زیبای من...دنیای من...

 یه سلام صمیمانه به همه کسانی که به وبلاگ ما اومدن ، من این وبلاگ را برای ثبت گوشه ای از خاطرات پسرم  ،کیاراد ساختم و توی اون از روزهای باهم بودنمون مینویسم و آرزو دارم وقتی کیارادم بزرگ شد از خوندن اونها لذت ببره .....

 

مامان رویا  

 

 



نوشته شده در دوشنبه 27 ارديبهشت 1395ساعت 9:48 قبل از ظهر توسط مامان رویا

قرار بود امسال یک سفر کوتاه ایران گردی داشته باشیم و خیلی دوست داشتیم که خاله ها و دایی هم همراه ما باشند ولی متاسفانه برنامه کاری هیچ کس با برنامه ما هماهنگ نشد و ما مجبور شدیم سه نفری سفرمون را آغاز کنیم چشمکالبته در ابتدای سفرمون در همدان خاله رعنا جون و عمو عبد و خانواده محترمشون همراه ما بودند و باهم به غار علیصدر رفتیم و بسیار خوش گذشت...محبت

با رسیدن به منطقه گردشگری غار علیصدر و فضای سبز و هوای دلنشین آنجا اصلا تصور اینکه چنین غار زیبایی در چنین منطقه ای وجود داشته باشد را نمیتونستم بکنم یعنی همیشه تصورم از غار یه دهانه سنگی در دل یک کوه بود و اصلا فکر نمیکردم در چنین جایی بتونم یکی از عجایب جهان را ببینم که واقعا فوق تصور بود...آراممثلا غار شاهپور در منطقه بیشاپور که چند سال پیش رفته بودیم یکی از این غارهای زیبا بود که بعد از یک کوهنوردی کوتاه به یک دهانه سنگی و یک دنیای شگفت انگیز وارد میشدیم ...تعجب

غار شاپور در بیشاپور کازرون سال 90

...

..

خلاصه با وجود این ذهنیت تصور روبه رو شدن با چنین منطقه زیبایی واقعا برایم وصف ناپذیر بود و هیجان انگیز بود...تعجب

فضای اطراف غار و پسر خوش تیپ من ...بغل

..

..

غار علیصدر یکی از غارهای تالابی ایران و از معدود غارهای آبی جهان است. علیصدر همچنین بزرگ‌ترین غار آبی جهان می‌باشد. این غار نزدیک روستای علی‌صدر شهرستان کبودراهنگ در استان همدان واقع شده‌است. محوطه غار دالان‌های پیچ در پیچ و دهلیزهای متعددی دارد. از مجموعه رشته آبها، دریاچه بزرگی در درون غار بوجود آمده و از این رو نفوذ به ژرفای غار تنها با قایق میسر است.

...

اولین کاوش حرفه‌ای در غار علیصدر در سال ۱۳۴۲ توسط گروهی ۱۴ نفره از اعضای هیئت کوهنوردی همدان انجام شد. علی رغم انتشار خبر این بازدید و بازدیدهای متعاقب، تا سال ۱۳۵۲ دهانه غار تنگ و در حدود ۵۰ سانتیمتر بود و دسترسی به داخل غار تنها توسط کوهنوردان حرفه‌ای ممکن بود؛ تا اینکه عبدالله حاجیلو که ریاست هیئت کوهنوردی همدان را بر عهده داشت و از جلب توجه مقامات برای توسعه غار مأیوس شده بود، شخصاً دست به کار شد و با مقبولیتی که در شهر و استان داشت با کمک مردم محلی سرانجام دهانه غار در سال ۱۳۵۳ به عرض ۵ متر و ارتفاع ۳ متر باز شد. در سال بعد، با بتون‌ریزی قسمتی از کف غار، مسیر خشکی نیز برای راهپیمایی در غار ایجاد شد و سپس با تجهیز غار به چند قایق و نیز تأمین روشنایی داخل آن، در سال ۱۳۵۵، غار علیصدر به بهره‌برداری رسید .

..

برای گردش در غار باید سوار بر قایقهایی که به صورت سه تایی به هم وصل شده اند و توسط یک قایق پدالی حرکت میکنند شویم و یک گردش لذت بخش را تجربه کنیم...آرام

..

قسمت‌های زیادی از غار به شکل‌های مختلفی درآمده‌اند؛ مثل شیر دوسر، کبوتر، قایق وارونه یا قسمت دیگری از سنگ‌های غار که به شکل خوشه انگور است. سنگ‌های دیگری هم وجود دارند که خیلی شبیه گل‌کلمند؛ آن‌قدر طبیعی که احساس می‌کنید واقعا گل کلم هستند. من که با دیدن این سنگها هوس ترشی و کلم شور کردم خوشمزه

...

هوای داخل غار کمی سرد بود و من اصلا به این موضوع دقت نکرده بودم و لباس شما زیاد مناسب نبود البته شلوار واست آورده بودم که قبل از رفتن به داخل غار عوض کردم و یک پیراهن هم از مانی پسر برادر عمو عبد پوشیدی هرچند واست بزرگ بود ولی خب گرمت میکرد و از این بابت خیالم راحت بود محبت البته تیپت هم با این لباس بزرگ و جلیقه بامزه شده بود قشنگ من...محبت

باید بگم پسر شجاع من اولش اصلا تمایلی به رفتن داخل غار نداشت و مامان رویا با یک ترفند و با استفاده از چیزهایی که میدونم دوست داری شما را راضی کردم راضیبهت گفتم شاید داخل غار مجبور بشیم کلاه های چراغ دار به سرمون بگذاریم و شما به عشق این کلاه ها با خوشحالی با ما همراه شدی ولی متاسفانه اثری از این کلاه ها نبود چشمکولی خب پسر منطقی من متوجه شد به خاطر نور و لامپهایی که داخل غار بود به این کلاهها احتیاجی نیست ...محبت

..

خیلی محو تماشای زیبایی های غار شده بودی و مدام تصوراتت را واسه ما تعریف میکردی محبت مثلا اینکه اینجا جای دستهای دایناسورهاست ...یا جای دندانهای دایناسورهاستسوال و کلا توی دنیای دایناسورها بودی البته من واست توضیح میدادم ولی خب شما به حرفهای خودت اعتقاد بیشتری داشتی درسخوانو با دنیای خودت لذت بیشتری میبردی...راضی

..

داخل غار یک مسیری را همراه قایق حرکت میکنیم و جاهای دیدنی را بازدید میکنیم و یک جایی از قایق پیدا میشیم و مسیری را پیاده از پلها و جاهای قشنگ رد میشیم و لذت میبریم که گاهی این پله ها واسه شما خسته کننده بود که البته برادرهای عمو عبد با مهربونی زیادشون اصلا اجازه ندادند که شما خسته بشی...خسته

کیاراد و عمو بهرام...محبت

...

کیاراد و عمو بهمن...محبت

...

فدای چهره قشنگت بشم که کمی هم نگران بودی و میگفتی مامان اینجا جای خطرناکیه ترسو

...

بعد تقریبا دو ساعتی غارنوردی از غار خارج شدیم و برای من تجربه بسیار قشنگی بود و واقعا لذت بردم و یکی از شگفتیهایی بود که تا به حال دیده بودم ...آراماون شب هم کنار خاله رعنا جون و عمو عبد و خانواده مهربونشون بسیار خوش گذشت محبت و فردا سفرمون را به سمت سنندج ،بناب و مراغه ادامه دادیم...محبت

مرداد 95



نوشته شده در دوشنبه 1 شهريور 1395ساعت 11:17 بعد از ظهر توسط مامان رویا |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

خصوصی




نوشته شده در دوشنبه 1 شهريور 1395ساعت 10:38 بعد از ظهر توسط مامان رویا |

تقریبا سه هفته پیش اصفهان بودیم این بار هم مثل همیشه به شما خیلی خوش گذشت ...محبتاین بار فقط با چند عکس اون روزها را در خاطراتت ثبت میکنم البته در مورد رفتن به باغ وحش و طبیعت گردی هم که در پستهای قبلی واست نوشتم....چشمک

یک روز بعد از ظهر که دوتایی به پارکی که نزدیک خونه مامان عفت جون بود رفتیم...وبعد عمو حمید و نگار بدون اطلاع اومدند پیشمون و شما خیلی خوشحال شدی...محبت

...

یک روز بعد از ظهر دیگه که با خاله محبوبه و مهربد رفتیم همون پارک و این بار با مهربد بیشتر از همیشه بهت خوش گذشت و بازی کردی از توپ بازی و بازی با وسایل پارک گرفته تا جمع کردن چوب و فروش اونها...قه قهه

...

یک روز که با خاله راحله جون رفتیم سیتی سنتر و شما با این ربات حسابی دوست شدی و عکس گرفتی ...راضی

..     ..

اینم یه بادکنک که با گار هلیوم پر شده بود و خیلی دوستش داشتی...محبت

..

اینم یک شب که از خستگی وقتی منتظر بودی مامان واست سی دی کارتن بگذاره همین طور خوابت برده...خواب آلود

...

 

....

یک شب خونه خاله راحله جون که یک چمدان از عروسکهتی بچگی شیدا را واست آورد و حسابی بازی کردی..متنظر

...     ....

 

...

 

...     ...

این عکسها هم در مسیر برگشت به خانه گرفتیم چون این بار از جاده یاسوج به بندر اومدیم و یه کم تنوع بود...خستهواینم پسر عاشق آب و چوب من...خنده

...

 

...

 

..

خوردن ذرت توی مسیر که خیلی به دلت نشست..زبان

...

..

دوست دارم...

   



نوشته شده در سه شنبه 12 مرداد 1395ساعت 1:34 قبل از ظهر توسط مامان رویا |

این بار که اصفهان بودیم فرصتی پیش اومد تا یک روز هم به روستای بابا کورش بریم و کمی شما در طبیعت بازی کنی و چون عاشق بازی در طبیعت هستی کلی بهت خوش گذشت...محبت

اول به خونه مادربزرگ بابا کورش رفتیم و یه عالمه داخل حیاط بازی کردی و لذت بردی و فقط برای خوردن غذا از حیاط دل کندی و داخل اتاق بودی....چشمک

دیدن مرغها ...

..

...

یه کم تاب بازی که خیلی هم برات جذاب نبود و فقط دو سه دقیقه ای بازی کردی...چشمک

...

 

...

دیدن این چرخ چاه قدیمی هم که الان بلااستفاده بود و توضیحاتی که در موردش واست دادم هم خالی از لطف نبود....بغل

...

اینم بدو دو داخل حیاط...محبت

..

اینم یه عکس یادگاری با پریسا و پارسا و یه ژست قهرمانانه از شما که نشانه قدرت شما بود...راضیمحبت

..

بعد هم به باغ باباجون رفتیم و با برداشت آلبالو و آلو آشنا شدی و کلی هم بازی کردی...محبت

...

اینم پسر عاشق چوب من که هر جا میریم فقط به دنبال چوب میگردی ....چشمک

...

ببین اینجا چه چوبی برداشتی و از پریسا و پارسا هم خواستی که کمکت کنند...تعجب

..

عاشقتم که سعی میکنی از همه چیز لذت ببری...محبت

..

اینجا هم پسر قشنگ من ، متوجه شدی که بابا کورش داره ازت عکس میگیره و سریع لبخند زدی...بوس

..

اینجا پریسا داره بهت طالبی میده چون با وجود اینکه دلت میخواست ترجیح دادی نخوری و بری به دنبال بازیت که پریسا کمک کرد تا در حین بازی کمی بخوری...خنده

...

اینم پسر من در حین بازی که دوباره متوجه دوربین شده و لبخند زده ....محبت

...

فدای لبخند قشنگت پسر عاشق طبیعت من...محبت

...

دوست دارم دنیای من...



نوشته شده در سه شنبه 12 مرداد 1395ساعت 0:01 قبل از ظهر توسط مامان رویا |

خیلی وقت بود که قرار بود وقتی به اصفهان میریم شما را به باغ وحش ببریم ولی هربار نمیشد البته یکبار هم رفتیم که تعطیل بود ولی بالاخره اینبار موفق شدیم که شما را به باغ وحش ببریم جشنهر چند باغ وحش اصفهان کامل نیست و خیلی از حیوانات را نداره ولی خب دیدن همین حیواناتی هم که اونجا بود واسه شما خالی از لطف نبود...چشمک

گراز که صداش واست جالب بود....محبت

..

..

شترمرغ که از اینکه اینطوری نگاهت میکردند خوشت اومده بود و باهاشون حرف میزدی...چشمک

...

شترها را هم خیلی دوست داشتی و کلی باهاشون حرف زدی و موقع رفتن هم ازشون خداحافظی میکردیخندونک

...

اینجا هم قفس گرگها بود که یه کم ترسناک بودند...ترسوالبته اقا شیر وحشتناک هم داخل خونه اش مشغول خوردن غذا بود و هرچه آقایی که ازشون مراقبت میکرد تلاش کرد که بیاد بیرون و شما ببیندش نیومد و فقط نعره های وحشتناکش را شنیدیم ...ترسو

....

وقتی هم به قفس میمونها رسیدیم به درخواست شما از این بچه میمون یک عکس تکی گرفتیم چشمکاخه شما گفتی خود این میمون کوچولو بهت میگه که دلش میخواد یه عکس تکی ازش بگیریم...خندونک

...

کنار این پلیکانها هم خیلی خوش گذشت چون خیلی بهت نزدیک بودند و یه کم بیسکوییت بهشون دادی و عینک آفتابی شما هم که حواست نبود و روی زمین گذاشته بودی برداشتند ولی خیلی زود اونو ازشون گرفتیم و واست کلی هیجان داشت آرام

...

 

...

البته توی باغ وحش حیوانات بیشتری بود مثل آهو ، گوزن ، اسب ،اقا خرسه که خواب بود و متاسفانه نتونستی ببینیش ، مارها و کروکودیلها که خیلی دوستشون داشتی ...سنجاب کوچولوها ...خرگوشهای بازیگوش  ، پرندگان مهربون و پرندگان شکاری وحشتناک و...که از همه لذت بردی و کلی اطلاعات در موردشون بدست آوردی عزیز مامان...محبت

..

...

اینم چند تا عکس با دایناسورهای سنگی....سکوت

...

 

..

 

..

 

..

 

..

کیاراد من تا این لحظه ، 4 سال و 3 ماه و 11 روز سن دارد...

دوست دارم...



نوشته شده در شنبه 9 مرداد 1395ساعت 4:52 بعد از ظهر توسط مامان رویا |

توی شهرکی که ما زندگی میکنیم کلاسهای آموزشی و ورزشی واسه سن شما نیست چند تایی هم که هست از لحاظ کیفیت بسیار در سطح پایینی هستند و از این بابت مامان رویا واقعا افسردگی گرفته ...غمگینتابستانها هم که مهدکودک تعطیله واسه همین دوست داشتم یه کلاسی میتونستی بری تا کمی سرگرم بشی ...هر چند در هفته سه روز همراه بابا کورش به استخر میری و خیلی دوست داری و چیزهایی هم یاد گرفتی ولی خب هنوز آموزشی واسه شما ندارند و هر چی هم یاد گرفتی بابا بهت آموزش داده ...محبت

بنابراین تنها کلاسی که فعلا میتونستی بری کلاس ژیمناستیک بود ...البته تقریبا پنج جلسه ای رفتی و به اصفهان رفتیم و سه هفته ای بین کلاست وقفه افتاد و حالا که از اصفهان برگشتیم دیگه دوست نداری بری و دلایلی هم میگی که مشخصه اصلا دوست نداری و داخل کلاس هم چون بچه ها بزرگتر از شما هستند اصلا بهت خوش نمیگذره البته به غیر از جلسه اول که خیلی با ذوق رفتی از جلسه دوم میگفتی که دوست نداری ولی خب با ترفندهای مامان رویا چند جلسه ای رفتی ولی الان مطمینم که لذت نمیبری بنابراین به اختیار خودت رفتن به این کلاس هم منتفی شد...غمگین

..

..

..

آرزوی من شادی توست...



نوشته شده در جمعه 1 مرداد 1395ساعت 0:18 قبل از ظهر توسط مامان رویا |

چند شب پیش توی یک گروهی که جهت آشنایی با انتخاب بهترین کتابها واسه کودکان و نوجوانان هست تمرینی گذاشته بود که من و شما با هم انجام دادیم و کلی من لذت بردم ...

داستان از این قرار بود ...

با_هم_بنویسیم

🌞 تمرین چهارده.
تمرین جدید ما یک عکسه. به این عکس نگاه کنید. به نظرتون اسم این موش آبی چیه؟ چرا اینطوری نگاه میکنه؟ از کجا اومده و داره کجا میره؟ خونه اش کجاست؟ خلاصه داستان این موش رو بنویسید و برای ما بفرستید.

....

اینم اولین داستان کوتاه شما که مکتوب شد و در گروه قرار گرفت البته قبلا هم قصه و داستانهایی واسه مامان گفته بودی ولی این اولین باری بود که با دیدن یک عکس یه داستان کوتاه بامزه در موردش گفتی پسر قشنگ من...محبت

...

دوست دارم...

 



نوشته شده در پنجشنبه 31 تير 1395ساعت 0:32 قبل از ظهر توسط مامان رویا |

این روزها چون مهد هم تعطیل شده و به خاطر گرمای هوا هم زیاد نمیشه بیرون رفت حداقل سعی میکنیم که هفته ای یکبار را فقط به خاطر دل کوچولوی شما بیرون بریم این طوری هم به شما خوش میگذره هم یاد گرفتی روزهای دیگه که واسه خرید بیرون میریم وقت پارک رفتن نیست و یه کم قانونمند شدی و از این بابت خیلی خوشحالم...آرام

یک روز عصر فقط به خاطر شما که دوست داشتی با عروسکهایی که توی شهر بود عکس بگیری رفتیم بیرون و خیلی دوست داشتی و لذت بردی...محبت

..

 

..     ...

 

...

قبلا هفت کوتوله را نمیشناختی بابت این عروسکها کارتن سفید برفی را واست خریدم و کلی موقع دیدنش از کارهای هفت کوتوله خندیدی...چشمک

..    ...

 

..

کیاراد و اختاپوس که خیلی دوستش داشتی...راضی

..

..

..

...

 

...

 

...

...

رفتن به دریا و بازی کردن در ساحل و آب هم که جزلاینفک تفریحات شماست و همچنان علاقمند و مشتاق برای رفتن به دریا هستی....بغل

...     ...

 

..

 

...     ...

بعضی مواقع بچه ها توی دریا با یونولیت های بزرگ به عنوان قایق بازی میکنند و اون روز شما هم یکی پیدا کردی و کلی بازی کردی و لذت بردی..چشمک

..     ....

 

...     ..

 

یک روز دریایی دیگه...محبت

...

بازم یه روز دیگه...محبت

..

 یک روز بهاری و پسر شیطون بلای من....محبت

...

 

..

 

...

من فدای تو ...

به جای همه گلها تو بخند...

 



نوشته شده در يکشنبه 30 خرداد 1395ساعت 8:51 قبل از ظهر توسط مامان رویا |

...

تصمیم گرفته بودم که به خاطر کم تحرکی و اینکه فکر میکنم یه کم اضافه وزن پیدا کردم روزها کمی با تردمیل این کم تحرکی را جبران کنم...یه روز اومدی کنارم نشستی ....

میگی :مامان چرا بدو بدو میکنی ؟ سوال

میگم :میخوام که یه کم لاغر بشم ..راضیمتنظر

یه کم فکر کردی متفکربعد میگی : مامان میخوای مثل زرافه لاغر بشی...

اینم من...تعجبخندهخندونک



نوشته شده در شنبه 29 خرداد 1395ساعت 2:36 قبل از ظهر توسط مامان رویا |

مهد کودک شهرک ما سه ماه تابستان را تعطیله ، واسه همین توی اردیبهشت ماه واسه شما جشن پایان سال را گرفتند و البته ما چون اصفهان بودیم شما فرصت زیادی واسه تمرین شعرها نداشتی ولی خب همین که به جشن رسیدیم ئاسه شما بسیار جای خوشحالی داشت...محبت

پسر خوشتیپ من در روز جشن که قرار بوده پیراهن سفید و شلوار سرمه ای بپوشه...راضی

...

خواندن شعر ای ایران ، ای مرز پر گوهر همراه با بچه های کلاستون که چون شما نبودی و تمرین نداشتی بسیار جالب میخوندیتشویق(اولین نفر سمت چپ تصویر)

..

صف بچه های کلاس شما برای خوندن شعر مادر من و تق تق بر در زد...جشن(یک نفر به آخر )

...

در حال خوندن شعر (نفر اول در سمت راست تصویر)راضی

..


صف بچه ها برای گرفتن جایزه ها...جشن

 

...

در حال گرفتن جایزه...محبت

...

عاشق این قیافه شما هستم...بغل

..

اینم عکس یادگاری با خانم پویان مربی شما و خاله سمانه مهربون کمک مربی کلاس شما...محبت

...     ...

پسر خوشتیپ مامانمحبت

..

این یک سال هم گذشت هرچند شما شاید رویهمرفته دوماه نرفته باشیتعجب چون بیشتر مواقع اصفهان بودیم و هر موقع هم خونه بودیم شما به دلیل سرما خوردگی خونه بودی و البته گاهی هم به دلیل تنبلی مامان و کیاراد خندهولی در کل دوست داشتی و احساس خوبی داشتی از رفتن به مهدکودک...محبت

دوست دارم...

 



نوشته شده در شنبه 29 خرداد 1395ساعت 0:39 قبل از ظهر توسط مامان رویا |

امسال هم طبق قرار هر ساله مان در روز تولدت برای گرفتن عکس به آتلیه رفتیم و چند تایی عکس گرفتیم ...محبتهر چند عکسهای بدی نشده ولی خیلی هم به دلم ننشست غمگینبا اینکه از قبل چندتایی عکاسی را رفته بودم و کارهاشون را دیده بودم و به نظرم کار این آتلیه را دوست داشتم ولی برخلاف تصورم عکسهات خیلی طبیعی نشدن چون آقای عکاس از شما انتظار داشت مثل یه فرد بزرگسال ژستهایی که بهت میگه را بگیری و هرچند شما همکاری زیادی کردی ولی خب کمی مصنوعی بود و من دوست داشتم به مانند عکسهای دوسالگیت عکاس شکار لحظه ها بکنه تاعکسهای جالبی بشه آخه من عاشق عکسهای دوسالگیت هستم محبتولی خب اشکالی نداره حالا خیلی هم بد نشده....چشمک

...

 

 

...

توی این دو تا عکس هم رباتی که خاله رفعت جون واست خریده بود را با خودت آورده بودی و به درخواست خودت دوست داشتی با رباتت عکس بگیری...محبت

...

 

..



نوشته شده در پنجشنبه 27 خرداد 1395ساعت 0:24 قبل از ظهر توسط مامان رویا |

 یک ماهی که به خاطر ماموریت بابا کورش اصفهان بودیم به شما خیلی خوش گذشت مثل همیشه شیفته خونه مامان عفت جون و دایی رسول عزیز و خاله رعنا جون بودی ...گاهی اوقات هم با خاله راحله جون میرفتیم بیرون و کلی به شما خوش میگذشت..

یه روز که با عمو احمد مهربون و خاله راحله جون رفته بودیم بیرون....

...

تلاش خاله راحله جون برای اینکه شما دوست داشتی دهان جناب خان را لمس کنی...و شما خوشحال از اینکه خاله بغلت کرده و درخواستت اجابت شده...راضی

...

اینجا هم عمو احمد شما را به خواست دلت رسونده...محبت

 

...     ....

یه روز که من و شما با خاله راحله جون رفته بودیم خرید....چشمک

00

اینم شما در حال خوردن چاغاله بادام که خیلی دوست داشتی البته عاشق خوردنش به همین روش هم بودی که داخل یه پلاستیک کوچولو باشه و کمی نمک بزنی...زبانو حتی گوجه سبز را هم توی خونه میگفتی مامان برام داخل پلاستیک بگذار و میخوردیخنده

دیدن این ژیان هم که داخل یک پارکینگ عمومی بود خیلی واست جالب بود و میگفتی مامان چه ماشین قدیمی قشنگی قه قهه

...

یک روز که با خاله رعنا جون و باباکورش برای کاری به میدان امام رفتیم و به درخواست شما سوار کالسکه و سواری در میدان امام شدیم که چون برای بار اولی بود که سوار میشدی برات جالب بود و دوست داشتی....محبت

...

...

در بیشتر مواقع هم که داخل خونه بودیم با اسباب بازیهات مشغول بودی ...چند تایی هم از اسباب بازیهای قدیمی دایی را پیدا کرده بودم و حسابی مشغول بودی ...محبت

...

...

به غیر از سوسو طوطی دوست داشتنی دایی یه طوطی دیگه که اسمش را اودی گذاشتیم و به خاطر افسردگی و ناراحتی که از صاحب قبلیش داشته پیش ما اومده تا حالش بهتر بشه توی خونه مامان عفت جون هست که توی این مدتی که اصفهان بودیم دایی مسیولیت نگهداری از اودی را به شما سپرده بود و از این بابت خیلی خوشحال بودی و مدام میخواستی به آب و غذای اودی برسی و میگفتی اودی دوست منه و اودی هم خیلی دوستت داشت و ارتباط خوبی باهات برقرار کرده بود....محبت البته ناگفته نماند گاهی دیگه بیش از اندازه مراقبت میکردی خندونککه دایی رسول جون را پشیمان وکلافه میکردی کچلاین عکسم خودت با تبلتت از اودی گرفتی..آرام

...

سیرک ایران و ایتالیا هم در همون روزهایی که اصفهان بودیم اصفهان برنامه داشتند و ما هم به خاطر شما به همراه خاله رعنا جون یک شب به سیرک رفتیم که بسیار هیجان انگیز و عالی بود البته خیلی دوست داشتیم که خاله ها و بچه ها و دایی هم باشند که به خاطر مشغله کاری همگی ، امکان هماهنگی نبود و ما هم به خاطر شما فقط همراه خاله رعنا جون رفتیم و یک شب به یادماندنی را به دفتر خاطرات با هم بودنمان اضافه کردیم...محبت
 

...     ...

..

اینم یه عکس یادگاری همراه با دلقکهای سیرک فیدل و (اسم اون یکی را فراموش کردممتفکر) وسگ دوست داشتنی پشمک....عینک

..

خلاصه توی این مدتی که خونه مامان عفت جون بودیم مثل همیشه به شما خیلی خوش گذشت به قدری که مدام میگفتی من خونه خودمون را دوست ندارم فقط اتاقم را دوست دارم بریم اتاقم را بیاریم اینجا ...تعجبو چون دایی بهت میگفت شما بمون پیش من و پسر دایی بشو ..گاهی میگفتی میخوام اینجا بمونم و پسر دایی بشممحبتولی خب بالاخره با کلی صحبت کردن راضی شدی که به خونه برگردیم و راهی شدی...بای بای

این عکسها هم توی مسیر برگشت گرفتیم و برای اولین بار یک گندمزار را ازنزدیک دیدی و خیلی دوست داشتی وقتی بین گندمها راه میرفتی خصوصا اینکه چندتایی هم کفشدوزک اونجا بود و از گرفتنشون و اینکه روی دستهای کوچولوت راه میرفتند لذت میبردی...محبت

...     ...

اینم یه دشت پر از گل شقایق ....

...

 

...     ...

روزهای اولی که به خونه برگشتیم در کنار تمام نق زنهای گاه و بیگاه که دوست داشتی خونه مامان عفت میموندیم و خونه خودمون را دوست نداره ولی خب تا چند روز اول بیشتر روز را توی اتاق خودت بودی و با تمام اسباب بازیهات بازی کردی و بعد از چند روز دوباره پسر صبور من به تنهایی خودمون عادت کرد...محبت

دوست دارم...

 



نوشته شده در چهارشنبه 26 خرداد 1395ساعت 5:27 بعد از ظهر توسط مامان رویا |

امسال برخلاف سه سال گذشته در روز تولدت اصفهان بودیم و دو تا تولد کوچولو داشتی که اولی را یک شب قبل از روز تولدت که خونه مادر جون بودیم عمه ها واست گرفتند و از اینکه کنار پارسا و پریسا و آیدا بودی کلی بهت خوش گذشت و خندیدی و ذوق کردی....محبت

...

فوت کردن شمع چهارسالگی به تنهایی...چشمک

...

فوت کردن شمع چهارسالگی به صورت دست جمعی...چشمک

...

اون شب خونه مادرجون خیلی خوشحال بودی و بهت خوش گذشت و هدیه های تولدی هم ، عمه ها و مادرجون واست خریده بودند که بیشتر لباس بودند و باعث شد یک شب به یاد ماندنی در شب تولد چهارسالگیت واست رقم بخوره...محبت

شب وقتی برگشتیم خونه مامان عفت جون داشتم فکر میکردم فردا که در روز تولدت قراره کنار خاله ها و دایی یک جشن تولد کوچولو داشته باشیم چی بپوشمت یکدفعه تصمیم گرفتم این تیشرت قرمزت را بپوشم واسه همین جهت شوخی و خنده به بچه ها و خاله ها پیامک دادم که بچه ها فردا تم تولد کیاراد قرمزه محبت اولش دختر خاله ها شاکی که خاله چرا زودتر نگفتی تا لباس تهیه کنیم ، گفتم مهم نیست الان به ذهنم رسید به هر حال گفته باشم که واسه تنوع و خنده قرمز بیایید...خنده

خلاصه فردا وقتی خاله ها اومدند، هرکس به شکلی با همون لباسهایی که داشت یک تیپ با حال قرمز زده بود حتی عمو احمد و عمو عبد و عمو حمید هم از این تپپ مستثنی نبودند ، دایی هم که لباس قرمز پوشیده بود جالب اینجا بود که خودم لباس قرمز نداشتم ولی به هر شکلی بود قرمز پوش شدیم و از این بابت موجبات شادی و خنده همه فراهم شده بود و من از این بابت خوشحال بودم که حتی برای لحظاتی کوتاه موجب شادی عزیزانم شده بودم و شب به یاد ماندنی را ذر کنار هم داشتیم...محبت

ژستهای کیاراد من قبل از تولد...خندونک

...     ..

..

پسر چهارساله من در حال فوت کردن شمع چهارسالگی...محبت

..

پسر قشنگ من در حال برش کیک...محبتخوشمزه

...    ...   

 

..     ..

...

خلاصه بعد از گرفتن کلی عکسهای یادگاری و دست جمعی قرمز نوبت به باز کردن هدیه ها رسید که واسه این موقع لحظه شماری میکردی...متنظروقتی خاله رعنا جون کمکت میکرد واسه باز کردن کلی ذوق میکردی و فوری میگذاشتی روی مبل پشت سرت تا بعدی را ببینی چی هست ...متنظر

...     ...

 

..  

فکر کنم توی عکس زیر یه کم از هیجانت بابت این هدیه مشخص باشه ...راضی     

 ...

بعد باز شدن همه هدیه هات که همه اسباب بازی بود والبته با فکر خریده شده بود و میدونستند که چقدر دوست داری مشغول بازی با اونا شدی ...راضیمحبت

..

 

..    

خلاصه اون شب یعنی سوم اردیبهشت ماه 95 و تولد چهارسالگی شما در کنار عزیزانمان بسیار بسیار خوش گذشت من در تمام لحظه هایی که کنار هم خندیدیم و خنده عزیزانم را برلب دیدم با تمام وجودم مامان عفت مهربونم وبابا کمال عزیزم را در کنارم حس کردم و باور داشتم که تنها نیستیم هر چند در عمق جانم دردی عمیق از ندیدنشان ریشه داشت....محبت

اون شب واست فشفشه و برف شادی هم خریده بودم ولی اینقدر سرگرم تم قرمز تولدت و ماجراهای خنده دار بودیم که فراموش کردم که استفاده کنیم ...غمگینواسه همین خاله راحله مهربون چون میدونست فشفشه خیلی دوست داری چند شب بعد یک کیک واست درست کرده بود و اومد خونه مامان عفت و یه جشن تولد چهار نفری من و شما و خاله راحله جون و خاله رعنا جون داشتیم البته بدون هدیه فقط  با کیک و فشفشه و باقیمانده بادکنکهای توی خونهخندهکه البته کلی هم استقبال کردی و لذت بردی..محبت

..     ...

هیجان پسر چهارساله منجشن

..

لحظه ها را درياب
چشم
فردا كور است
نه چراغيست در آن پايان
هر چه از دور نمايانست
شايد آن نقطه نوراني
چشم گرگان بيابانست...

 



نوشته شده در پنجشنبه 20 خرداد 1395ساعت 0:27 قبل از ظهر توسط مامان رویا |

Image result for ‫میمون کارتونی‬‎

لحظه تحویل 95 ساعت 8 و 0 دقیقه و 12 ثانیه (ساعت هشت و صفر دقیقه و دوازده ثانیه) صبح روز یکشنبه 1 فروردین 1395 هجری شمسی بود.

امسال نوروز به مانند سال قبل و مثل تمام روزها و لحظه هایی که بدون مامان عفت مهربونمون برما گذشته روزهای سخت و پر از غمی را پشت سر گذاشتیم ...از قبل با خودم عهد کرده بودم که به خاطر روحیه تمام کسانی که با تمام وجودم دوستشون دارم کاری کنم که فضای خونه مامان عفت جونم را کمی عوض کنم و یه کم حال و هوای عید را به خونه ببرم ...ولی انگار کاملا در اشتباه بودم این کار از عهده من هم برنیامد...اینقدر حال دلم در اون روزها بد بود که فقط دلم میخواست ای کاش میتونستم تنها باشم و یک دل سیر گریه کنم ... باور داشتم که حال دل هیچ کس توی اون خونه بهتر از من نیست ...مگر میشد با عطر گلهای شب بو بوی بهاری را که با رفتنش برایمان به زمستانی ابدی تبدیل شده به دلهایمان برگردانم ... مگر میشد کنار سفره هفت سینی قراربگیرم که جای خالی نبودنش را فریاد میزد...من که هنوز به نبودنش عادت نکردم ...من که توی تمام مدت نبودنش به این باور رسیده ام که بهار فصلها و تقویم قراردادی بیش نیست ، چرا که از رفتنش دیگر هوای دل ما بهاری نشد زمستان و سرمایی که با رفتنش به دل ما نشست ابدیست و خوب میدانم که دیگر بهاری دلنشین را با تمام وجودم احساس نمیکنم و این منم که تا ابد با قلبی پاییزی و زمستانی سرد در وجودم تظاهر به همراهی با بهار میکنم...غمگین

شبیه بوته پیری ،که از دنیا جدا مانده

شده گلدانم این خانه ، غمت پاییز و من پر پر

تورفتی تا دو رو باشم ، دو تا چهره دو تا آدم

من از ظاهر بهار اما، درونم خش خش آذر...

شب قبل از سال تحویل را شما به تنهایی خونه خاله رفعت جون بودی و حسابی بهت خوش گذشته بود و فردا شب به خونه مامان عفت جون اومدی یعنی تقریبا 24 ساعت از مامان و بابا دور بودی و حسابی خونه خاله رفعت جون لذت بردی محبت

چون قرار بود آخر هفته اول نوروز بابا کورش به بندر برگرده و یک هفته ای بندر باشه و بعد بابت یک ماموریت کاری سه هفته ای اصفهان باشیم  بنابراین روزهای پایانی تعطیلات بابا کورش نمیتونست پیشمون باشه ،و همین طور بقیه هم فقط چند روز اول را میتونستند که با هم باشیم بنابراین تصمیم گرفتیم یه روز از همون روزهای اول عید را یک تفریح دسته جمعی بریم ...البته جای دوری نرفتیم ولی یک روز را در فضای باز و کوهستانی در کنار هم سپری کردیم ...و بسیار خوش گدشت و خاطرات قشنگی را از با هم بودنمان در یادها ثبت کردیم ...محبت

اینم پسر عاشق طبیعت من...بغل

...

خیلی هم در کنار آتش بودن را دوست داشتی و لذت بردی...محبت

..

...

...

وقتی که قرار شد که یک کوهنوردی هم داشته باشیم شما هم مشتاقانه گفتی منم میام ....تعجباولش فکر کردیم که یه کم میایی و میگی که خسته شدم واسه همین من به باباکورش گفتم شما برو من با کیاراد یواش یواش میام ولی بعد دیدم نخیر شما مثل یه کوهنورد واقعی دوست داری که بدون کمک خودت همه کوه را بالا بری واسه همین از بابا خواستم بیاد و خودش همراهیت کنه...اجازهو شما همه کوه را به تنهایی فقط با مراقبتهای بابا کورش بالا رفتی و اومدی و این اولین کوهنوردی واقعی شما بود تشویق

..     ...

 

..

بقیه نوروز را هم به غیر از چند دید و بازدیدی که خونه اقوام رفتیم خونه مامان عفت جون بودیم ...محبت

دوست دارم...



نوشته شده در چهارشنبه 12 خرداد 1395ساعت 0:59 قبل از ظهر توسط مامان رویا |

روزهای پایانی سال 94 تصمیم گرفتیم که قبل از رفتن به اصفهان یک سفر کوتاهی به کرمان داشته باشیم برای همین هفته آخر اسفند ماه به سمت کرمان حرکت کردیم و با اینکه سفر کوتاهی بود ولی به هر سه نفرمون و خصوصا شما خیلی خوش گذشت...آرام

چون در مسیر گاهی به نقشه رجوع میکردیم شما حسابی از نقشه خوانی و پیداکردن مسیرها از روی نقشه علاقمند شده بودی و در این کار حسابی با اعتماد به نفس و اطمینان مسیر ها را به بابا کورش نشون میدادی...چشمک

..

چون شب دیر وقت به کرمان رسیدیم به هتل رفتیم خواب آلودو فردا صبح برای رفتن به بم عازم شدیم...آرام

در مسیر کرمان -بم

..

باغ زیبای شاهزاده (باغ شازده) ماهان

....

باغ زیبای شاهزاده (باغ شازده) ماهان که به گوشه ای از بهشت در کویر کرمان شهرت یافته است یکی از بزرگترین و زیباترین باغ های تاریخی ایران محسوب می‌شود که در نیم فرسنگی ماهان و در دامنه کوه های تیگران استان کرمان قرار دارد. این باغ از یادگارهای عبدالحمید میرزا ناصرالدوله حاکم کرمان در اواخر دوره قاجار است که طی یازده سال حکمرانی وی (۱۲۹۸ ه.ق تا ۱۳۰۹ ه.ق) ساخته شد .

اولین جایی که در کرمان رفتیم باغ شازده بود که واقعا جای زیبا و قشنگی بود و بسیار زیاد از دیدن آنجا لذت بردیم..و چون من در مورد این خانواده قبلا کتابی هم خوانده بودم بودم واقعا از بودن در این باغ لذت بردم...محبت

البته شما هم خیلی دوست داشتی اصلا مگه میشه جایی آب باشه و شما لذت نبری ...سوالاز لحظه ورودبا دیدن آب همه حواست رفت پیش بازی با آب و فقط عاشق این بودی که برگ خشکی را داخل آب بیندازی و تا جایی که امکان داشت دنبالش کنی و از اینکه آب برگ را با خودش به پایین میبرد و از دریچه ها رد میشد و از اون سمت بیرون میومد غرق لذت میشدی...محبت

....

 

...

 

...

 

...

و البته در این جور مواقع به سختی میشه شما را راضی کرد که بایستی و عکس بگیری...غمگین

داخل عمارت باغ شازده و علاقه شما به درهای قدیمی...چشمک

...

ورودی باغ ...عینک

...

ارگ بم

...

ارگ بم بزرگ‌ترین بنای خشت و گلی جهان است که در نزدیکی شهر بم در استان کرمان و در جنوب شرقی ایران قرار دارد.این ارگ، در فهرست آثار میراث جهانی یونسکو به ثبت رسیده است.

بعد از باغ شازده به ارگ بم رفتیم که دیدن از این اثر باستانی هم با وجود تخریبی که به خاطر زلزله سالیان پیش شده بود ولی خالی از لطف نبود و شما هم کلی دوست داشتی وهر قسمتی که به نظرت جالب میومد را با هیجان به من و بابا نشون میدادی و میگفتی چقدر قشنگ محبتوحتی گاهی هیجان به خاطر دیدن یک تخته سنگ ساده ...خنده

..     ...

توجه و علاقه به درهای چوبی که از سفری که به ابیانه داشتیم این علاقه در شما بوجود اومده و از اون موقع هر جا در چوبی قدیمی میبینی کلی به هیجان میایی...خندونک

...

...     ..

در اینجا هم ما موفق به گرفتن عکسی که شما بایستی و بگیرم نشدیم و مدام در حال دویدن و تماشا بودی ... و میگفتی مامان خیلی دوست دارم خیلی قشنگه...محبت

//

قبلا که کوچکتر بودی خیلی دوست داشتی که دوربین به دست بشی و از من و بابا کورش عکس بگیری ولی الان اینقدر غرق بازی میشی که دیگه برای اینکه از من و بابا کورش عکس بگیری باید کلی ازت خواهش بکنیم و در واقع التماست بکنیم کچلو شما برای ما کلاس بگذاری درسخوانتا بالاخره یه عکس از ما بگیری البته باید بگم عکسهای خوبی هم میگیری....راضی

بعد از کلی خواهش و تمنا یک عکس از ما گرفتی و رفتی از کوه داری عکس میگیری میگم مامان این طرف که منظره جالبی نداره حداقل از این طرف بگیر ...خندونک

..

و پسر خوشتیپ مامان که ناراحته که من اجازه ندادم که بیشتر از کوه عکس بگیره...غمگینفدای حس قشنگت عزیز دلم...محبت

////     ..

ارگ راین

...

ارگ راین یکی از بزرگ‌ ترین و مهمترین بناهای خشتی جهان است. ارگ راین در جنوب غربی شهر کنونی راین در استان کرمان  قرار دارد و دومین بنای خشتی بزرگ جهان بعد از ارگ بم است.  این بنای خشتی تا حدودی به ارگ تاریخی بم شبیه‌ است و بر بالای تپه‌ ای قرار دارد. اين قلعه تا 150 سال پيش، قابل سکونت بوده..

بعد از ارگ بم در مسیر به ارگ راین رفتیم که دیدن از این اثر هم خالی از لطف و لذت نبود و شما هم مثل همیشه چنان با هیجان از هر قسمتی تعریف میکردی و به منو بابا کورش نشون میدادی که کلی کیف میکردیم....راضی

داخل ارگ ...

..

پشت بامی زیبا و دیدنی در ارگ راین...

..     ...

 

..     ..

اینجا داری میگی ...مامان چقدر اینجا قشنگه...بغل

..

پارکی نزدیک ارگ راین....

...

بازار گنجعلی خان

بازار کرمان که به بازار گنجعلی‌ خان نیز شناخته می‌شود  یکی از تاریخی ترین بناهای این شهر است و به روایتی طولانی ترین راسته بازار ایران به شمار می رود.

برای رفتن به بم و بازدید از ارگ بم و بقیه جاها تقریبا یک روز کامل زمان برد و شب خسته به هتل برگشتیم و بعد از کمی استراحت  برای دیدن بازار کرمان رفتیم و چون شب بود تقریبا بیشتر مغازه ها تعطیل بودو بعد از قدری گشتن به خاطر سردی بیش از حد هوا به هتل برگشتیم البته بازار کرمان را هم من دوست داشتم ولی فضای آن برایم یادآور بازار اصفهان بود و به همین دلیل خیلی برایم تازگی وجذابیت نداشت...راضی

کلوتهای شهداد

..

زیباترین كویر دنیا با كلوت های منحصربه فردش در منطقه شهداد كرمان قرار دارد تا جایی كه میتوان این منطقه را نمایشگاهی از زیباییهای كویر نامیدکلوت بزرگترین شهر کلوخی دنیا، در کویر لوت و در فاصله 40 کیلومتری شمال شرقی شهداد قرار دارد و بزرگترین عوارض طبیعی و کلوخی دنیا و نیز منحصر به فردترین عارضه کویر است و از دور به شهری بزرگ می ماند با ساختمان‌های کوتاه و بلند...کلوت‌های ایران بزرگترین عارضه دنیا هستند و در آنجا هیچ گیاهی نمی‌روید و اساساً هیچ موجود زنده ای وجود ندارد. در شهر کلوت‌ها حتی باکتری‌ها حق حیات ندارند. کلوت‌ها در اثر فرسایش آبی و بادی طی هزاران سال شکل گرفته اند.دراین شهر کسی زندگی نمی‌کند و هر چه هست سراسر سکوت و آرامش است....

صبح روز بعد تصمیم گرفتیم که به کویر بریم و راهی شدیم در مسیر بسیار از پوشش های گیاهی اون منطقه و کوتاهی مرز بین حیات و نبودن حیات گیاهی لذت بردیم...آرام

...

شما هم که طبق معمول خیلی خیلی زیاد اینجا را دوست داشتی و بازی کردی و لذت بردی....محبت

..     ...

 

..

 

...     ...

 

..

 

...

 

....

بعد از کلوتهای شهداد و دیدن از این منطقه منحصر به فرد و رویایی تصمیم گرفتیم که از مسیر یزد به اصفهان برگردیم و شما با اینکه این سفر را خیلی دوست داشتی و لذت بردی به محض شنیدن اینکه قراره به اصفهان بریم به قدری خوشحال و بیقرار شده بودی که مدام میپرسیدی مامان کی میرسیم خونه مامان عفت ...به قدری خوشحال بودی که حس میکردم خونه مامان عفت جون برای تو بهترین جای دنیاست...محبت

...     ..

 

..

سفر کوتاه ما به کرمان به خوبی و با کلی خاطره قشنگ و به یادماندنی تمام شد و راهی اصفهان شدیم ... هرچند هنوز کرمان جاهای دیدنی زیادی داشت ولی ما به خاطر فرصت کمی که داشتیم به همین چند مکانی که رفتیم بسنده کردیم امیدوارم در سفرهای بعدی فرصت بیشتری داشته باشیم تا بتونیم جاهای بیشتری را ببینیم...در ضمن شما هم در این سفر بسیار پسر خوبی بودی و اصلا بهانه گیری و شیطنت نکردی برای همین لذت این سفر برای ما دو چندان بود ...محبت

دوست دارم...



نوشته شده در يکشنبه 9 خرداد 1395ساعت 11:39 بعد از ظهر توسط مامان رویا |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 14 صفحه بعد