روزهای رویایی....DEARM ON

سلام دوستانه

 
 
..
 

 یه سلام صمیمانه به همه کسانی که به وبلاگ ما اومدن ، من این وبلاگ را برای ثبت گوشه ای از خاطراتمون ساختم و توی اون از روزهای باهم بودنمون مینویسم و آرزو دارم وقتی کیاراد و روناکم بزرگ شدند از خوندن اونها لذت ببرند .....

 

مامان رویا  

 

 

آموزش شنا

از زمانی که تقریبا دیگه پوشک را کنار گذاشتیم و دیگه مشکل دستشویی رفتن نداشتی در بیشتر مواقع همراه بابا کورش به استخر میرفتی البته اوایل همراه با جلیقه و بازو بند ولی کم کم همه اینا کنار رفتند و بابا کورش مهربون موفق شدشنا کردن را به پسرش یاد بده وحالا خیلی خوب میتونی شنا کنی و به راحتی حتی توی عمق 4 متری زیر آبی بری ماهی کوچولوی من... و البته به زودی کلاس شنا ثبت نامت میکنم که این رشته ورزشی را به صورت اصولی تر یاد بگیری ماهی مامان... دوست دارم...   ...
30 بهمن 1396

کلاس موسیقی

به خاطر علاقه زیاد شما به موسیقی شما را پس از تحقیق زیاد کلاس موسیقی کودکان ثبت نام کردیم و توی این چند ماهی که این کلاس را میرفتی با وجود اینکه یکشنبه ها و سه شنبه ها بعدازظهر بیشتر وقت من و باباکورش گرفته میشد از این بابت که این آموزشگاه داخل شهر بندرعباس بود و از شهرک ما فاصله داشت ما زمان زیادی واسه رفتن به خونه نداشتیم واسه همین توی مدتی که شما کلاس بودی ما نمی تونستیم به خونه بریم و زمان تلف شده زیاد داشتیم هرچند سعی کرده بودیم که بیشتر خریدهامون را واسه این روزها بگذاریم تا این زمان تلف شده کمتر بشه ولی در کل من از این وضعیت راضی بودم چون واقعا آموزشگاه خوبی بود... کلاسهای شما پس از یک ترم که آموزش با بازی بود با بلز شروع شد و شما...
21 بهمن 1396

کلاس imaths

پارسال توی مهد کودک خانمی اومد و درمورد کلاسهای آی مث و برگزاری این کلاسها داخل مهدکودک برای خانواده هایی که دوست داشتند بچه هاشون با ریاضی به صورت شاد آشنا بشندصحبت کرد و من و بابا کورش هم تصمیم گرفتیم که شما را ثبت نام کنیم والبته هم که شما استقبال کردی و خیلی دوست داشتی و مربیت هم از شما تعریف میکرد که خیلی سریع مطلب را میگیری و به قول معروف جز شاگرد زرنگ های کلاس بودی... این ستاره روی صورتت جایزه زرنگیت توی کلاس بوده اینم چندتایی عکس که کمک مربیتون گرفته ... عاشق این عکسم که قرار بوده دو نفر دونفر با هم باشید و دستتون را گردن هم بگذارید و شما تمایل نداشتی زیاد صمیمی بشی... ...
21 بهمن 1396

سفر به قشم

از پاییز 95 تا تابستان 96 تقریبا چهار مرتبه به جزیره قشم رفتیم البته در بیشتر موارد واسه تفریح رفتیم چون شما خیلی حوصله بازار گردی و خرید نداری و واسه خرید کردن یکی دو بار خودم به تنهایی به قشم رفتم و شما و بابا کورش خونه بودید ... یکی از سفرهامون به قشم فقط به خاطر شما و رفتن به پارک کورو کدیل بود که به شما هم خیلی خوش گذشت... برای رفتن به قشم با ماشین شخصی یک مسیر بیست دقیقه ای باید بوسیله لندیگراف روی آب باشیم و شما همیشه عاشق این بودی که بابا کورش شما را رویسقف ماشین بگذاره و دریا را از این زاویه ببینی... ساحل خلیج فارس در جزیره زیبای قشم... پارک کروکودیل نوپک قشم اولین و تنها پارک کروکودیل خاورمیانه است و در اونج...
17 بهمن 1396

تولد پنج سالگی...

همون طور که قبلا واست گفتم امسال همه بچه ها توی مهد تولدشون را جشن گرفتند و چون تعدادبچه ها هم زیاد بود تقریبا هر هفته دو تا تولد داشتیم واسه همین شما هم لحظه شماری میکردی تا بهار بشه و نوبت تولد شما بشه , بنابراین تولد 5 سالگی شما هم در مهد کودک در کنار دوستانت با شادی برگزار شد... کیک و تم تولدت هم به سلیقه خودت مرد عنکبوتی انتخاب شد البته برخلاف میل من ولی همین که شما خوشحال بودی برای من یک دنیا ارزش داشت... مامان فدای اون چال لپت بشه ... عکس یادگاری با مربی مهربونت و مدیریت مهد کودک... عکس یادگاری با خانم غنی زاده عزیز و خاله سمیه مهربون... عکس یادگاری با دوست خوبمون خاله بهاره جان و حسین ...
2 بهمن 1396

پیش دبستانی 1

همون طور که توی پستهای قبلی واست نوشته بودم امسال به خاطر داشتن یک مربی و کمک مربی مهربون رفتن به مهد کودک را خیلی دوست داشتی و هر روز با شوق میرفتی ...چون الان که دارم واست مینویسم یک سالی گذشته منم عکسایی از اون روزهای خوب واست میگذارم و توضیحات لازم را تا جایی که ذهنم کمک کنه واست ثبت میکنم... مثل سال قبل هر روز  خودم به مهد میبردمت و بر میگشتی و البته هر روز ظهر پر از انرژی بعد از کلی بدوبدو کردن و بالا و پایین رفتن بالاخره سوار ماشین میشدی اینم چند تایی عکس از اون روزهای قشنگ و بدو بدوهای بعد از مهد... حالا چند تایی عکس از مناسبتهای مختلف که توی مهد واستون برنامه خاص داشتند... روز هوای پاک و بازی شما د...
1 بهمن 1396

وقتی کیارادم چهارساله بود...

این مطلب را خیلی وقت پیش نوشتم البته اصلا یادم نمیاد کی نوشتم (طبق تاریخی که داره شهریور ماه 95 نوشتم یعنی حدود یک سال و چهار ماه پیش )ولی الان که خوندم دلم نیومد که ثبتش را قطعی نکنم الهی من فدای حرف زدنت بشم که اینقدر شیرین بودی و هستی مرد کوچولوی من... ...توی صحبت کردن از حرف اضافه به بندرت استفاده میکنی مثلا وقتی میخوای بگی به خدا میگی خدا مامان اینکار را بکن... یا مثلا به درد نخور را میگی مامان این اسباب بازی من دیگه درد خورده نیست... یا میخوای بگی به خاطر من کاری را انجام بده میگی خاطر من و خیلی از جمله های دیگه که شما به کار میبری... یک روز میخواستی بگی مامان رامین تندتر از ما میرسه ....میگی مامان رامین تر الان تند میرسه.....
30 دی 1396

بازگشت دوباره

بیشتر از یک سال میشه که اینجا مطلبی ننوشتم  هر چند همیشه دلم لک میزد برای نوشتن ولی خب به دلایلی که اصلی ترین اون تنبلی بوده این همه مدت غایب بودیم ولی بالاخره بر تنبلی پیروز شدم و از امروز دوباره نوشتن را شروع کردم البته میدونم که خیلی از خاطرات این یکسال به فراموشی سپرده شده ولی سعی میکنم تا اونجایی که حافظه ام کمک میکنه اونها را به یادگارثبت کنم چون خوندن خاطراتی که که گاها بیشتر اونها هم فراموش میشه خیلی خیلی لذت بخشه و گاهی افسوس میخورم که ای کاش فرصتی میشد روزانه هام را ثبت کنم امیدوارم همون طور که خودم از خوندنشون لذت میبرم کیاراد و روناکم هم کیف کنند و لذت ببرند... حرفهای گفتنی واسه این مدتی که نبودیم زیاده که سعی میکنم همه را...
25 دی 1396

مهد کودک دوباره...

از وقتی توی خردادماه مهدکودک تعطیل شده بود ، شما هر روز میپرسیدی کی دوباره میرم مهد ؟ و من بهت گفته بودم که وقتی پاییز بیاد دوباره میتونی بری مهد و توی این سه ماه تابستون روز شماری میکردی تا پاییز از راه برسه و به محض اینکه برگ خشکی از درختی میفتاد میگفتی مامان ببین پاییز شده باید برم مهدکودک ... بعد از سه ماه انتظاربالاخره پاییز 95 هم از راه رسید و پسر قشنگ من راهی مهد کودک شد ... روز اول مهر ماه 95 ...   هر چند روز اول کمی نگران بودی چون واست توضیح داده بودم که باید به کلاس جدید بری و یک خانم مربی جدید داشته باشی ولی از همون روز اول ارتباط بسیار خوبی با خانم غنی زاده مربی مهربونتون و خاله سمیه مهربون...
13 مهر 1395

سفرنامه 95 / ساحل گیسوم

بعد از گذشتن از جاده رویایی خلخال به اسالم در استان گیلان در فرصت کمی که داشتیم به پارک جنگلی گیسوم و سواحل زیبای آن رفتیم که جاده ای که به ساحل منتهی میشد هم یک جاده جنگلی فوق العاده زیبا بود ، مسیری بسیار زیبا و دیدنی که با درختان سر به فلک کشیده و تونل مانند واقعا هیجان انگیز بود . خوردن تمشک و زغال اخته و نم نم بارون واقعا توی این جاده زیبا به هر سه نفرمون چسبید خصوصا به شما که عاشق خوردنیهای ترش از این مدل هستی...   بعد از گذشتن از جاده جنگلی زیبا به ساحل دریا رسیدیم و شما به محض رسیدن خواستی که یک کایت بخریم و این شما و کایت هوا کردن ... مامان فدای چشمهای خندانت و اون چال لپت قشنگ من...  ...
5 شهريور 1395