کیارادکیاراد، تا این لحظه: 12 سال و 9 روز سن داره
روناکروناک، تا این لحظه: 6 سال و 6 ماه و 25 روز سن داره

روزهای رویایی....DEARM ON

هوای تو...

چقدر خوب هوای تو، چه عشقی را به من دادی گرفتار تو که هستم بدم میاد از آزادی ببین راه فرارم را خودم از هر طرف بستم  ازاین لحظه به بعد هرجا که تو هستی منم هستم بدون که عمر عشق من به کوتاهی ساعت نیست عزیزم گفتنم تنها یه حرف از روی عادت نیست توعشق تو یه چیزی هست که آرامش به من میده ... این روزها دوباره زمان امتحانات بابایی ، از نوروز تا حالا بابایی میگفت موقع امتحانات من بهتره شما به اصفهان برید چون با وجود پسری نمیتونم درس بخونم ماهم قبول کرده بودیم هرروز که به امتحاناتش نزدیک میشد میگفتم پس ما کی بریم میگفت حالا صبر کنید امتحان اولم را خوندم واسه بعدی و این قصه تا امروز که امتحان اولی را داده همچنان ادامه داره و...
3 خرداد 1392

خدا همین نزدیکیهاست...

یادمه اون موقع ها خونه ما پاتوق همه همسایه هایی بود که بیحوصله وتنها بودند ....  یا اینکه توی غربت واز خانوادشون دور...یا اینکه به هر دلیلی از روزگار دلشون گرفته بود ....خلاصه اینکه خونه ما و مامان عفت جونم یه پناهگاه امن و یه سنگ صبور برای همه اونها بود....تو اون روزها من در بیشتر مواقع از این موضوع شاکی بودم و همیشه میگفتم که چرا ما باید غصه دیگران را بخوریم و ما بشیم سنگ صبورشون؟؟؟ ولی حالا خودم گرفتار غربت و دوری از عزیزانم شدم هرچند توی این چند سالی که دورم دلتنگی همیشه آزارم میداده اما به خاطر وجود کورش مهربونم و اخلاق و عادات خاصی که داشتم هیچ وقت احساس تنهایی نکردم و در هر موقعیتی خودم را مشغول ک...
24 ارديبهشت 1392

یک روز خوب دریایی

امروز جمعه بود و من و بابایی از صبح تصمیم گرفتیم که بعد از ظهر شما را به دریا ببیریم این اولین باری بود که پا به آب دریا گذاشتی همش فکر میکردم نکنه دوست نداشته باشی وبازی نکنی ولی وقتی به ساحل رسیدیم و توی بغل بابایی بودی و من میخواستم لباست را عوض کنم تندتند میگفتی " آب آب "   اولش وقتی گذاشتیمت روی زمین به هر سمتی میرفتی غیر از آب ولی بابایی دستت را گرفت و با هم به آب زدید ..... بعد یواش یواش با بابایی رفتید اون جلوها...ببین آب به بالای پاهات رسیده.....  دیگه کم کم خوشت اومده و میخوای تنهایی بری...             حسابی با ماسه ها بازی کردی...
21 ارديبهشت 1392

روزهای خوب باتو بودن...

روزها وشبها از پی هم ما آیند و میگذرند اینقدر سریع که حتی حساب روزهای هفته را فراموش میکنم ... این روزها تماما سرگرم با تو بودنم غرق در دنیای تو ....غرق در خنده های شیرینت ...و چه لذت بخش است پیچیدن صدای زیبای تو در دنیای عاشقانه ما....خدایا به خاطر تمام داشته هایم شکر ...شکر.... قصه این روزهای ما پسرم از وقتی که قدم به سال دوم زندگیت گذاشتی هرروز مامانی را با کارهای جدیدت غافلگیر میکنی دیگه نسبت به قبل کمتر چسبونک هستی ولی عوضش کنجکاویهات زیادتر شده وریخت و پاشهات هم که نگو... کلمه های بابا ،آب،مامان ،به به، تق تق ،ببعی ،را کاملا واضح و صحیح میتونی بگی البته درخت ،ساعت ، چشم را هم میگی هنوز نه به طور واضح ...ولی خب با زبون خودت دائما ...
19 ارديبهشت 1392

عکسهای آتلیه یک سالگی(آتلیه ساسان)

پسرم امروز با بابایی رفتیم و عکسهات را از عکاسی گرفتیم ...عکسهات نسبت به چیزی که فکر میکردم بهتر شده درسته اونی نیست که میخواستم ولی خب به عنوان یادگاری از روز تولد یک سالگیت بد هم نیست ولی باید قول بدی دفعه بعد که به عکاسی رفتیم پسر خوبی باشی تا عکسهای بهتری داشته باشیم... من و بابایی عکس دومی و سومی رابیشتر دوست داریم ولی عکس اولی هم بد نیست....     در آخر هم با همه شیطنتی که داشتی این عکس تقریبا سه نفری را گرفتیم من و بابایی این عکس را هم خیلی دوست داریم.........   عاشقانه دوست دارم..... ...
7 خرداد 1392

کیاراد در آشپزخانه....

پسرم این روزها بیشتر از قبل همه جا را به هم میریزی ومن در بیشتر مواقع باید وسایل آشپزخونه را از پذیرایی جمع کنم و.... از اسباب بازیهات که نگو همه جای خونه پیدا میشه البته مامانی هم در جمع آوری وسایل کمر همت را بسته تا بتونه به تو یاد بده که باید بعد از بازی اونها راجمع کنی و روزی چند بار با هم اونها را جمع میکنیم البته مامانی جمع میکنه شما بیرون میریزی ولی اشکالی نداره گل پسرم مطمئنم وقتی یه کوچولو بزرگتر بشی که خودت متوجه بشی پسر مرتبی خواهی شد..... مامان امیر عطا جون هم توی این روزها داره با شیطنت های گل پسرش دست و پنجه نرم میکنه واز ما خواسته بود که از کیاراد بیشتر عکس بگذاریم ما هم تصمیم گرفتیم عکس ریخت و پاش های کیاراد ...
14 ارديبهشت 1392

یه کیک تولد و یه پسر بی حوصله

چند روز پیش مادر جون و بابا جون و عمه پروین به خونه ما اومدند هر چند سه چهار روزی بیشتر اینجا نبودند ولی پسرم حسابی از تنهایی در اومده بود و کلی خوشحال بود ، من و بابایی که قرار بود برای روز تولدت یه کیک کوچولو بگیریم و یه جشن کوچولوی سه نفری بگیریم تصمیم گرفته بودیم وقتی مادرجون اومد این کار را بکنیم برای همین یه کیک وچند تایی بادکنک خریدیم تا به این بهانه کنار هم چند تایی عکس یادگاری بگیریم ولی مثل اینکه شما اصلا حوصله این کارها را نداشتی و اینقدر بهانه گیر و غرغرو شده بودی که مامانی نتونست چند تایی عکس تکی ازت بگیره و فقط توی بغل مامان یا بابایی بودی ما هم خیلی مختصر چند تایی عکس گرفتیم  ... توی همه عکسها شما بی حوصله و بی تفاوت هستی...
11 ارديبهشت 1392

اولین پارک بازی کیاراد

امشب خاله فرزانه مامان آرین مهر کوچولو زنگ زد و گفت که میخواد آرین مهر را به پارک ببره و اگه ما هم مایل باشیم بریم ما هم قبول کردیم البته قرار بود که با من وشما باهم بریم ولی چون بابایی هم میخواست بره ورزش با هم رفتیم وبرای برگشت هم چون بارون میومد دوباره بابایی اومد دنبالمون ... حالا قراره هفته ای یکی دوبار باهم بریم خصوصا شبهای امتحان بابایی تا بابایی یه کم تنها باشه و بتونه بهتر درس بخونه ... اینم چند تایی عکس از پسر گلم در حین بازی....البته با آرین مهر زیاد بازی نکردی و نتونستم یه عکس دونفری بگیریم در شبهای بعد حتما یه عکس یادگاری ازتون میگیرم.....             &nbs...
11 ارديبهشت 1392

تولدت مبارک تولدت مبارک

      تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا                   وجود پاکت اومد تو جمع خلوت ما        تو تقویما نوشتیم تو این ماه و تو این روز             از آسمون فرستاد خدا یه ماه زیبا        الهی که هزارسال همین جشنو بگیریم             به خاطر و جودت به افتخار بودن    تو این روز پر از عشق تو با خنده شکفتی    ...
3 ارديبهشت 1392