زیبای من...دنیای من...

 یه سلام صمیمانه به همه کسانی که به وبلاگ ما اومدن ، من این وبلاگ را برای ثبت گوشه ای از خاطرات پسرم  ،کیاراد ساختم و توی اون از روزهای باهم بودنمون مینویسم و آرزو دارم وقتی کیارادم بزرگ شد از خوندن اونها لذت ببره .....

 

مامان رویا  

 

 



نوشته شده در دوشنبه 27 ارديبهشت 1395ساعت 9:48 قبل از ظهر توسط مامان رویا

مدتی هم با یک گروه فعالیت خلاقانه کودک همراه بودیم  توی اون مدت هم کاردستی ها و بازیهای زیادی با هم انجام دادیم ...راضی

درست کردن حباب با بطری و فوت کردن در نی....

...     ...

آموزش اشکال هندسی...

...

نقاشی با یخ های رنگی که بسیار واست لذت بخش بود...جشن

...     ...

درست کردن کاردستی بازی مارپیچ و تیله...تشویق

...

کاردستی پرچم ایران و ماشین...راضی

....     ...

کاردستی ساعت مچی...عینک


...

کاردستی کفش و آموزش بستن بند کفش...سوال

..     ...


..

خمیر بازی با خلال دندان...که با کمک بابا کورش انجامش دادی...تعجب

...     ..

تفکیک رنگها...خجالت

..

ساخت پرنده با کاغذ ...من عاشق چیزهایی بودم که خودت با تخیل درست میکردی ...بوس

...     ....

شناخت لباسهای تابستانی و شنا...سوال

...

حفظ تعادل....خطا

...     ...

کار با آهنربا...فرشته

....

نقاشی با اثر دست و چسب زخم...تعجب

..     ...

رنگ آمیزی با ابر و چاپ روی کاغذ....چشمک

بقیه فعالیتهامون در پست بعدی...بای بای

دوست دارم...

 



نوشته شده در دوشنبه 27 ارديبهشت 1395ساعت 12:12 قبل از ظهر توسط مامان رویا |

یک روز کیف وسایل آرایشگاهت را برداشته بودی و یه کم از موهای عروسک گوسفند بیچاره را کوتاه کرده بودی وقتی میگم نباید اینکار رابکنی عروسکت خراب و زشت میشه میگی : مامان اخه من خیلی دوست دارم آقای آرایشگر بشم منم یه کم فکر کردم دیدم بهتره روی سر این عروسک کیمدی کاموا بچسبونم و ازت بخوام که موهای اینو کوتاه کنی و با این کار من کلی ذوق کردی و مدتی را مشغول بود ...البته با نظارت خودم و تاکید بر اینکه قیچی خطرناکه و باید خیلی مراقب باشی....راضی

اینم مراحل کار آرایشگر کوچولوی من...بغل

..     ..

 

...

ببین اون موهای بلند به چه روزی دراومده به غیر چسب دیگه چیزی روی سرش نمونده...خنده

...    

و این بازی ما چند باری دیگه در روزهای بعد هم تکرار شد و بازهم موهای بلند کیمدی کوتاه کوتاه شد...قه قهه

...     ...

عاشق این دقت و لذتی هستم که در چهره زیبات خودنمایی میکنه...محبت

...     ...

دوست دارم دنیای من...



نوشته شده در دوشنبه 27 ارديبهشت 1395ساعت 11:28 قبل از ظهر توسط مامان رویا |

خیلی وقته که واسه نوشتن روزهای با هم بودنمون اینجا نیامده بودم فکر کنم حدود چهار ماهی میشه که چیزی ننوشتم و حسابی دلم برای نوشتن روزهایی که در کنار هم میگذرانیم تنگ شده ، همیشه با خوندن مطالب قبلی غرق در لذت میشم و از اینکه برخی از خاطراتمون را ثبت کردم خوشحالم خصوصا زمانی که چیزی را فراموش کردم و با خوندن مطالبمون به یاد شادی اون روزها حسی وصف ناشدنی در وجودم رخنه میکنه و تصمیم میگیرم که همچنان برایت بنویسم ولی هربار به دلیلی مدتی نوشتنم به تاخیر میفته و باعث میشه افسوس بخورم ...اینبار دیگه سعی میکنم به روز تر از همیشه خاطراتمون را ثبت کنم...درسخوان

واسه اینکه نوشتن خاطرات چهار ماه کار ساده ای نیست من هم تصمیم گرفتم این مدت و کلا روزهای سه سالگی شما را به زبان تصویر و فقط از روزمره گیهامون برایت ثبت کنم ...محبت

مدتی را با یک گروه زبان کودک همکاری میکردیم و کلی توی این مدت کاردستی و بازی انجام دادیم...که البته به دلیل مشغله های زیاد ، اصفهان رفتنهامون زیاد نمیتونستیم با گروه هماهنگ باشیم و این دردسر ساز بود ،دیگه اینکه فکر میکردم برنامه گروه یه کم واسه سن شما سنگین شده بود تصمیم گرفتیم متاسفانه گروه را ترک کنیم ...

کاردستی در مورد آموزش مشخصات ظاهری افراد...

     ..     ....    

...

کاردستی تاس در مورد حالتهای مخلف رفتاری ...که البته تصویر 1و2 را من جابه جا قرار دادم...چشمک

     ...     ...

کاردستی هواپیما و هلیکوپتر با کاغذهای جاگورتا...آرام

...

..

آموزش با ساخت کاردستی با سی دی های خراب....خندونک

...     ....

...

یک سری آزمایشات ترکیب رنگها که هرچند واسه درکشون واسه سن شما زود بود ولی نتیجه کار را دوست داشتی و لذت میبردی...درسخوان

...     ...

 

...

رنگ کردن چوب بستی واسه درست کردن کاردستی سازه های مهندسی...درسخوان

...

آموزش نام ورزشهای مختلف و نحوه بازی...آرام

 

کاردستی در مورد ورزش شنا...چشمک  

...     ...

کاردستی در مورد تنیس روی میز...راضی

...     ...

درست کردن سبد بستکبال و انجام بازی....تعجب

...

کاردستی بازی لی لی ....

....     ...

در مورد خیلی بازیها ، وسیله های بازی بیرون موجوده و خیلی راحت میتونیم بریم و بخریم ولی گاهی لذتی که در زمانی که واسه درست کردن اون وسیله در کنار هم نصیب مون میشه با هیچ چیزی جایگزین نداره....محبت

آموزش سبک و سنگینی با درست کردن یک ترازوی کوچک ویک ترازوی بزرگ واسه وزن کردن عروسکهای بزرگمون و مقایسه اونها با هم...راضی

...     ....

آموزش اندازه گیری با متر و مقایسه کوتاهی و بلندی...متنظر

...     ....

درست کردن کاردستی واسه روزهای گرم و آفتابی و استفاده از عینک آفتابی و خوردن یه نوشیدنی خنک...زبان

...

درست کردن یک سالاد میوه خوشمزه توسط کیاراد....زبان

...

اینا قسمتی از لحظه های پسر سه ساله من بود که سعی کردم در کنار هم به شادی بگذره...محبت

بقیه عکسها در پستهای بعدی...متفکر

 

 



نوشته شده در دوشنبه 27 ارديبهشت 1395ساعت 11:27 قبل از ظهر توسط مامان رویا |

در آرزوی پرواز

پسر دوست داشتنی مامان عاشق بالا رفتن و پرواز هست ، مدتی پیش با ذوق مامان را صدا زدی که بیام و ببینم که میخوای پرواز کنی وهر چقدر هم که من واست توضیح دادم که ما نمیتونیم پرواز کنیم چون بال نداریم فایده ای نداشت و شما مصمم بودی که با دو تا کتاب به جای بال میتونی پرواز کنی آخر من به این نتیجه رسیدم که اجازه بدم خودت تجربه کنی ...متفکر

خیلی با خوشحالی از اینکه حتما با استفاده از این کتابها میتونی مثل پرنده ها پرواز کنی از کتابخانه بالا رفتیآرام

 

....     ...

و با شمردن 123 آماده پرواز شدی و پریدی ...متنظر(عاشق این چهره خندان و پر از امیدت هستم...)محبت

...     ...

ولی خب نشد که پرواز کنی و با شکست مواجه شدی غمگیناینم چهره شما بعد از شکست...بغلالبته چند بار دیگه با کتابهای بزرگتر این آزمایش را انجام دادی ولی فایده ای نداشت نشد که پرواز کنی و به این نتیجه رسیدی که کاش ما هم مثل پرنده ها بال داشتیم...متنظر

...

البته من هر بار که شما میپریدی به این فکر میکردم که کاش برادران رایت هواپیما را اختراع نکرده بودند تا پسر من با این پشتکار و علاقه اش به پرواز این کار را میکرد...درسخوانقه قهه

باید بگم که این علاقه شما به بالا رفتن از همه جا ، گاهی ودر بیشتر مواقع علاوه بر اینکه مامان را ناراحت میکنه باعث نگرانی منو بابا کورش هم هست که مبادا اتفاقی واست بیفته ، ولی خب گفته های ما اصلا کارساز نیست ...غمگینو البته گاهی هم در کنار این نگرانی احساس غرور بابت شجاعت شما...راضی

مثلا یک روز که سه تایی رفته بودیم کوه شما برای بالا رفتن از صخره ها اصلا اجازه نمیدادی که کمکت بکنیم و میگفتی که خودت میتونی و البته خیلی با احتیاط بالا و پایین میرفتی و اینم قیافه من و بابا کورش راضی

..    

..    

یکی دیگه از کارهایی که مدتی زیاد انجام میدادی بالا رفتن از کتابخانه بود که تقریبا کار هر روز شما بود که الان مدتی میشه که یه کم کمتر شده ...چشمک

..     ...

و این کار خصوصا زمانی که بابا کورش از سر کار برمیگشت بعد از سلام فوری انجام میشد و منظورت اینه که بابا واسه بوسیدنت کمی دنبالت بگرده...بوسعکسهای زیر را یک روز که با نگار جون ارتباط تصویری داشتیم و میخواست بدونه وقتی بابا میاد شما چه کار میکنی نگار ازت گرفته...تعجب

...     ..

البته باید بگم این علاقه شما به بالا رفتن از همون موقع که تونستی بایستی شروع شد و  حتی بعد از مدتی روی هر چیزی دوست داشتی بایستی تا کمی بالاتر قرار بگیری حتی با اون پاهای کپلت روی لیوان هم میرفتی که البته همون موقع واست یه پست در این مورد نوشتم...محبت

اینم یه عکس از اولین بالا رفتن ها که از شاهکارهایی که وقتی هشت ماهه بودی قبل از اینکه راه رفتن را یاد بگیری انجام دادی...زیبامامان فدای پاهای کوچولوت...محبت

..

دوست دارم...

کیاراد من تا این لحظه ، 3 سال و 8 ماه و 20 روز سن دارد.

 



نوشته شده در چهارشنبه 23 دی 1394ساعت 4:38 قبل از ظهر توسط مامان رویا |

..

یکی از کارتونهای مورد علاقه شما کارتون peppa pig هست که برای آموزش زبان هم خیلی مفیده و شما خیلی دوستش داری...توی یکی از قسمتهای این کارتون شخصیتهای کارتون چکمه های پلاستیکی میپوشند و در آب گلی که بعد از بارون جمع شده بازی و بپر بپر میکنند و کلی از این کار لذت میبرند...

40.gif

وقتی این قسمت را نگاه میکردی از اونجایی که شما هم خیلی به بازی با آب و بپر بپر علاقه داری تصمیم گرفتم از این چکمه های پلاستیکی واست بخرم تا شما هم بازی به قول خودت muddy puddles را تجربه کنی و لذت ببری...

بنابراین یکبار که اصفهان رفته بودیم یک جفت چکمه پلاستیکی قرمز مثل چکمه های جورج توی کارتن واست خریدم و منتظر شدیم تا یک روز که بارون اومد muddy puddles بازی کنیم...متنظر

تا اینکه چند وقت پیش بالاخره یه کم بارون اومد و رفتیم حیاط و یه کمی بازی کردیم....

...     ...

ولی خب الان از دیروز داره بارون میاد و فرصت خوبی بود که حسابی بازی کنی و لذت ببری واسه همین صبح رفتیم حیاط و شما کلی muddy puddles بازی کردی و خندیدی و لذت بردی....محبت

...    

ببین چقدر کیف کردی....خنده

..     ..

هر بار سعی میکردی بیشتر بالا بپری و بیشتر مامان را خیس کنی....ببین چقدر بالا پریدی....جشن

..

پسرم غرق در لذت و شادی...محبت

     ..

اینم خنده شما بعد از هر بار پریدن و خیس شدن مامان ....فدای خنده های تو...محبت

..

بعد از کلی بپر بپر و خنده و خیس شدن مامان سری هم به گلهایی که همراه با بابا کورش کاشتید و هر روز بهش آب میدی و منتظر هستی که گل بده و حالا خوشحالی که یکی از گلهاش باز شده و دوست داری بو کنی ...راضی

...     ..

یه کم هم بازی چرخشی...تعجب

..

یه کم هم بازی با چتر...محبت

...

بعد میگی مامان تشنه شدم و به این روش آب میخوری و میخندی ...تعجب

...

 سعی کردم که از یه روز بارونی حسابی لذت ببری و غرق در شادی باشی و از خنده ها و برق شادی که در چشمان قشنگت خونه کرده بود باور دارم که روز خوبی را برایت رقم زدم و برای من همین خنده های تو کافیست تا دنیایم را با تو و برای تو بسازم....محبت

دوست دارم...



نوشته شده در شنبه 5 دی 1394ساعت 3:59 بعد از ظهر توسط مامان رویا |

خیلی وقت بود کتابهایی را که خریده بودیم معرفی نکرده بودم ...اینم کتابهایی که توی این مدت خریدیم و خوندیم...چشمک

...

کتاب دایناسورها را شبها قبل از خواب زیاد میخونیم و خیلی دوستش داری...شیطان

....     ...

 

...     ...

این سری کتاب را هم خیلی دوست داری و نکات خوبی ازشون یاد گرفتی...سوال

...

این سری از کتابها را هم که قبلا 5 جلدش را واست خریده بودم و خیلی بهشون علاقمند بودی عنوانهای جدیدش هم چاپ شده بود که چند جلد دیگه اش را خردیم ولی بقیه اش موجود نبود و دفعات بعد حتما میخریم چون خوندن این مجموعه را هم خیلی دوست داری...چشمک

...     ..

مجموعه مهارتهای من هم کتابهای خیلی خوبیه که یه داستان جذاب را با جملاتی کوتاه و آموزشی در خودش داره که واست جذابه...محبت

....     ...

کتابهای زیر هم کتابهایی که خاله رفعت واست خریده بود و توی جعبه هدیه هات بود...محبت

....     ...

 

...     ....

...

یک سری کتابهای خیلی خوب هم توی لیست خریدمون هست که هنوز فرصتی واسه خریدشون پیش نیومده ولی حتما به زودی میخریم...جشن

راستی تصمیم گرفته بودم که کتابهات را شمارش کنم و تا الان که سه ساله و نیمه هستی بدون در نظر گرفتن کتابهای رنگ آمیزی حدود 110 جلد کتاب با هم خوندیم تعجبجشنکه تقریبا هر کدوم را هم چندین بار خوندیم و از این بابت خیلی خوشحالم پسر کتاب خوان من ...امیدوارم هر روز علاقه ات به خوندن کتاب بیشتر بشه...

دوست دارم...



نوشته شده در دوشنبه 2 آذر 1394ساعت 1:47 بعد از ظهر توسط مامان رویا |

یک شب از شبهایی که اصفهان بودیم و همگی دور هم بودیم خاله ها با ذوق و شوق یک جعبه بزرگ پر از چیزهای دوست داشتنی بهت هدیه دادند که کلی خوشحال شدی آرام این جعبه به مناسبت رفتن شما به مهد کودک بود جشن

...

روی جعبه را خاله راحله جون با کلی برچسبهای تام و جری تزیین کرده بود که شما اول از همه قبل از باز کردن جعبه مشغول چسبوندن اونها به دیوار شدی تعجب

...     ...

بعد جعبه را با کلی ذوق باز کردی و یکی یکی هدیه هات را بیرون آوردی...محبت

...

چهره شما توی دو تا عکس زیر به خوبی نشون میده که هر چیزی را که بیرون میاوردی چه عکس العملی داشتی ...جعبع پر بود از مداد رنگی ...ماژیک...دفتر نقاشی ...خوردنیهای خوشمزه ...لباس ...کاموا...عروسک...سی دی ...قمقمه آب...کتاب داستان و...چشمکهمه را با ذوق و شوق ریاد بیرون میاوردی ...محبت

...     ...

...

...     ...

بعد از دیدن همه چیزهایی که داخل جعبه بود مداد رنگی ها و دفتر نقاشی را برداشتی و نشستی روی زمین و مشغول کشیدن نقاشی شدی...محبت

....     ....

این کار خاله ها مثل تموم مهربونیهاشون دوباره منو برد به حال و هوای غمگینی که در اون لحظات فقط تونستم با حبس کردن یه بغض سنگین توی سینه و یه لبخند ظاهری به همه نشون بدم منم هستم در کنار شما ولی مطمئنم در تمام مدتی که شما از هیجان داشتی هدیه هات را میدیدی هر چند نگاهم به شما بود ولی فقط داشتم به این فکر میکردم اگه مامان عفت جونم الان بود چقدر شادیهامون قشنگ میشد چقدر ما خوشبخت بودیم ولی حالا با تمام تلاشی که میکنیم چقدر شادیهامون غمگینه... چقدر لبخندهامون پر از درده ... چقدر روزهای خوب ما تاریکه ...چقدر با هم بودنهایمان تنهاست...چقدر دلم میخواهد تمام شادیهایم را بی او های های گریه کنم...

تمام زندگیم درد میکند...



نوشته شده در دوشنبه 2 آذر 1394ساعت 1:13 بعد از ظهر توسط مامان رویا |

...

دو سه هفته پیش من و شما دو نفری یک هفته ای را به اصفهان رفتیم و بابا کورش به دلیل شروع شدن اورهال پالایشگاه نتونست با ما به اصفهان بیاد ...غمگینتوی اون یک هفته ای که اصفهان بودیم مثل همیشه به شما خیلی خوش گذشت...آرام

 خاله رعناجون که با وجود مشغله کاری زیاد، به خاطر قلب مهربون و عشقی که نسبت به شما داره مدام به فکر اینه که لحظه لحظه هایی که خونه مامان عفت جون هستیم بهت خوش بگذره واسه همین پیشنهاد داد که شما را به باغ پرندگان ببریم و ما هم یک روز به همراه خاله رفعت جون و خاله رعنا به باغ پرندگان رفتیم و با وجود اینکه قبلا هم رفته بودی ولی کلی لذت بردی....دلغک

...

 

...

بودن با کسانی که عاشقانه و بدون دلیل دوستت دارند بالاترین لذتها را به آدم میده و بهترین دقایق عمر انسانهاست...محبتو اگر این لحظه ها توی زندگی نباشه بقیه زندگی هیچ ارزشی نداره....متفکر

...

 

...

این خروس بسیار زیبا هم که شما بعدا عکسش را به دایی رسول جون نشون میدی و میگی دایی ببین این خروسه پا بالیه خنده یعنی روی پاهاش پر داره...قه قهه

...

خلاصه اون روز بعد از دیدن یه عالمه پرنده های قشنگ و بدو بدو و بازی به پایان رسید و یک روز خوب دیگه به دفتر خاطرات قشنگت همراه با کسانی که دوستت دارند اضافه شد...محبت

...     ..

توی خونه هم همه حواست به خاله رعنا و دایی رسول هست ...میبینم تبلتت را آوردی و میگی مامان نگاه کن تبلت منم Apple داره و با خودکار یه عکسی که مثلا سیب هست کشیدی و میگی تبلت منم مثل خاله رعنا شده و قیافه منتعجب و خاله رعنا بادیدن تبلتت که میخواستی Apple بشه اول این شکلی شد تعجبقه قههو بعد یه برچسب واست چسبوند که خوشحال بشی تبلت شما هم مثل خاله رعنا شده خندهحالا تبلت پسر منم samsung apple هست ...قه قهه

...     ....

اینم یه عکس از وقتی که خاله رعنا جون توی اتاقش مشغول رسیدگی به کارهاشه و واسه شما کارتون گذاشته که مزاحمش نباشی بوس

...

یک شب باز هم به پیشنهاد خاله رعناجون به خاطر اینکه شما جوجه کباب دوست داری ...و واسه اینکه لحظات خوبی را واست رقم بزنه سه تایی جوجه کباب درست کردیم و حسابی لذت بردی به اندازه ای که وقتی کارمون تمام شد با خوشحالی میگی مامان خیلی خوش گذشت...محبت

...     ....

...

توی تمام لحظه هایی که با هم هستیم سعی میکنیم که همدیگه را خوشحال کنیم سعی میکنیم مرحمی باشیم برای دلهای غمگین همدیگه ولی آیینه چشمها گاهی رسوا کننده غم بزرگی که توی دلهامون خونه داره و من توی تمام این لحظه ها با یاد و خاطره مامان عفت جون مهربونم نفس میکشم و میدونم که هر لحظه و هر آن کنارمونه ، حسش میکنم بودنش را با تمام وچودم درعشقی که بینمون هست حس میکنم و خوب میدونم که یک لحظه از ما جدا نیست که اگر بود مایی وجود نداشت....

...

بی او نتوان رفتن ...

بی او نتوان گفتن ...



نوشته شده در دوشنبه 2 آذر 1394ساعت 12:42 قبل از ظهر توسط مامان رویا |

بیشتر از یک سال پیش یک سطل بزرگ لگو واست خریدم از همون روز اول خریدمون بیشتر از اینکه به لگوها توجه کنی به سطلش علاقه داشتی و گاهی حتی میخواستی که بری روی سطل بایستی و خب این خیلی خطرناک بود اینقدر به سطل خالی علاقمند بودی که من به بابا کورش میگفتم اگر به جای این لگوها با هزینه ای کمتر یک سطل زباله بزرگ واست خریده بودیم فکر کنم بیشتر خوشحال میشدی...خنده

اینم گوشه ای از بازیهای شما با سطل...خندونک

...     ...

...

 

...     ...

و البته گه گاهی هم بازی با خود لگوها...چشمک

...     ...

بعد از مدتی به خاطر بازیهای خطرناک و دردسر سازی که با سطل داشتی تصمیم بر این شد که سطل از دید شما پنهان بشه و مامان رویا یک کیسه پلاستیکی واسه لگوها درست کنه شاید این طوری بهتر باشه ...متفکر

اینم کیسه پلاستیکی ساخت مامان رویا...راضی

...     ...

...     ...

هر چند کیسه پلاستیکی هم گاهی باعث دردسر شده بود و اینقدر میرفتی داخلش که تقریبا مامان رویا داشت با شکست مواجه میشد .....غمگین

...     ...

ولی خب مامان رویا وقتی کیسه داشت به مرحله نابودی میرسید دوباره اونو بازسازی کرد و این بار دیگه پسرم داشت به بازی با لگوها علاقمند میشد و دیگه کیسه پلاستیکی جذابیتش را از دست داده بود و واسه همین سالم مونده تا حالا....محبت

....

چند ماهی میشه که دیگه حسابی به بازی با لگوها علاقمند شدی و ساعات زیادی را در طول روز به ساختن و بازی با لگوها مشغول هستی...محبتکه گاهی از من و بابا کورش هم میخوای که کمکت کنیم بغل

ساخت قصر با کمک بابا کورش که البه شما ازش به عنوان پارکینگ ماشینهای کوچولوت استفاده کردی...چشمک

...     ....

...

ساخت برجهای تقطیر پالایشگاه یا به قول خودت سرکار بابا خندونککه ساخت و ایده اش کاملا از خودت بوده...راضیعینک

...    

...

نمایی از خونه ما وقتی شما در حال بازی هستید...تعجب

...     ....

 

..

ساخت گوشی تلفن و دوربین عکاسی که اینها هم طرح و ایده اش کاملا از خودت بود و عکسهای دونفری زیادی هم با این دوربینت از من و بابا کورش گرفتی بوس

..     ...

ساخت مار....سبز

..

فانوس دریایی با خلاقیت خودت...چشمک

...

قطار زرافه ها ...پیش به سوی باغ وحش...جشن

..     ...

پارکینگ و ایستگاه آتش نشانی....محبت

...     ...

آدم آهنی...متفکر

....

ساخت تونل روی ریل قطار که کلی دوست داشتی و از اینکه قطارت از داخلش رد میشد کلی لذت بردی...محبت

...     ...


ساخت یک چهار راه برای عبور ماشین ها...چشمک

....

باند پرواز برای فرود آمدن هلی کوپتر کنترلی ....محبت

....     ...   

اینم یه پارک از دایناسورها که با کمک همدیگه ساختیم و خیلی دوست داشتی....شیطان

...

..

بدون شرح...

...     ... 

اینم یه زندان که خودت ساختی و یه مورچه بیچاره داخلشه که نتونه بیاد بیرون و پای شما را گاز بگیره ...خنده

...

آدم آهنی بزرگ ...تعجب

....

قطار اعداد واسه آموزش اعداد به انگلیسی....number train درسخوان

..

خانواده آقای زرافه واسه آموزش کوتاهی و بلندی....درسخوان

...

مزرعه کوچک ما...محبت

....

خلاصه اینکه برخلاف روزهای اولی که لگوها را واست خریده بودم و زیاد علاقه خاصی نشون ندادی چند ماهی میشه که یکی از اسباب بازیهای مورد علاقه شما شده و در بیشتر مواقع باهاشون سرگرم هستی حالا بماند که گاهی فقط دوست داری لگوها داخل اتاق پخش باشند خندونک ولی مدام در حال درست کردن هستی و چیزهای زیادی درست میکنی که گاهی من عاشق خلاقیت و ابتکارت میشم...محبت از وسایل جنگی هم که دیگه فکر کنم چیزی نباشه که نساخته باشی انواع تفنگها...تانک...ضد هوایی یا به قول خودت توتویی (برگرفته از صدای ضدهوایی) و...خنده

دوست دارم...



نوشته شده در چهارشنبه 29 مهر 1394ساعت 11:15 قبل از ظهر توسط مامان رویا |

...

دو سه روز اول رفتن به مهد با اینکه مدام از اینکه میبرنت کلاس شاکی بودی ولی صبح ها خوشحال راهی مهد میشدی ، ظهر هم که میومدم دنبالت حسابی خوشحال بودی و من از این بابت راضی که چقدر خوب کنار اومدیراضیولی ...

...

بعد از چند روز صبح ها با بی میلی از خواب بیدار میشدی و حسابی خواب آلود بودی البته بی حالی شما بیشتر به دیر خوابیدن های شب مربوط بود ، هرچند به موقع به رختخواب میرفتیم ولی شما خوابت نمیبرد و باعث میشد که صبح ها کسل باشی خواب آلودهمون روزهای اول که خوابت میومده میگی مامان دیگه نریم مهد ...زیاد رفتیم...چشمک

پسر خواب آلود من در حال رفتن به مهد...غمناک

...     ...

البته در بعضی مواقع با وجود بی حالی ولی باز هم عاشق بالا رفتن هستی ...نشستن روی کتابخانه تا مامان هم آماده بشه...چشمک

...

نگرانی مامان از روزی شروع شد که اصلا دوست نداشتی به داخل کلاس بری و روزی که با ناراحتی شما را به کلاس بردند هرچند که خیلی زود با رفتن داخل کلاس مشغول بازی شدی ولی اشک من در اومده بود و کلی گریه کردم و خانم مربی با حرفهاش من را آروم کرد گریههر چند میدونستم وقتی مشغول بازی میشی حسابی بهت خوش میگذره ولی وقتی با ناراحتی میرفتی داخل کلاس حس خوبی اصلا نداشتم و نمیتونستم جلو اشکهام را بگیرم...غمگین

پسر ناراحت من که دوست نداره بره کلاس...غمگین و خاله راحله جون و خاله رفعت جون هم با دیدن این عکس غمگین پسرم اشکشون در اومده بود...گریه

...

همون روز وقتی برگشتم دنبالت واسه اینکه خوشحال بشی این آدم آهنی را واست به عنوان جایزه خریدم و کلی خوشحال شدی ...آرامو البته موثر هم واقع شد و از فردا هر چند خیلی خوشحال نبودی ولی به راحتی به کمک مربی به کلاس میرفتی غمگین

..     ...

هرچند این ماجرا که دو سه روز بیشتر درگیرش نبودم  واسه من خیلی ناراحت کننده بود و از اینکه صبح ها خوشحال نبودی کلی دلگیر بودم چون هدف من از رفتن شما به مهد این بود که از تنهایی دور بشی و خوشحال باشی ولی خوشحالم که خیلی زود تمام شد...چشمک

...

خیلی زود اون روزهای غمگین تمام شد و حالا به غیر ازخواب آلودگی بعضی از روزها ، با کلی بازی و ترفند خوشحال راهی مهد میشی...آرام

...

کاردستی مرد آتش نشان هم واسه روز آتش نشانی که از نزدیک آتش نشان و عملیات خاموش کردن آتش را دیده بودی محبت کاردستی پنگوئن کوچولو هم واسه روز جهانی کودک و اینها اولین کاردستی های مهد شماست..

...     ...

پسر شیطون بلای من عاشق بازی و بدو بدو هست و این باعث شده که توی مهد موقع اتمام بازی ها هم از رفتن به کلاس خودداری کنی و حرف مربی هات را گوش نکنی و هرچند من از اینکه در این موارد حرف خودت هست زیاد خوشحال نیستم ولی مربیت میگه خیلی پسر خوبیه و اعتماد به نفس بالایی داره ولی فقط عاشق بازی و این موضوع کم کم حل میشه و من امیدوارم....متفکر

...

این عکس واسه روزی هست که مادرها را برای آشنایی با کلاس و مربیها به مهد دعوت کرده بودند ...و نشان دهنده اینه که پسرم به حرف مربی اصلا گوش نمیکنه و چون دلش خواسه وسط کلاس و اون هم روی سه تا صندلی نشسته تعجب و البته مربیت به من اشاره کردند اصلا مهم نیست اجازه بدید که احساس راحتی بکنه به موقع همه اینها درست میشه ...چشمک

...

این عکسها هم واسه روزی که تولد آرین مهر عزیز بود و شما واسه اینکه کلاس خودتون نبود با بچه ها بازی نکردی و فقط چند عکس گرفتیم...

...     ...

بچه ها در حال بازی با برف شادی و شما در حال تماشا ...سوال

...

چند روز پیش هم جشن آب پاشی داشتید و از قبل گفته بودند که بچه ها میتونند تفنگ آب پاش با خودشون بیارند ...

...     ...

...

فکر کنم به گفته خاله فرزانه اولش تفنگت کمی خراب شده بود و کمی با کپسول آرین مهر آبپاشی کردی ولی بعد از درست شدن تفنگت حسابی بازی کردی و بعد از اتمام بازی همبغل کمی حرف نشنوی از مربی بابت نرفتن به کلاس و ادامه بازی...غمگین

..

امروز هم قرار بوده که با لباس مشکی واسه محرم و پرچم یا...به مهد برید...البته ظهر که اومدم دنبالت در حال طبل زدن بودی ...محبت

...

خلاصه اینکه این روزها حسابی درگیر شرایط جدیدمون هستیم که به غیر از چند روزی که ناراحت بودی بقیه روزها را با خاطره های قشنگ سپری کردیم ...از اول صبح که با خوندن شعر و با کلی بازی از خواب بیدارت میکنم و با خوردن چند لقمه کوچولو صبحانه راهی مهد میشیم و ظهر با شوق فراوان و دلتنگی شیرین میام دنبالت عادت کردی که هر روز موقعی که میام دنبالت واست شربت خاکشیر یا تخم شربتی بیارم و گاهی صبح ها هم تاکید میکنی که مامان وقتی اومدی دنبالم واسم شربت بیار که بخورم خسته نباشمخوشمزه

راستی اسم کلاستون هم گل نیلوفر هست و خانم پویان مربی مهربونتون و خاله سمانه هم کمک مربی کلاستون هست که دیگه بهشون عادت کردی...محبت

دوست دارم...



نوشته شده در شنبه 25 مهر 1394ساعت 11:13 قبل از ظهر توسط مامان رویا |

از قبل تصمیم داشتم که وقتی سه ساله شدی مهد کودک ثبت نامت کنم ولی خب به دلیل اینکه مهد ودک شهرک ما تابستونها تقریبا تعطیل هست کمی منتظر شدیم تا مهر ماه بشه و شما را به مهد ببرم بنابراین شما در سه سال و پنج ماهگی اولین گامهای کوچک جدا شدن از من و رفتن به دنیای خارج از خانه را به تنهایی و بدون من تجربه کردی ...محبت

روز اول مهر ماه چون از قبل در مورد رفتن به مهد زیاد باهات صحبت کرده بودم بسیار مشتاق بودی که به مهد بریم و میگفتی مامان بعدا بیا دنبالم و از اینکه از من جدا بشی برخلاف برخی از بچه ها که به سختی و با گریه از مادرها جدا میشدند ما اصلا مشکلی نداشتیم چشمکولی در عوض ما به یه مشکل جدید برخورد کردیم که برای شما قابل درک نبود و چند روزی زمان برد تا با این موضوع کنار بیایید و اون اینکه چون دو باری که واسه ثبت نام به مهد رفته بودیم شما واسه خودت در سالن مهد مشغول بازی با وسایل و اسباب بازیها میشدی فکر میکردی که همیشه همین طور خواهد بود و مهد جایی که تمام وقت میتونی به اختیار خودت بازی بکنی و روز اول از اینکه شما را به داخل کلاس بردند و محدود شده بودی اصلا راضی نبودی و کمی توی فکر رفته بودی...متفکرمن هم بعد از رفتن شما به کلاس ساعتی را در مهد بودم و بعد که دیدم مشکلی نیست به خونه برگشتم البته کمی غمگین از اینکه شما خوشحال نبودی...غمگین

وسایل مهد پسرم که اول میخواستی خودت برداری ولی وقتی دیدی سنگینه اجازه دادی مامان واست بیارهاجازه

..

اولین روز مهد...

..

...     ...

بعد از اینکه ظهر اومدم دنبالت با دیدن من انگار که از قفسی آزاد شده بودی با خوشحالی میدویدی و بازی میکردی و بعد از کمی بازی با هم به خونه برگشتیم ...بغل

چیز زیادی از روز اول واسه مامان تعریف نکردی فقط میگفتی من دوست ندارم برم کلاس ...من کلاس دوست ندارم ...غمگینولی در کل میگفتی مهد خوبه ...آرام

...

 

...     ...

 

...

خلاصه روز اول را  به خوبی پشت سر گذاشتیم هر چند من خوشحال بودم که بدون هیچ دردسری از من جداشدی ولی در دلم نگرانیهایی جدید از اینکه چقدر زمان لازمه تا با محیط خو بگیری و بتونی اون طور که من آرزو دارم لذت ببری تمام فکرم را به خودش مشغول کرده بود که در روزهای آینده هم کمی این نگرانیها تشدید شد...غمناک

چقدر دلم میخواست که مامان عفت جونم توی این روزها کنارم بود که برایم شادی این روزها صدچندان میشد و تکیه گاه و سنگ صبوری برای نگرانیهایم میشد ....چقدر حرف برای گفتن در دلم تلنبار شده ...کاش میشد که ...غمگین



نوشته شده در پنجشنبه 23 مهر 1394ساعت 2:26 بعد از ظهر توسط مامان رویا |

عمه نسرین گفته بود که توی باغ غدیر رقص آب گذاشتند و بچه ها میتونند برند و حسابی بازی کنند ...منم گفته بودم حتما وقتی اصفهان اومدیم میریم چونکه کیاراد حتما خوشش میاد و استقبال میکنه واسه همین یک روز بعد ازظهر به همراه عمه نسرین ، مادرجون و پریسا و پارسا رفتیم ولی برخلاف انتظار من شما اصلا استقبال نکردی و اصلا حاضر نشدی که بری و مثل بچه ها بازی کنی و فقط پریسا بازی کرد و لذت برد و شما فقط کمی بچه ها را نگاه کردی و من این شکلی به خاطر پیش بینی های اشتباهم در مورد شما...دلشکسته

 

    

خلاصه بعد از اینکه کمی نگاه کردی رفتی داخل یک حوض خالی و با لوله آب مشغول شدی...تعجب اینم پسر عاشق آب من که اون روز از آب خوشش نیومد...سکوت

...

یک روز از روزهایی هم که اصفهان بودیم با باباجون ، مادرجون و عمه پروین و پارسا به روستای بابا کورش و باغ بابا جون رفتیم و به شما که عاشق طبیعت و بازی هستی فکر میکنم خیلی خوش گذشت...محبتچون منم اجازه دادم که با رعایت احتیاط لازم هر طور که دلت میخواد بازی کنی و حسابی خودت را کثیف کردی...قوی

اینم شروع بازیهای شما با ماهیگیری خیالی....

 

..

 در بعضی موارد هم پارسا با شما همراهی میکرد ...البته پارسا زیاد از اینگونه بازیهای شما خوشش نمیاد و بیشتر ترجیح میداد که بشینه ...سکوت

...     ...

...

اینم عکسهایی که نشون میده از هیچ کثیف کاری دریغ نمیکردی پسر شیطون بلای من...

...

...

 

...

...

 

..

داخل باغ هم یک نفر یک الاغ را به درخت بسته بود و رفته بود و شما خیلی مودبانه رفتی و بهش سلام کردی و گاهی دانکی و گاهی گلاغ صداش میکردی خندهو از بابا کورش خواستی که سوارش بشی....

...

     ...

اینم آتش بازی...

 

...

بازی همیشگی و مورد علاقه شما  بطری و آب..چشمک

 

...

کیاراد و نوازش گوسفندان ...

...

..

وقتی چشمت به آقای باغبان افتاد خیلی مودبانه رفتی سلام کردی و شروع به صحبت باهاش کردی...محبت

و اینم شاهکار شما توی اون روز جشنبالا رفتن از درختی که اصلا جای پا هم نداشته و من و بابا کورش با اینکه در تمام لحظات مراقب شما بودیم و کمی هم نگران که اینقدر بی پروا دست به کارهای خطرناک میزنی ولی در ته دلمون به خاطر این شجاعت شما کیف کرده بودیم...راضی و من این را کاملا در نگاه بابا کورش میخوندم...محبت

..

این عکس به خوبی نشون میده که چقدر بالا رفتی...راضی

...

اون روز خیلی بهت خوش گذشت و بازی کردی و وقتی داخل ماشین نشستیم فوری خوابت برد پسر شیطون بلای مامان ....محبت

دوست دارم...



نوشته شده در جمعه 27 شهريور 1394ساعت 4:37 قبل از ظهر توسط مامان رویا |

بالاخره این بار که به اصفهان رفته بودیم بعد از مدتها که به رامین و نگار وصبا قول داده بودم که بتونند شما را با خودشون به آموزشگاه موسیقی ببرند فرصتی پیش اومد که شما با نگار به آموزشگاه بروید...و من با دیدن عکسهایی که نگاری جونی ازت گرفته مطمئنم که خیلی بهت خوش گذشته ...محبت

این عکس که اینقدر مودب نشستی احتمالا لحظه ورودت به آموزشگاه است که هنوز با محیط آشنا نشدی...چشمک

 

پسر مودب من...

اون روزی که شما به آموزشگاه رفتید رامین جون تمام بعدازظهر را کلاس داشت و شما هم مثل بقیه هنرجوهای رامین جون سر کلاس درس رامین رفتی...درسخوان

خیلی وقتی رامین ساز میزنه را دوست داری و این نگاه قشنگت گویای علاقه شما به رامین جون است ،البته رامین هم خیلی خیلی دوستت داره...محبت

..

فکر کنم بعد از سرک کشیدن به ساز رامین جون از کلاس اومدی بیرون و با نگار گردشتون توی آموزشگاه را شروع کردید...محبت

....

نواختن کمانچه....متفکر

...

شناخت تار...محبت

نواختن دف البته برعکس...چشمک

عاشق این ژستی هستم که گرفتی و ارگ میزنی توی عکس به نظر میرسه حسابی رفتی توی حس آهنگی که میزنی...قه قهه

...    

نواختن پیانو...راضی

...

آشنایی با جاز....

...

و بالاخره بعد از اینکه کلی ساز را امتحان کردی تصمیم گرفتی که رهبر ارکستر بشی...بغل

...     ..

...

بعد ازاینکه ساعتی را با ساز و موسیقی گذروندی که مشخصه خیلی هم بهت خوش گذشته به حیاط آموزشگاه رفتی برای گرفتن پروانه یا به قول خودت butterfly ...

 

....

و بالاخره موفق شدی که بگیریش....راضی

....

اون روز در کنار رامین جون و نگاری جونی خیلی بهت خوش گذشت و از نزدیک با چند تایی ساز آشنا شدی امیدوارم در آینده اگر علاقمند بودی حتما توی مسیر موسیقی قراربگیری هرچند فکر میکنم که به ساز و موسیقی علاقه خاصی داشته باشی چون نسبت به بچه های همسن خودت در مورد خیلی از آهنگهای بی کلام اظهار نظر میکنی و علاقه خودت را نشون میدی....محبت

دوست دارم....



نوشته شده در جمعه 27 شهريور 1394ساعت 4:36 قبل از ظهر توسط مامان رویا |

در ۴۰ كیلومتری شمال غربی شهرستان نطنز، در دامنه كوه كركس، روستایی واقع شده است به نام ابیانه. ابیانه نقطه ‏ای خوش منظره و خوش آب و هوا و دارای موقعیت طبیعی مساعدی است. نمای خارجی دیوارها در خانه‏ های ابیانه با خاك سرخ رنگی كه معدن آن در مجاورت روستا قرار دارد، پوشیده شده است.ساکنان این روستای زیبا را بیشتر افراد مسن تشکیل میدهند که با پوششی از لباسهای محلی آن منطقه بر جذابیتهای روستا افزوده اند...

وقتی که اصفهان بودیم یک روز ظهر به پیشنهاد یکدفعه ای عمو عبد بدون برنامه قبلی تصمیم گرفتیم که واسه تفریح به ابیانه بریم و راهی ابیانه شدیم...وبسیار بسیار خوش گذشت...

در جاده انتهایی مسیری که به روستا منتهی میشد توقفی کوتاه داشتیم و برای شما که عاشق آب هستی کلی لذت بخش بود این توقف کوتاه ،که با قول اینکه میخواهیم به یک جای بهتری برویم راضی شدی که سوار ماشین بشی...

...

با ورود به روستا درهای قدیمی خانه ها که برخی بسیار زیبا بودند نظر ما را جلب کرد و از همون ابتدا شما هم به تفاوت این درها با درهای امروزی پی برده بودی و هر دری را که میدیدی باید میرفتی و نگاش میکردی و فکر کنم به بیشتر درها سر زدی اینقدر که دیگه داشتم شک میکردم که حتما یه نسبتی با فامیل دور کلاه قرمزی داری قه قهه

این عکسها هم نشانی کوچک از علاقه شما به درهای اون منطقه ...خندونک

....

...

...     ...

 

..

نگاه کردن به داخل آب انبار...تعجب

..

خوردن آب به این روش....چشمک

..

پسر کوچولوی من که دیگه داره به یک عکاس حرفه ای هم تبدیل میشه اون روز عکسهای قشنگی هم از ما و از جاذبه های اون منطقه گرفته ...راضی

عکاس کوچولوی من...

 

...

این عکسها هم از عکسهایی که شما گرفتید ....عکس از یک گربه در حال استراحت روی دیوار...خواب آلود

..

عکس از یک پیرزن محلی با لباس خاص خودش ...چشمکواقعا که عکسهات هنری قشنگ مامانمحبت البته عکسهایی هم از ما گرفتی که خیلی دوستشون دارم...محبت

..

موقع برگشت هم کنار جاده و کنار این آب توقفی داشتیم و شما حسابی بازی کردی و واسه خودت ماهی گرفتی...خنده

...

با اینکه یک دفعه تصمیم به رفتن گرفته بودیم ولی خیلی خیلی خوش گذشت و فقط جای بقیه اعضا خانواده که نبودند حسابی خالی بود ...و این چند ساعت کوتاه هم خاطره ای شد هر چند کوتاه از خاطرات روزهای خوب با هم بودنمان...و من مینویسم چند خطی به یادگار از لحظه های خوب،که شاید در آینده مرور آنها چاشنی شادی لحظه هایت باشد پسر دوست داشتنی من....محبت



نوشته شده در جمعه 27 شهريور 1394ساعت 4:08 قبل از ظهر توسط مامان رویا |

خیلی وقت بود که تصمیم داشتم کاری کنم که واسه خوابیدن به تنهایی توی اتاق خودت بخوابی ، اولش میخواستم هر موقع از شیر گرفتمت این تصمیمم را عملی کنم ولی اینقدر از لحاظ عاطفی با خودم درگیر بودم که فکر اینکه شبها از خودم جدات کنم آزارم میداد واسه همین به بهانه های مختلف عملی کردن این مورد را به تاخیر می انداختم البته مدام توی کتابهات و یا کارتن هایی که با هم میدیدیم هرجایی بچه ای توی تخت خودش میخوابید در موردش واست صحبت میکردم واز کار خوبش تعریف میکردم ...تشویقتا اینکه حدود یک ماه پیش یک شب که خیلی سر درد شدیدی هم داشتم و فقط منتظر بودم که زودتر بخوابی تا من هم بخوابم خواب آلودبعد از خوندن کتابهای شبانه و خاموش کردن برق اتاق خواب یکدفعه گفتی : مامان میخوام توی اتاق خودم بخوابم با اینکه خیلی سرم درد میکرد و فکر میکردم که اینم یه کلک واسه این که دیرتر بخوابی ولی از حرفت استقبال کردم و گفتم پس بوس بابا را بده و شب بخیر بگو تا بریم اتاقت بوسو با هم به اتاقت اومدیم و بعد از خوندن چندتایی کتاب به خواب رفتی...خواب و من موندم و دلم که توی عمل انجام شده قرار گرفته بود و نمیدونستم که تنهات بگذارم و برم بخوابم یا بمونم پیشت متفکرخلاصه رفتم اتاق خودمون وبا کلی توصیه به بابا کورش که حواسش باشه نکنه من خوابم ببره و شما بیدار بشی وگریه کنی و من نشنوم اون شب را با چند بار سر زدن به شما به صبح رسوندمغمناک صبح ساعت 6 بعد از رفتن بابا کورش به پالایشگاه بیدار شدی و خواستی که دوباره واست کتاب بخونم و دوباره با خوندن چند صفحه ای از کتابت به خواب رفتی ...

کیاراد من دقیقا 3 سال و 3 ماه و 24 روزه بودی که به درخواست خودت واسه خوابین مستقل شدی و اینم یک عکس از اولین شبی که به تنهایی توی اتاق خودت خوابیدی... جشن

اولین خواب مستقل..

البته باید بگم از بعد از اون شب تازه ماجرای شبهای من و شما وارد مرحله جدیدی شده محبت بعد از مسواک زدن و شب بخیر گفتن به بابا کورش من توی اتاق شما بعد از خوندن چند تایی کتاب ، گوش کردن به آهنگهای لالایی ، و دیدن بازیهای شما با عروسکهات بعد از حداقل یک ساعت که دیگه این شکلی شدم کچلتازه میتونم برم بخوابم خواب آلود که البته اگه در طول روز یک خواب بی موقع هم رفته باشی و خوابت نبره تمام تلاشهای من واسه خوابوندن شما چند برابر میشه...

اینم چند تایی عکس از شبهای من و شما قبل از خواب...محبت

....

 

...     ...

البته فقط همین یک شب از تختت اومدی بیرن به بهانه پیدا کردن یکی از عروسکهات در غیر این صورت فقط توی تختت بازی میکنی...نه

...

اینم آب دادن به این عروسکهای بیچاره به زور که میگفتی تشنه هستند...تعجب

...     ....

اینم بازی با چراغ قوه و اجرای نمایش سایه ای روی دیوار...چشمک

....     ....

این جرثقیل را هم به عنوان جایزه واست خریدم که خیلی خیلی دوستش داره ...و نکته خنده دار اینکه به چرثقیل میگی :سرکنده خندونککه نمیدونم چرا این اسم را واسش گذاشتی؟؟سوال

....

حالا دقیقا یک ماه شده که شبها توی اتاق خودت میخوابی ...خواب البته دو هفته ای اصفهان بودیم و از روزی که برگشتیم فقط صبح ها حدود ساعت 5 از خواب بیدار میشی و اول چراغ خواب اتاقت را خاموش میکنی و با در دست داشتن یکی از عروسکهات با گریه به اتاق ما می آیی ...البته من نمی دونم چرا گریه میکنی ؟ آخه اگه ناراحتی چرا اینقدر با حوصله اول چراغ خوابت را خاموش میکنی بعد یکی از عروسکهات را بغل میکنی ؟؟؟و بعد به اتاق ما می آیی؟؟؟قه قهه

بعد از گذشت این یک ماه من هم از نظر عاطفی رشد کردم و نه تنها از اینکه موقع خواب کنارم نیستی دلگیر و مضطرب نیستم بلکه یک احساس رضایت و غرور وصف ناشدنی وقتی به خواب میری و صورت قشنگت را میبوسم در دلم احساس میکنم و حس میکنم پایه های اعتماد به نفس و شخصیت پسر کوچولوی من هر روز داره محکمتر و استوارتر میشه و از این بابت خرسندم...راضی

....

خوابهای رنگی ببینی پسر زیبای من...



نوشته شده در چهارشنبه 28 مرداد 1394ساعت 11:9 قبل از ظهر توسط مامان رویا |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 13 صفحه بعد