روزهای رویایی....DEARM ON

سلام دوستانه

 
 
..
 

 یه سلام صمیمانه به همه کسانی که به وبلاگ ما اومدن ، من این وبلاگ را برای ثبت گوشه ای از خاطراتمون ساختم و توی اون از روزهای باهم بودنمون مینویسم و آرزو دارم وقتی کیاراد و روناکم بزرگ شدند از خوندن اونها لذت ببرند .....

 

مامان رویا  

 

 

وقتی کیارادم چهارساله بود...

این مطلب را خیلی وقت پیش نوشتم البته اصلا یادم نمیاد کی نوشتم (طبق تاریخی که داره شهریور ماه 95 نوشتم یعنی حدود یک سال و چهار ماه پیش )ولی الان که خوندم دلم نیومد که ثبتش را قطعی نکنم الهی من فدای حرف زدنت بشم که اینقدر شیرین بودی و هستی مرد کوچولوی من... ...توی صحبت کردن از حرف اضافه به بندرت استفاده میکنی مثلا وقتی میخوای بگی به خدا میگی خدا مامان اینکار را بکن... یا مثلا به درد نخور را میگی مامان این اسباب بازی من دیگه درد خورده نیست... یا میخوای بگی به خاطر من کاری را انجام بده میگی خاطر من و خیلی از جمله های دیگه که شما به کار میبری... یک روز میخواستی بگی مامان رامین تندتر از ما میرسه ....میگی مامان رامین تر الان تند میرسه.....
30 دی 1396

بازگشت دوباره

بیشتر از یک سال میشه که اینجا مطلبی ننوشتم  هر چند همیشه دلم لک میزد برای نوشتن ولی خب به دلایلی که اصلی ترین اون تنبلی بوده این همه مدت غایب بودیم ولی بالاخره بر تنبلی پیروز شدم و از امروز دوباره نوشتن را شروع کردم البته میدونم که خیلی از خاطرات این یکسال به فراموشی سپرده شده ولی سعی میکنم تا اونجایی که حافظه ام کمک میکنه اونها را به یادگارثبت کنم چون خوندن خاطراتی که که گاها بیشتر اونها هم فراموش میشه خیلی خیلی لذت بخشه و گاهی افسوس میخورم که ای کاش فرصتی میشد روزانه هام را ثبت کنم امیدوارم همون طور که خودم از خوندنشون لذت میبرم کیاراد و روناکم هم کیف کنند و لذت ببرند... حرفهای گفتنی واسه این مدتی که نبودیم زیاده که سعی میکنم همه را...
25 دی 1396

مهد کودک دوباره...

از وقتی توی خردادماه مهدکودک تعطیل شده بود ، شما هر روز میپرسیدی کی دوباره میرم مهد ؟ و من بهت گفته بودم که وقتی پاییز بیاد دوباره میتونی بری مهد و توی این سه ماه تابستون روز شماری میکردی تا پاییز از راه برسه و به محض اینکه برگ خشکی از درختی میفتاد میگفتی مامان ببین پاییز شده باید برم مهدکودک ... بعد از سه ماه انتظاربالاخره پاییز 95 هم از راه رسید و پسر قشنگ من راهی مهد کودک شد ... روز اول مهر ماه 95 ...   هر چند روز اول کمی نگران بودی چون واست توضیح داده بودم که باید به کلاس جدید بری و یک خانم مربی جدید داشته باشی ولی از همون روز اول ارتباط بسیار خوبی با خانم غنی زاده مربی مهربونتون و خاله سمیه مهربون...
13 مهر 1395

سفرنامه 95 / ساحل گیسوم

بعد از گذشتن از جاده رویایی خلخال به اسالم در استان گیلان در فرصت کمی که داشتیم به پارک جنگلی گیسوم و سواحل زیبای آن رفتیم که جاده ای که به ساحل منتهی میشد هم یک جاده جنگلی فوق العاده زیبا بود ، مسیری بسیار زیبا و دیدنی که با درختان سر به فلک کشیده و تونل مانند واقعا هیجان انگیز بود . خوردن تمشک و زغال اخته و نم نم بارون واقعا توی این جاده زیبا به هر سه نفرمون چسبید خصوصا به شما که عاشق خوردنیهای ترش از این مدل هستی...   بعد از گذشتن از جاده جنگلی زیبا به ساحل دریا رسیدیم و شما به محض رسیدن خواستی که یک کایت بخریم و این شما و کایت هوا کردن ... مامان فدای چشمهای خندانت و اون چال لپت قشنگ من...  ...
5 شهريور 1395

سفرنامه 95 / جاده رویایی اسالم به خلخال

بعد از خوردن ناهار در اردبیل مسیرمون را به سمت جاده خلخال به اسالم که قبلا از زیباییهاش زیاد شنیده بودیم ادامه دادیم... و واقعا با زیباییهای فوق العاده ای در طبیعت روبه رو شدیم که بسیار رویایی بود... جاده گردشگری خلخال – اسالم که شهرستان خلخال در استان اردبیل را به اسالم در استان گیلان متصل می کند به دلیل برخورداری از شرایط خاص و اقلیم کوهستانی و ترکیب طبیعت جنگلی با دشت امروز به عنوان رویایی ترین جاده جنگلی کشور شناخته می شود. این جاده که به دلیل کوهستانی بودن حتی در تابستان از آب و هوای سرد ،خنک برخوردار است، در اغلب اوقات بویژه در نیمه دوم سال به دلیل بارش برف و باران های سیل آسا بسته بود و مسافران تنها می توانند در این ...
5 شهريور 1395

سفرنامه 95 / اردبیل

بعد از خداحافظی از دوستان مهربونمون مسیرمون را به سمت اردبیل ادامه دادیم... توی جاده ویک گندمزار بسیار زیبا که نشانه کلی زحمت و تلاش بود و همه مراحل را واست توضیح دادم و خیلی دوست داشتی و یک خوشه گندم با خودت برداشته بودی میخواستی خونه که رسیدیم گندمهاش را آرد کنیم و نان بپزیم و با کلی توضیح قبول کردی که این خیلی کمه توی مسیرمون مناظر خیلی زیبایی را دیدیم و لذت بردیم و شب هنگام به اردبیل رسیدیم و بعد از پیدا کردن یک هتل مناسب خوابیدیم تا فردا سفرمون را ادامه بدهیم... صبح بعد از بیدار شدن از خواب و خوردن صبحانه به داخل شهر اردبیل رفتیم و چون خیلی زمان زیادی نداشتیم به دیدن چند جایی از مکانهای دیدنی این شهر بسنده کردیم....
3 شهريور 1395

سفرنامه 95 / تبریز...کندوان

حدود ساعت 12 شب به تبریز رسیدیم و بعد از کلی پرسه زدن داخل خیابانها چون به نطر میرسید تابلوهای خیابانهای شهر تبریز کمی گنگ بود بالاخره یک هتل مناسب پیدا کردیم و بعد از دوش گرفتن خوابیدیم تا فردا تبریز گردیمان را شروع کنیم و ببینیم این ادعا که میگویند : اصفهان نصف جهان است ، اگر تبریز نباشد !! صحت دارد یا نه ؟؟؟ صبح به توصیه یکی از دوستان تبریزی بابا کورش که تاکید کرده بود حتما از بازار بزرگ تبریز دیدن کنیم به سمت بازار رفتیم و البته با چنان شلوغی مواجه شدیم که اگر هم این بازار جذابیتی داشت اصلا به چشم ما نیامد البته در این که این بازار زیباییها و جذابیتهای زیادی داشت شکی نیست ولی برای ما که بازارهای اصفهان را که تشابهات زیادی با با...
3 شهريور 1395

سفرنامه 95 / سنندج ...بناب ...مراغه

بعد از جدا شدن از خاله رعنا جون و عمو عبد سفر سه نفری خودمون را به سمت سنندج آغاز کردیم و بعد از حدود دو ساعت به سنندج رسیدیم فضای این شهر به خاطر پوشش قالب آقایان و خانمها که لباسهای کردی زیبا پوشیده بودند جالب بود البته ما به غیر استراحت کوتاهی که در یک فضای سبز زیبا داشتیم زیاد در این شهر نماندیم ... پسر قشنگ من در حال غلت خوردن و لذت بردن از بازیهای کودکانه... اینم سوتی که وقتی رفته بودیم غار علیصدر از خاله رعنا جون خواستی واست بخره و اینجا یک پر پرنده پیدا کردی و براش گذاشتی و میگفتی که خیلی خوشحاله... عاشق تخیلات زیبات هستم عزیز دلم بعد از کمی استراحت مسیرمون را ادامه دادیم و در مسیر جاده سقز به سد وحدت یا ق...
2 شهريور 1395

سفرنامه 95 / همدان ...

قرار بود امسال یک سفر کوتاه ایران گردی داشته باشیم و خیلی دوست داشتیم که خاله ها و دایی هم همراه ما باشند ولی متاسفانه برنامه کاری هیچ کس با برنامه ما هماهنگ نشد و ما مجبور شدیم سه نفری سفرمون را آغاز کنیم البته در ابتدای سفرمون در همدان خاله رعنا جون و عمو عبد و خانواده محترمشون همراه ما بودند و باهم به غار علیصدر رفتیم و بسیار خوش گذشت... با رسیدن به منطقه گردشگری غار علیصدر و فضای سبز و هوای دلنشین آنجا اصلا تصور اینکه چنین غار زیبایی در چنین منطقه ای وجود داشته باشد را نمیتونستم بکنم یعنی همیشه تصورم از غار یه دهانه سنگی در دل یک کوه بود و اصلا فکر نمیکردم در چنین جایی بتونم یکی از عجایب جهان را ببینم که واقعا فوق تصور بود... مثلا غ...
1 شهريور 1395