستارخان...چشمک

...

کیاراد و باقرخان...چشمک

...

 

....     ...

به مجسمه هایی که اونجا بود خیلی دقت میکردی و حتما از من میخواستی که اسمشون را واست بخونم و به عکسهایی که اونجا بود دقت میکردی و به مامان نشون میدادی که این عکس کدوم مجسمه هست و دوباره به مامان  میگفتی اسمش چی بود؟؟سوالمحبت

....    

 

...

و البته به نظر شما جالب ترین و جذاب ترین قسمت این خانه حوض آب داخل حیاط و آبی بود که داخلش بود خنده هرکس شما را می دید فکر میکرد سالیان زیاد در بیابان زندگی کردی و آب ندیدی که اینقدر از دیدن این حوض کیف کردی خندونککسی نمیدونه شما در ماه چند بار فقط توی آب دریا بازی میکنی و هفته سه بار استخر میری و هر روز حمام میری...تعجبولی باز هم با دیدن آب از خود بیخود میشی ماهی من قه قهه

...

 

..

بعد از خانه مشروطه به ایل گلی یا شاه‌گلی یکی از مهم‌ترین گردشگاه‌های شهر تبریز رفتیم . این مکان در زمان آق‌قویونلوها ایجاد شده و در دورهٔ صفویان گسترش یافته‌است. عمق دریاچهٔ شاه‌گلی ۱۲ متر بوده و در محوطهٔ آن قایقرانی انجام می‌شود.

این مکان هم از لحاظ زیباییهای طبیعی و فضای سبز بسیار زیبا بود و محل خوبی برای تفریح بود ولی باز هم برای من با وجود جاهای سرسبز و محل های گردشگری اصفهان خیلی جای خارق العاده ای نبود هرچند از بودن در آنجا لذت هم بردم...چشمک

///

شما دوباره چشمت به آب افتاد و نتونستی جلوی خودت را بگیری زیبا اینقدر کشش شما به سمت آب زیاده که گاهی دیگه واقعا کلافه میشم کچلبهت میگم کیاراد من فکر میکنم با این علاقه ای که شما به آب داری شما یک بچه shark (کوسه) بودی اومدی خونه ما خندونک حالا باید وقتی رفتیم دریا مامان shark شما را پیدا کنیم بری پیش مامانت تعجباولش کمی خندیدی آرامبعد یه کم فکر کردی متفکرمیگی من مامان shark نمیخوام نهاون وقت میخواد منو ببوسه بوسممکنه با اون دندونهاش من و بخوره خندهمن میخوام مامان رویا مامانم باشه محبت

..

فدای ماهی کوچولوی قشنگ من...بغل

...

 

...

کیاراد و پیرزن...بوس

...

وقتی به تبریز رسیدیم یادم افتاد که دوست عزیزمون مامان امیرعطا جان که از طریق همین وبلاگ با هم آشنا شدیم و الان دو سه سالی میشه که با هم در ارتباط هستیم ، تبریز زندگی میکنند پس بهتر اینکه الان که تبریز هستیم قراری بگذاریم و از نزدیک بیشتر با هم آشنا بشیم...محبت پس از برقراری تماس با هم جایی قرار گذاشتیم و به پیشنهادشون ابتدا به پارک رفتیم تا شما و امیرعطا جان کمی بازی کنید جشنالبته پارکی که رفتیم به پارک مینیاتوری مشهور بود و ماکتهایی از جاهای دیدنی تبریز را در آنجا ساخته بودند که دیدنش خالی از لطف نبود محبت که من و بابا کورش اینقدر گرم هم صحبتی با دوستان عزیزمون شدیم که اصلا فراموش کردیم عکسی از پارک و شما بچه ها بگیریم خطابه شما هم خیلی خوش گذشت و از همون ابتدا ارتباط خوبی برقرار کردی و برای رفتن به پارک و همین طور دعوتشون به خونه داخل ماشین بابای امیرعطا جون بودی و حسابی گرم صحبت ...خندونک

اینم هدیه ای که امیرعطا جون موقعی که همدیگه را دیدید بهت دادمتنظر

...

بعد از پارک به دعوت دوستان مهربونمون به منزلشون رفتیم و یک کوفته تبریزی خوشمزه را نوش جان کردیم خوشمزه و با دوستان خوبمون بیشتر آشنا شدیم و شب به یادماندنی را در دفتر خاطراتمون ثبت کردیم...محبت شما و امیرعطا جان هم با هم بازی کردید و البته آخر کار هم کمی برای هم خط و نشون کشیدید برای ندادن اسباب بازیهاتون به همدیگه و ما کلی خندیدیم...خنده

هرچند به دوستان عزیزمون زیاد زحمت دادیم ولی شب خوبی را کنار هم داشتیم محبت ما  آخر شب به هتل برگشتیم و قرار گذاشتیم که فردا به اتفاق به روستای تاریخی کندوان برویم...خواب

...

فردا صبح به روستای تاریخی کندوان رفتیم که برای من بافت خانه های این روستا بسیار جذاب بود و حتی بیشتر از روستای ابیانه که قبلا رفته بودیم اینجا را دوست داشتم...چشمکشکل خانه های کندوان شبیه کندوی عسل هست که در دل کوه کنده شده است و جالب اینکه عسل هم یکی از سوغات این روستا هستچشمک

..

نمایی از داخل خانه های آنجا که بعضی صنایع دستی خودشون را هم داخل همین خانه ها میفروختند...آرام

..


اینم یه عکس از شما و امیرعطا جان در حال بالا رفتن از پله های این روستای قشنگفرشته

 

...

 

...

اینم یه عکس منحصر به فرد از شما در حال کارگری کردن در کندوان قه قههپسر قشنگ من در هر حالی سعی میکنه بهش خوش بگذره خنده

...

 

..

سفر ما به کندوان به همراه دوستان عزیزمون خیلی خوش گذشت و بسیار لذت بردیم محبت و بعد از خوردن یک بستنی خوشمزه به دعوت دوستان مهربونمون خوشمزه به خاطر کمبود وقتی که داشتیم خداحافظی کردیم و سفرمون را به سمت اردبیل ادامه دادیم...بای بای خیلی از اشنایی با خانواده امیرعطا جان خوشحال شدیم و خیلی بهشون زحمت دادیم امیدوارم یک روزی به بندر عباس بیاند و ما بتونم لحظه های خوبی را واسشون رقم بزنیم متنظر

...

در ضمن بودن تقریبا دو روزه ما در شهر تبریز باعث شد که در مورد جمله اصفهان نصف جهان است اگر تبریز نباشد کمی شک کنم متفکر به خاطر اینکه از نظر من شهر تبریز شهر زیبایی بود ولی با اصفهان اصلا نمیتواند در یک سطح قرار بگیرد...راضی اگر اصفهان فقط یک میدان نقش جهان را هم داشت میتوانست نصف جهان باشد راضیودر کل شهر تبریز را با احتساب همه زیباییهایی که داشت و لذت هم بردیم ولی دوست نداشتم...نه

و با تحقیقی که در مورد این جمله کردم دلیل به کار بردن این جمله را هم متوجه شدم...متفکرمیگویند :

شاه عباس اول، هنگام تغییر پایتخت از تبریز به اصفهان، در صدد ایجاد شهر زیبای دیگری همانند تبریز بود، بدین روی تمامی صنعتگران و هنرمندان آذربایجان، علی الخصوص هنرمندان شهر جلفا را به اجبار حاکمیت، به اصفهان کوچاند.
بایستی بدانیم که بسیاری از ابنیه ای که در زمان صفوی در اصفهان ساخته شدند، تنها نمونه ای از اصل آنها در تبریز بوده است که متأسفانه در زلزله های ویرانگری که دامن گیر تبریز شده بود، ویران گشتند.
همچنین به گفته قدیمیهای تبریز، و با توجه به اکتشافات اخیر، نمونه ای همانند میدان نقش جهان اصفهان، در محوطه مسجد صاحب الامر تبریز قرار داشته است.
هم اکنون نیز در اصفهان، محله "جلفا" یادگار اهالی جلفای آذربایجان است.
با توجه به تمامی زیبائی هایی که در این دوره در اصفهان ساخته شده بود، باز اصفهان، به نوعی یادگاری از تبریز بود. بهمین دلیل گفتند "اصفهان نصف جهان؛ اگر نباشد تبریز".
خود کهنسالان اصفهانی نیز منکر این قضیه نیستند و هنگام استفاده، این مثل را به طور کامل بکار می برند.

با خواندن این مطالب واقعا افسوس خوردم به خاطر اماکنی که در تبریز از بین رفته اند غمگینبنابراین بدون وجود مکانهای قدیمی در تبریز فکر میکنم در زمان ما قسمت دوم این جمله معنایی نداشته باشد...چشمک

مرداد 95



نوشته شده در چهارشنبه 3 شهريور 1395ساعت 0:01 قبل از ظهر توسط مامان رویا |

بعد از جدا شدن از خاله رعنا جون و عمو عبد سفر سه نفری خودمون را به سمت سنندج آغاز کردیم و بعد از حدود دو ساعت به سنندج رسیدیم فضای این شهر به خاطر پوشش قالب آقایان و خانمها که لباسهای کردی زیبا پوشیده بودند جالب بود البته ما به غیر استراحت کوتاهی که در یک فضای سبز زیبا داشتیم زیاد در این شهر نماندیم ...چشمک

..

پسر قشنگ من در حال غلت خوردن و لذت بردن از بازیهای کودکانه...محبت

...

اینم سوتی که وقتی رفته بودیم غار علیصدر از خاله رعنا جون خواستی واست بخره و اینجا یک پر پرنده پیدا کردی و براش گذاشتی و میگفتی که خیلی خوشحاله...تعجبچشمکعاشق تخیلات زیبات هستم عزیز دلممحبت

...

بعد از کمی استراحت مسیرمون را ادامه دادیم و در مسیر جاده سقز به سد وحدت یا قشلاق رسیدیم که توقف کوتاهی کنار این سد داشتیم ، البته بیشتر به در خواست شما اجازهاصلا مگه میشه جایی آب ببینیم و توقف نکنیم ماهی کوچولوی من...محبت

...

 این دریاچه محل زیست ماهیان مختلف است . به همین دلیل شرایط ماهی گیری تفریحی نیز فراهم شده است.شما هم با دیدن این ماهیها کلی ذوق کردی آرام

...

و دست به کار شدی و با جمع کردن چوب خواستی که ماهیگیری به روش خودت را شروع کنی خنده

...

چون جایی که بودیم خطرناک بود مدتی با پشتیبانی بابا کورش به ماهیگیری با روش خودت سرگرم شدی خندهو خلاصه با وعده جاهای قشنگتری که قرار در سفرمون پیش رو داشته باشیم راضی شدی دست از ماهیگیری برداری و به راهمون ادامه بدیم...متنظر

...

البته موقع رفتن خواستی که این چوبها را با خودت بیاری و چون داخل ماشین اصلا جا نداشتیم و شما هم راضی نمیشدی که یکی از کوچک هاش را برداری ودر نهایت با کمی دلخوری چوبهای شما را همون جا گذاشتیم...تعجب

...

بعد از گذشتن از سقر ، بوکان ،میاندوآب و بناب به مراغه رسیدیم آرام در ابتدا به رصدخانه مراغه رفتیم ...

شما در حال خواندن اطلاعات رصدخانه (به تقلید از بابا کورش)محبت

...

رصدخانه مراغه که بزرگترین رصدخانه جهان در دوره قبل از اختراع تلسکوپ بوده است در زمانی که مراغه به پایتختی توسط هلاکو خان مغول انتخاب شده بود روی تپه ای در غرب مراغه در استان آذربایجانشرقی ساخته شد. رصدخانه مراغه که امروزه فقط آثار کمی از آن باقی مانده است درسال657 به دستور هلاکو نوه چنگیزخان مغول و همت خواجه نصیرالدین طوسی بنا شده است. بنای رصـدخانه ، 15سال طول کشید . به امر هلاکو کتب و اسباب و آلات علمی و نجومی بسیار که از فتح بغداد بدست آورده بود درآنجا متـمرکز گردید .

البته الان فقط بنای آن باقی مانده است غمگینولی خصوصیت جالبی که داشت این بود که وقتی داخل بنا صحبت میکردیم صدای خودمون را به صورت اکو و بم میشنیدیم ولی شنونده صدای ما را به صورت عادی میشنید و این برای شما جالب بود تعجب

...
در حال کوبیدن پا و شنیدن صدای پاهای کوچولوت...و به قول خودت داری آرمایش انجام میدی دانشمند کوچولوی من...درسخوان
 
...
بعد از دیدن رصد خانه مراغه تقریبا هوا دیگه تاریک شده بود و گشتی داخل شهر زدیم ...
آرام
 
..
 
...
 
البته جایی که توی عکسهای بالا ایستادی جای خیلی زیبایی بود ولی خب زمانی که ما اونجا بودیم شب بود و به خاطر محدودیت زمانی که ما داشتیم تصمیم گرفتیم همون شب به سمت تبریز حرکت کنیم...چشمک
اینم یه عکس از مکانی که متاسفانه شب اونجا بودیم...غمگین
...

موردی که توی مراغه واسمون جالب بود این بود که کنار خیابون پر بود از دکه هایی که جگر کبابی و چیزی به نام خوش گوشت یا به زبان محلی بایساق میفروختند و تعدد این دکه ها و مردمی که با اشتها میخریدند واسمون خیلی جالب بود که قبلا به این شکل ندیده بودم چشمکالبته شما و بابا کورش هم از خوردن جگر به این شیوه بی نصیب نبودید خوشمزهنوش جان خوشمزه

..
بعد از گشتی که در مراغه زدیم به سمت بناب برگشتیم و یک شام خوشمزه در رستوران کاکتوس بناب که بسیار از لحاظ تمیزی رستوران و کیفیت غذا در سطح خوبی بود خوردیم و تازه موقع خروج از رستوران متوجه شدیم که رستوران کارواش رایگان داره و ماشینمون هم از تمیزی بی نصیب نمونده و حسابی با یک احساس خوب و طراوت بناب را به سمت تبریز ترک کردیم...محبت
مرداد 95


نوشته شده در سه شنبه 2 شهريور 1395ساعت 0:32 قبل از ظهر توسط مامان رویا |

قرار بود امسال یک سفر کوتاه ایران گردی داشته باشیم و خیلی دوست داشتیم که خاله ها و دایی هم همراه ما باشند ولی متاسفانه برنامه کاری هیچ کس با برنامه ما هماهنگ نشد و ما مجبور شدیم سه نفری سفرمون را آغاز کنیم چشمکالبته در ابتدای سفرمون در همدان خاله رعنا جون و عمو عبد و خانواده محترمشون همراه ما بودند و باهم به غار علیصدر رفتیم و بسیار خوش گذشت...محبت

با رسیدن به منطقه گردشگری غار علیصدر و فضای سبز و هوای دلنشین آنجا اصلا تصور اینکه چنین غار زیبایی در چنین منطقه ای وجود داشته باشد را نمیتونستم بکنم یعنی همیشه تصورم از غار یه دهانه سنگی در دل یک کوه بود و اصلا فکر نمیکردم در چنین جایی بتونم یکی از عجایب جهان را ببینم که واقعا فوق تصور بود...آراممثلا غار شاهپور در منطقه بیشاپور که چند سال پیش رفته بودیم یکی از این غارهای زیبا بود که بعد از یک کوهنوردی کوتاه به یک دهانه سنگی و یک دنیای شگفت انگیز وارد میشدیم ...تعجب

غار شاپور در بیشاپور کازرون سال 90

...

..

خلاصه با وجود این ذهنیت تصور روبه رو شدن با چنین منطقه زیبایی واقعا برایم وصف ناپذیر بود و هیجان انگیز بود...تعجب

فضای اطراف غار و پسر خوش تیپ من ...بغل

..

..

غار علیصدر یکی از غارهای تالابی ایران و از معدود غارهای آبی جهان است. علیصدر همچنین بزرگ‌ترین غار آبی جهان می‌باشد. این غار نزدیک روستای علی‌صدر شهرستان کبودراهنگ در استان همدان واقع شده‌است. محوطه غار دالان‌های پیچ در پیچ و دهلیزهای متعددی دارد. از مجموعه رشته آبها، دریاچه بزرگی در درون غار بوجود آمده و از این رو نفوذ به ژرفای غار تنها با قایق میسر است.

...

اولین کاوش حرفه‌ای در غار علیصدر در سال ۱۳۴۲ توسط گروهی ۱۴ نفره از اعضای هیئت کوهنوردی همدان انجام شد. علی رغم انتشار خبر این بازدید و بازدیدهای متعاقب، تا سال ۱۳۵۲ دهانه غار تنگ و در حدود ۵۰ سانتیمتر بود و دسترسی به داخل غار تنها توسط کوهنوردان حرفه‌ای ممکن بود؛ تا اینکه عبدالله حاجیلو که ریاست هیئت کوهنوردی همدان را بر عهده داشت و از جلب توجه مقامات برای توسعه غار مأیوس شده بود، شخصاً دست به کار شد و با مقبولیتی که در شهر و استان داشت با کمک مردم محلی سرانجام دهانه غار در سال ۱۳۵۳ به عرض ۵ متر و ارتفاع ۳ متر باز شد. در سال بعد، با بتون‌ریزی قسمتی از کف غار، مسیر خشکی نیز برای راهپیمایی در غار ایجاد شد و سپس با تجهیز غار به چند قایق و نیز تأمین روشنایی داخل آن، در سال ۱۳۵۵، غار علیصدر به بهره‌برداری رسید .

..

برای گردش در غار باید سوار بر قایقهایی که به صورت سه تایی به هم وصل شده اند و توسط یک قایق پدالی حرکت میکنند شویم و یک گردش لذت بخش را تجربه کنیم...آرام

..

قسمت‌های زیادی از غار به شکل‌های مختلفی درآمده‌اند؛ مثل شیر دوسر، کبوتر، قایق وارونه یا قسمت دیگری از سنگ‌های غار که به شکل خوشه انگور است. سنگ‌های دیگری هم وجود دارند که خیلی شبیه گل‌کلمند؛ آن‌قدر طبیعی که احساس می‌کنید واقعا گل کلم هستند. من که با دیدن این سنگها هوس ترشی و کلم شور کردم خوشمزه

...

هوای داخل غار کمی سرد بود و من اصلا به این موضوع دقت نکرده بودم و لباس شما زیاد مناسب نبود البته شلوار واست آورده بودم که قبل از رفتن به داخل غار عوض کردم و یک پیراهن هم از مانی پسر برادر عمو عبد پوشیدی هرچند واست بزرگ بود ولی خب گرمت میکرد و از این بابت خیالم راحت بود محبت البته تیپت هم با این لباس بزرگ و جلیقه بامزه شده بود قشنگ من...محبت

باید بگم پسر شجاع من اولش اصلا تمایلی به رفتن داخل غار نداشت و مامان رویا با یک ترفند و با استفاده از چیزهایی که میدونم دوست داری شما را راضی کردم راضیبهت گفتم شاید داخل غار مجبور بشیم کلاه های چراغ دار به سرمون بگذاریم و شما به عشق این کلاه ها با خوشحالی با ما همراه شدی ولی متاسفانه اثری از این کلاه ها نبود چشمکولی خب پسر منطقی من متوجه شد به خاطر نور و لامپهایی که داخل غار بود به این کلاهها احتیاجی نیست ...محبت

..

خیلی محو تماشای زیبایی های غار شده بودی و مدام تصوراتت را واسه ما تعریف میکردی محبت مثلا اینکه اینجا جای دستهای دایناسورهاست ...یا جای دندانهای دایناسورهاستسوال و کلا توی دنیای دایناسورها بودی البته من واست توضیح میدادم ولی خب شما به حرفهای خودت اعتقاد بیشتری داشتی درسخوانو با دنیای خودت لذت بیشتری میبردی...راضی

..

داخل غار یک مسیری را همراه قایق حرکت میکنیم و جاهای دیدنی را بازدید میکنیم و یک جایی از قایق پیدا میشیم و مسیری را پیاده از پلها و جاهای قشنگ رد میشیم و لذت میبریم که گاهی این پله ها واسه شما خسته کننده بود که البته برادرهای عمو عبد با مهربونی زیادشون اصلا اجازه ندادند که شما خسته بشی...خسته

کیاراد و عمو بهرام...محبت

...

کیاراد و عمو بهمن...محبت

...

فدای چهره قشنگت بشم که کمی هم نگران بودی و میگفتی مامان اینجا جای خطرناکیه ترسو

...

بعد تقریبا دو ساعتی غارنوردی از غار خارج شدیم و برای من تجربه بسیار قشنگی بود و واقعا لذت بردم و یکی از شگفتیهایی بود که تا به حال دیده بودم ...آراماون شب هم کنار خاله رعنا جون و عمو عبد و خانواده مهربونشون بسیار خوش گذشت محبت و فردا سفرمون را به سمت سنندج ،بناب و مراغه ادامه دادیم...محبت

مرداد 95



نوشته شده در دوشنبه 1 شهريور 1395ساعت 11:17 بعد از ظهر توسط مامان رویا |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

خصوصی




نوشته شده در دوشنبه 1 شهريور 1395ساعت 10:38 بعد از ظهر توسط مامان رویا |

تقریبا سه هفته پیش اصفهان بودیم این بار هم مثل همیشه به شما خیلی خوش گذشت ...محبتاین بار فقط با چند عکس اون روزها را در خاطراتت ثبت میکنم البته در مورد رفتن به باغ وحش و طبیعت گردی هم که در پستهای قبلی واست نوشتم....چشمک

یک روز بعد از ظهر که دوتایی به پارکی که نزدیک خونه مامان عفت جون بود رفتیم...وبعد عمو حمید و نگار بدون اطلاع اومدند پیشمون و شما خیلی خوشحال شدی...محبت

...

یک روز بعد از ظهر دیگه که با خاله محبوبه و مهربد رفتیم همون پارک و این بار با مهربد بیشتر از همیشه بهت خوش گذشت و بازی کردی از توپ بازی و بازی با وسایل پارک گرفته تا جمع کردن چوب و فروش اونها...قه قهه

...

یک روز که با خاله راحله جون رفتیم سیتی سنتر و شما با این ربات حسابی دوست شدی و عکس گرفتی ...راضی

..     ..

اینم یه بادکنک که با گار هلیوم پر شده بود و خیلی دوستش داشتی...محبت

..

اینم یک شب که از خستگی وقتی منتظر بودی مامان واست سی دی کارتن بگذاره همین طور خوابت برده...خواب آلود

...

 

....

یک شب خونه خاله راحله جون که یک چمدان از عروسکهتی بچگی شیدا را واست آورد و حسابی بازی کردی..متنظر

...     ....

 

...

 

...     ...

این عکسها هم در مسیر برگشت به خانه گرفتیم چون این بار از جاده یاسوج به بندر اومدیم و یه کم تنوع بود...خستهواینم پسر عاشق آب و چوب من...خنده

...

 

...

 

..

خوردن ذرت توی مسیر که خیلی به دلت نشست..زبان

...

..

دوست دارم...

   



نوشته شده در سه شنبه 12 مرداد 1395ساعت 1:34 قبل از ظهر توسط مامان رویا |

این بار که اصفهان بودیم فرصتی پیش اومد تا یک روز هم به روستای بابا کورش بریم و کمی شما در طبیعت بازی کنی و چون عاشق بازی در طبیعت هستی کلی بهت خوش گذشت...محبت

اول به خونه مادربزرگ بابا کورش رفتیم و یه عالمه داخل حیاط بازی کردی و لذت بردی و فقط برای خوردن غذا از حیاط دل کندی و داخل اتاق بودی....چشمک

دیدن مرغها ...

..

...

یه کم تاب بازی که خیلی هم برات جذاب نبود و فقط دو سه دقیقه ای بازی کردی...چشمک

...

 

...

دیدن این چرخ چاه قدیمی هم که الان بلااستفاده بود و توضیحاتی که در موردش واست دادم هم خالی از لطف نبود....بغل

...

اینم بدو دو داخل حیاط...محبت

..

اینم یه عکس یادگاری با پریسا و پارسا و یه ژست قهرمانانه از شما که نشانه قدرت شما بود...راضیمحبت

..

بعد هم به باغ باباجون رفتیم و با برداشت آلبالو و آلو آشنا شدی و کلی هم بازی کردی...محبت

...

اینم پسر عاشق چوب من که هر جا میریم فقط به دنبال چوب میگردی ....چشمک

...

ببین اینجا چه چوبی برداشتی و از پریسا و پارسا هم خواستی که کمکت کنند...تعجب

..

عاشقتم که سعی میکنی از همه چیز لذت ببری...محبت

..

اینجا هم پسر قشنگ من ، متوجه شدی که بابا کورش داره ازت عکس میگیره و سریع لبخند زدی...بوس

..

اینجا پریسا داره بهت طالبی میده چون با وجود اینکه دلت میخواست ترجیح دادی نخوری و بری به دنبال بازیت که پریسا کمک کرد تا در حین بازی کمی بخوری...خنده

...

اینم پسر من در حین بازی که دوباره متوجه دوربین شده و لبخند زده ....محبت

...

فدای لبخند قشنگت پسر عاشق طبیعت من...محبت

...

دوست دارم دنیای من...



نوشته شده در سه شنبه 12 مرداد 1395ساعت 0:01 قبل از ظهر توسط مامان رویا |

خیلی وقت بود که قرار بود وقتی به اصفهان میریم شما را به باغ وحش ببریم ولی هربار نمیشد البته یکبار هم رفتیم که تعطیل بود ولی بالاخره اینبار موفق شدیم که شما را به باغ وحش ببریم جشنهر چند باغ وحش اصفهان کامل نیست و خیلی از حیوانات را نداره ولی خب دیدن همین حیواناتی هم که اونجا بود واسه شما خالی از لطف نبود...چشمک

گراز که صداش واست جالب بود....محبت

..

..

شترمرغ که از اینکه اینطوری نگاهت میکردند خوشت اومده بود و باهاشون حرف میزدی...چشمک

...

شترها را هم خیلی دوست داشتی و کلی باهاشون حرف زدی و موقع رفتن هم ازشون خداحافظی میکردیخندونک

...

اینجا هم قفس گرگها بود که یه کم ترسناک بودند...ترسوالبته اقا شیر وحشتناک هم داخل خونه اش مشغول خوردن غذا بود و هرچه آقایی که ازشون مراقبت میکرد تلاش کرد که بیاد بیرون و شما ببیندش نیومد و فقط نعره های وحشتناکش را شنیدیم ...ترسو

....

وقتی هم به قفس میمونها رسیدیم به درخواست شما از این بچه میمون یک عکس تکی گرفتیم چشمکاخه شما گفتی خود این میمون کوچولو بهت میگه که دلش میخواد یه عکس تکی ازش بگیریم...خندونک

...

کنار این پلیکانها هم خیلی خوش گذشت چون خیلی بهت نزدیک بودند و یه کم بیسکوییت بهشون دادی و عینک آفتابی شما هم که حواست نبود و روی زمین گذاشته بودی برداشتند ولی خیلی زود اونو ازشون گرفتیم و واست کلی هیجان داشت آرام

...

 

...

البته توی باغ وحش حیوانات بیشتری بود مثل آهو ، گوزن ، اسب ،اقا خرسه که خواب بود و متاسفانه نتونستی ببینیش ، مارها و کروکودیلها که خیلی دوستشون داشتی ...سنجاب کوچولوها ...خرگوشهای بازیگوش  ، پرندگان مهربون و پرندگان شکاری وحشتناک و...که از همه لذت بردی و کلی اطلاعات در موردشون بدست آوردی عزیز مامان...محبت

..

...

اینم چند تا عکس با دایناسورهای سنگی....سکوت

...

 

..

 

..

 

..

 

..

کیاراد من تا این لحظه ، 4 سال و 3 ماه و 11 روز سن دارد...

دوست دارم...



نوشته شده در شنبه 9 مرداد 1395ساعت 4:52 بعد از ظهر توسط مامان رویا |

توی شهرکی که ما زندگی میکنیم کلاسهای آموزشی و ورزشی واسه سن شما نیست چند تایی هم که هست از لحاظ کیفیت بسیار در سطح پایینی هستند و از این بابت مامان رویا واقعا افسردگی گرفته ...غمگینتابستانها هم که مهدکودک تعطیله واسه همین دوست داشتم یه کلاسی میتونستی بری تا کمی سرگرم بشی ...هر چند در هفته سه روز همراه بابا کورش به استخر میری و خیلی دوست داری و چیزهایی هم یاد گرفتی ولی خب هنوز آموزشی واسه شما ندارند و هر چی هم یاد گرفتی بابا بهت آموزش داده ...محبت

بنابراین تنها کلاسی که فعلا میتونستی بری کلاس ژیمناستیک بود ...البته تقریبا پنج جلسه ای رفتی و به اصفهان رفتیم و سه هفته ای بین کلاست وقفه افتاد و حالا که از اصفهان برگشتیم دیگه دوست نداری بری و دلایلی هم میگی که مشخصه اصلا دوست نداری و داخل کلاس هم چون بچه ها بزرگتر از شما هستند اصلا بهت خوش نمیگذره البته به غیر از جلسه اول که خیلی با ذوق رفتی از جلسه دوم میگفتی که دوست نداری ولی خب با ترفندهای مامان رویا چند جلسه ای رفتی ولی الان مطمینم که لذت نمیبری بنابراین به اختیار خودت رفتن به این کلاس هم منتفی شد...غمگین

..

..

..

آرزوی من شادی توست...



نوشته شده در جمعه 1 مرداد 1395ساعت 0:18 قبل از ظهر توسط مامان رویا |

چند شب پیش توی یک گروهی که جهت آشنایی با انتخاب بهترین کتابها واسه کودکان و نوجوانان هست تمرینی گذاشته بود که من و شما با هم انجام دادیم و کلی من لذت بردم ...

داستان از این قرار بود ...

با_هم_بنویسیم

🌞 تمرین چهارده.
تمرین جدید ما یک عکسه. به این عکس نگاه کنید. به نظرتون اسم این موش آبی چیه؟ چرا اینطوری نگاه میکنه؟ از کجا اومده و داره کجا میره؟ خونه اش کجاست؟ خلاصه داستان این موش رو بنویسید و برای ما بفرستید.

....

اینم اولین داستان کوتاه شما که مکتوب شد و در گروه قرار گرفت البته قبلا هم قصه و داستانهایی واسه مامان گفته بودی ولی این اولین باری بود که با دیدن یک عکس یه داستان کوتاه بامزه در موردش گفتی پسر قشنگ من...محبت

...

دوست دارم...

 



نوشته شده در پنجشنبه 31 تير 1395ساعت 0:32 قبل از ظهر توسط مامان رویا |

این روزها چون مهد هم تعطیل شده و به خاطر گرمای هوا هم زیاد نمیشه بیرون رفت حداقل سعی میکنیم که هفته ای یکبار را فقط به خاطر دل کوچولوی شما بیرون بریم این طوری هم به شما خوش میگذره هم یاد گرفتی روزهای دیگه که واسه خرید بیرون میریم وقت پارک رفتن نیست و یه کم قانونمند شدی و از این بابت خیلی خوشحالم...آرام

یک روز عصر فقط به خاطر شما که دوست داشتی با عروسکهایی که توی شهر بود عکس بگیری رفتیم بیرون و خیلی دوست داشتی و لذت بردی...محبت

..

 

..     ...

 

...

قبلا هفت کوتوله را نمیشناختی بابت این عروسکها کارتن سفید برفی را واست خریدم و کلی موقع دیدنش از کارهای هفت کوتوله خندیدی...چشمک

..    ...

 

..

کیاراد و اختاپوس که خیلی دوستش داشتی...راضی

..

..

..

...

 

...

 

...

...

رفتن به دریا و بازی کردن در ساحل و آب هم که جزلاینفک تفریحات شماست و همچنان علاقمند و مشتاق برای رفتن به دریا هستی....بغل

...     ...

 

..

 

...     ...

بعضی مواقع بچه ها توی دریا با یونولیت های بزرگ به عنوان قایق بازی میکنند و اون روز شما هم یکی پیدا کردی و کلی بازی کردی و لذت بردی..چشمک

..     ....

 

...     ..

 

یک روز دریایی دیگه...محبت

...

بازم یه روز دیگه...محبت

..

 یک روز بهاری و پسر شیطون بلای من....محبت

...

 

..

 

...

من فدای تو ...

به جای همه گلها تو بخند...

 



نوشته شده در يکشنبه 30 خرداد 1395ساعت 8:51 قبل از ظهر توسط مامان رویا |

...

تصمیم گرفته بودم که به خاطر کم تحرکی و اینکه فکر میکنم یه کم اضافه وزن پیدا کردم روزها کمی با تردمیل این کم تحرکی را جبران کنم...یه روز اومدی کنارم نشستی ....

میگی :مامان چرا بدو بدو میکنی ؟ سوال

میگم :میخوام که یه کم لاغر بشم ..راضیمتنظر

یه کم فکر کردی متفکربعد میگی : مامان میخوای مثل زرافه لاغر بشی...

اینم من...تعجبخندهخندونک



نوشته شده در شنبه 29 خرداد 1395ساعت 2:36 قبل از ظهر توسط مامان رویا |

مهد کودک شهرک ما سه ماه تابستان را تعطیله ، واسه همین توی اردیبهشت ماه واسه شما جشن پایان سال را گرفتند و البته ما چون اصفهان بودیم شما فرصت زیادی واسه تمرین شعرها نداشتی ولی خب همین که به جشن رسیدیم ئاسه شما بسیار جای خوشحالی داشت...محبت

پسر خوشتیپ من در روز جشن که قرار بوده پیراهن سفید و شلوار سرمه ای بپوشه...راضی

...

خواندن شعر ای ایران ، ای مرز پر گوهر همراه با بچه های کلاستون که چون شما نبودی و تمرین نداشتی بسیار جالب میخوندیتشویق(اولین نفر سمت چپ تصویر)

..

صف بچه های کلاس شما برای خوندن شعر مادر من و تق تق بر در زد...جشن(یک نفر به آخر )

...

در حال خوندن شعر (نفر اول در سمت راست تصویر)راضی

..


صف بچه ها برای گرفتن جایزه ها...جشن

 

...

در حال گرفتن جایزه...محبت

...

عاشق این قیافه شما هستم...بغل

..

اینم عکس یادگاری با خانم پویان مربی شما و خاله سمانه مهربون کمک مربی کلاس شما...محبت

...     ...

پسر خوشتیپ مامانمحبت

..

این یک سال هم گذشت هرچند شما شاید رویهمرفته دوماه نرفته باشیتعجب چون بیشتر مواقع اصفهان بودیم و هر موقع هم خونه بودیم شما به دلیل سرما خوردگی خونه بودی و البته گاهی هم به دلیل تنبلی مامان و کیاراد خندهولی در کل دوست داشتی و احساس خوبی داشتی از رفتن به مهدکودک...محبت

دوست دارم...

 



نوشته شده در شنبه 29 خرداد 1395ساعت 0:39 قبل از ظهر توسط مامان رویا |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 15 صفحه بعد